شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.comآرشیو برای سپتامبر, 2008
روز آخر
روز آخر چقدر عرفانیست
چشمهایم عجیب بارانیست
عطر جنت تمام شد افسوس
آخرین لحظههای مهمانیست
استاد محمدصادق شریعت پارسا
دليل بودن تو
متني زيبا و فوق العاده از دكتر علی شريعتي… با سپاس از امیر سرداری
«دليل بودن تو»
هر کسی دوتاست.
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه میتوانست باشد؟
هر کسی به اندازهای که احساسش میکنند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمتها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبیها همواره نگران که آنرا بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.
اما کسی نداشت…
و خدا آفریدگار بود.
و چگونه میتوانست نیافریند.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید…
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرفهایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرفهایی است برای نگفتن…
حرفهای خوب و بزرگ و ماورائی همینهایند.
و سرمایه هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد…
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه میتوانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن، نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشدهای دارد.
و خدا گمشدهای داشت.…
فخر بشر
علی را دست حق، فخر بشر کرد
برای شمس دین او را قمر کرد
رسولان را چو رحمت میفرستاد
و با او نعمتش را بیشتر کرد
خدایش رحمهٌ للناس فرمود
برای ریشه دشمن تبر کرد
گمانم از ازل خالق، ملک را
ز انوار وجودش باخبر کرد
خداوندی که او را آفریده است
به شکر وی، دوتا شاید کمر کرد
بهشت از نام او پرشور گشته
جهنم را ز خشمش پرشرر کرد
هرآنکس کو علی را خوب نشناخت
چه از دنیا و عقبایش ثمر کرد
قسم بر کعبه او حاجت روا شد
دمی که تیغ کین «شقالقمر» کرد
شقایق سینهاش را داغ سوزاند
از این ویرانه چون مولا سفر کرد
2/آبان/1384
20/رمضان/1426
پاویون بیمارستان شهید مصطفی خمینی
پرنده پر
دوشنبه نوزدهم رمضان 1428 ( نهم مهر ماه 86) ساعت 7 صبح با صدای تلفن همراهم از خواب بیدار میشوم. من که شب گذشتهاش خوب نخوابیدهام به سختی و با بیمیلی پاسخ میدهم. آن سوی خط صدای خسته و لرزان مردی آشناست که بطور غریبی شمرده حرف میزند. سلام و احوالپرسی و عذرخواهی از اینکه صبح زود بیدارم کرده است. بعد از آن هم احوالپرسی همسر و پدر و مادر و… و همین طور که پیش میرود ضرباهنگ کلامش تندتر و تندتر میشود. صدایش انگار که دارد جان میکند تا از گلویش خارج شود پر از لرزش است. میگوید: «خواستم بگویم دیگر لازم نیست سهشنبهها بروی جمکران دعا کنی و شفا بخواهی…». تا همین جا کافیست. تمام علامت سؤالهایم یکباره محو میشوند. یک دفعه نگرانی هایم فروکش میکنند. زبانم از ادامه تعارفات احمقانه روزمره خفه میشود. حالا تمام بار ذهنیام متوجه قفسه سینهام میشود. گنجشک درون قفس وحشیانه و بیرحمانه خود را به دیوارها میکوبد….
صدای آن سوی خط انگار دوندهای که چند لحظه تمام زورش را زده و ناگهان خود را بسیار عقب تر از دیگران دیده به ناگاه در خود فرو میافتد. دیگر کلامی نیست، سکوت و سکوت و سپس هق هق. صدای این سو هم تجسم چارپای در گل مانده، مبهوت و خسته و درمانده. گنجشک درون قفسه سینه هم انگار خسته و ناامید و زخمی کم کم پا پس میکشد و در کنج خود میخلد.
آری، «مریضه منظور» شب قدر نوزدهم شفایش را گرفته و بلافاصله هم مرخص شده است. حالا یک مادر از مادرهای دنیا کم، یک ستون از ستونهای دنیا گُم، یک مرغ عشق از این قفس پَر.
خوش به حالش. مریم- این مادر جوان ساده خجول روستا زاده- چه تقدیری داشت. این بلیط یک سره چه شبی به دستش داده شد. این روح خسته چه شبی از این قفس خرد و در هم کوفته پرکشید، از این تن رنجور شلاق خورده. یک مادر کم، یک ستون گُم، یک پرنده پَر و اکنون من، متحیر و گیج، و گُم. کداممان قرار بود برای دیگری دعا کند؟! کداممان قرار بود شفای دیگری را طلب نماید؟! قرار بود من 40 شب در جمکران برایش دعا کنم و شفا بگیرم؟ برای آن مسافر شب نوزدهم؟! یا آنکه او رسول هدایت من بود و من قرار است شفای خود را جستجو کنم؟ این خواب آلود روز نوزدهم و روز قبل و روزهای بعد آن.
بیمار، فراوان و طبیب، حاذق. تقدیر چیست؟ شفا کدام است؟
حافظ وظیفه تو دعا کردن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید
رأی به عجایب طبیعی ایران عزیز
دومين مرحله انتخاب عجايب هفت گانه طبيعي دنيا در حال برگزاری است. در این مرحله از بين462 نامزد از 6 قاره جهان (77 نامزد از هر قاره) بر اساس تعداد آرا در مرحله اول 21 فيناليست از هر قاره (جمعا 126 فيناليست)، و در مرحله دوم از بين اين 126 فيناليست، عجايب هفت گانه طبيعي دنيا انتخاب و معرفي ميشوند. راي گيري تا پايان سال 2008 ميلادي ادامه دارد و نتيجه نهايي در سال 2010 اعلام خواهد شد.
غار علي صدر و طبيعت كوه دماوند دو نماينده ايران در اين مبارزه هستند. در حال حاضر غار علي صدر در رتبه بيست و چهارم و كوه دماوند در رتبه بيست و هشتم اين ليست قرار گرفتهاند. رأي هر كدام از ما ميتواند اين دو شگفتي طبيعي كشورمان را به صدر جدول عجايب طبيعي دنيا نزديكتر كند.
براي اين منظور به تارنمای www.new7wonders. com مراجعه كنيد، روي نقشه قاره آسيا كليك كرده و رأي خود را به غار علي صدر و كوه دماوند بدهيد. و یا به پیوند زیر مراجعه کنید و رأی خود را بدهید.
http://www.new7wond ers.com/nature/ en/vote_on_ nominees/
بعد از پايان راي گيري email ي براي شما ارسال ميشود. توجه داشته باشيد تا زماني كه بر روي لينك موجود در اين email كليك نكنيد راي شما معتبر نخواهد بود.
فضای اندیشیدن
سلام
امیر خان زیر نوشته «اول دفتر» مطلب قشنگی در مورد انواع گدا! نوشتهاند که خوب من ربطش را به خودم خیلی نفهمیدم!
آخرش که خیلی سگالیدم! گفتم شاید من از نوع سوم هستم! خودتان بروید بخوانید و نظر بدهید.
این هم مطلب زیبایی از مرحوم دکتر شریعتی که امیر فرستاده بود:
دكتر شريعتي مينويسد:
كساني هستند كه فضاي انديشيدن آنها بر پول است، مگر نميبينيم كساني را كه امروز با پدرزنشان ازدواج ميكنند، اين مگر براي پول نيست؟
نه دوست داشتن، نه عشق، بلكه بر اساس مقدار پول يا مثلا تعداد قوم و خويش كه همسرش دارد. كسي كه اين محاسبه را ميكند حتي احساسات غريزي حيوان را هم ندارد.
براي اينكه وقتي يك حيوان نر و ماده به هم ميچسبند، ميخواهند غريزه جنسيشان را ارضاء كنند، همان غريزه باز هم معنويتر از اين كاسبي است، هيچ وقت يك الاغ نر به خاطر پالان الاغ ماده و يا به خاطر قاليچه و امثالهم به طرف آن كشش پيدا نميكند، وقتي انسان فضاي انديشهاش تا اين حد سقوط ميكند، از الاغ هم پايينتر است!
نقش درمانی وبلاگنویسی
ساینتفیک امریکن- دانشمندان و نویسندگان مدتها است که متوجه فواید درمانی نوشتن در مورد تجربیات شخصی، افکار و احساسات شدهاند. اما جدا از کارکردی که نوشتن در رفع تنشها و کنار آمدن با آن دارد، اثرات فیزیولوژیکی هم در بدن ایجاد میکند. مطالعات نشان میدهند که نوشتن حافظه و کیفیت خواب را بهبود میبخشد، سیستم ایمنی سلولی را تقویت میکند، در بیماران مبتلا به ایدز تعداد ویروسها را کاهش میدهد و حتی بهبود بعد از اعمال جراحی را تسریع میکند.
بر اساس تحقیقی که نتایج در آن شماره فوریه مجله انکولوژیست به چاپ رسیده است، بیمارانی که قبل از شروع مراحل درمانی شروع به نوشتن کرده بودند، نسبت به بیمارانی که نمینوشتند به مراتب قدرت بدنی و ذهنی بهتری داشتند و احساس بهبودی بیشتری میکردند. این تحقیق روی 71 بیمار مبتلا به لوسمی و لنفوم انجام شده بود و در آن از این بیماران خواسته شده بود که در فعالیتهای منظم نوشتاری شرکت کنند.
انسانها موجوداتی اجتماعی هستند و رفتارهای متفاوتی نسبت به تنشها از خود بروز میدهند، یکی از این واکنشها در قبال تجربیات توأم با تنش که بیماری هم یکی از آنهاست، شکوه و شکایت است. آلیس فلاهرتی (Alice Flaherty) یک دانشمند سیستم عصبی در دانشگاه هاروارد و بیمارستان ماساچوست، عقیده دارد که وبلاگنویسی در مورد رنجها و تنشها، کارکرد مشابهی دارد.
مکانیسمی که نوشتن و وبلاگنویسی با آن به بیماران کمک میکند، به درستی شناخته شده نیست و تلاشهای زیادی در جهت شناخت این مکانیسم صورت میگیرد، اما طریقه تأثیر نوشتن، هر چه که باشد، مسلم این است که در حال حاضر بسیاری از بیمارانی که تشخیص سرطان و یا بیماریهای وخیم دیگری در آنها داده شده است، در وبلاگشان به دنبال تسلی میگردند و این تسلی را در آن پیدا میکنند.
نانسی مورگان -یکی از محققان مقاله به چاپ رسیده در انکولوژیست- میخواهد که فعالیتهای نوشتن را به برنامههای حمایتی بیماران مبتلا به سرطان اضافه کند.
از زمانی که پزشکان متوجه ارزش درمانی وبلاگنویسی شدهاند، بعضی از بیمارستانها در سایتهایشان، وبلاگهای بیماران را میزبانی میکنند. وبلاگنویسی بر نوشتن معمولی برتریهایی دارد، چرا که بیماران را به هم مرتبط میکند و به آنها امکان میدهد، در مورد تجربیات مشترکشان گفتگو کنند و یک جامعه مجازی بسازند.
منبع: گروه ایران-ایران در یاهو
یکی دیگه از امیر سرداری
آخرین مدل حالگیری!!!
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل میشود. پس از دوماه، نامهاي از نامزد مکزيکي خود دريافت ميکند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نميتوانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کردهام !!! وميدانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم را برايم پس بفرست. باعشق : روبرت
دخترجوان، رنجيـده خاطرازرفتار مرد، ازهمه همکاران ودوستانش ميخواهد که عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي… خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکسها را با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست ميکند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه را به من برگردان….
روزی…
سلام
آقا این امیر خان سرداری ترکونده! کلی دیدگاه خوب و پرمحتوا میگذاره که من یکی حسابی تا حالا لذت بردم و دو تا مطلب جدید و زیباش رو از بخش دیدگاهها به صفحه اصلی منتقل کردم. بخونید، لذت ببرید و لطفا بنویسید. در مورد مطالب نظر بدهید و دنبال کنید.
این نوع ارتباط همون چیزیه که من دنبالش بودم، باز هم میگم: این وبنامه محیط شخصی من نیست، محل اجتماع «ما»ست.
امیر جان سپاس.
روزی قسمت بود. خدا هستي را قسمت ميکرد. خدا گفت:چيزي از من بخواهيد؛ هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد؛ زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن، ديگري پايي براي دويدن. يکي جثهاي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثهاي بزرگ. نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا؛ تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
و نام او کرم شبتاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذرهاي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت: کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست؛ زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
*****
هزاران سال است که او ميتابد. روي دامن هستي ميتابد. وقتي ستارهاي نيست، چراغ کرم شبتاب روشن است و کسي نميداند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده بود.
بانک زمان
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز میشود و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید، چون
آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود. در این صورت شما چه خواهید کرد؟… البته که سعی میکنید تا آخرین ریال را خرج کنید!
هر کدام از ما یک چنین بانکی داریم: بانک زمان. هر روز صبح، در بانک شما ۸۶۴۰۰ ثانیه اعتبار ریخته میشود و آخر شب این اعتبار به پایان میرسد. هیچ برگشتی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمیشود.
ارزش یک سال را دانش اموزی که مردود شده، میداند. ارزش یک ماه را مادری که فرزند نارس به دنیا آورده، ارزش یک هفته را سردبیر یک هفتهنامه، ارزش یک ساعت را کسی که پشت در اتاق عمل ایستاده، ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده و ارزش یک ثانیه را آنکه از تصادفی مرگبار جان به در برده.
هر لحظه گنج بزرگی است، گنج خود را مفت از دست ندهید.باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمیماند.
دیروز به تاریخ پیوست.
فردا معماست.
و امروز هدیهای خدادادی است….
متن زیبای بالا را دوست خوبم امیر سرداری به عنوان دیدگاه نوشته بودند که طبق قولی که داده بودم آن را به متن اصلی وبنامه منتقل کردم تا از یک سو موجب ارتقاء کیفیت وبنامه شود و از سوی دیگر من را به هدف دوری از یک یادداشت شخصی و نیل به یک محیط جمعی نزدیک نماید.
وقتی به خطوط آخر نوشته رسیدم ناخودآگاه به یاد تصادف چندی پیش خودم در جاده چالوس افتادم. صبح روز چهارشنبه، میلاد حضرت مولی علی، که از فرط خستگی پشت فرمان خودرو خوابم برد و یک لحظه در جاده چالوس وارد لاین مقابل شدم و وقتی بر اثر فریاد همسرم بیدار شدم در کسری از ثانیه واکنشی نشان دادم که به همراه واکنش عالی راننده مینیبوس مقابل موجب پیشگیری از یک حادثه تلخ و وحشتناک شد. گرچه پس از یک برخورد بغل به بغل و شکستن شیشهها با سر به گاردریل کنار جاده برخورد کردیم و پس از حدود بیست متر کشیده شدن به گارد فولادی جاده خودرومان ایستاد و تنها بر اثر مشیت حضرت حق بود که به عمق سیصد چهارصد متری دره مجاور سقوط نکردیم و…. و در این حادثه که موجب خسارت اساسی به خودرومان شد خون از لب همسر و فرزند عزیزم نیامد. و خداوند مهربان گوشهای از قدرتش را در کنار محبتش به من و خانوادهام نشان داد. همین الان که اینها را مینویسم مو بر تنم سیخ شده از یادآوری فاجعهای که میتوانست رخ دهد….
در آن حادثه اگر سارای عزیزم نیم ثانیه دیرتر فریاد زده و من را بیدار کرده بود حالا خیلی چیزها فرق میکرد. (و البته همه اینها مربوط است به نظام علت و معلولی حاکم بر جهان)… و خلاصه آقا جان، در آنچه امیر سرداری عزیز گفته یک بار دیگر تعمق کنیم.
از همین فرصت استفاده کنم و عرض کنم: دوستان عزیزی هستند که اگر برای من، همسر یا فرزندم اتفاقی میافتاد چند ساعت بعد، گریهکنان خودشان را میرساندند و تا مراسم سالگرد بنده! تمام نمیشد کوتاه نمیآمدند و محبتشان شامل حال بازماندگان میشد و…. ولی از وقتی ما سالم برگشتیم، حتی به ما سر نزدند یا حالمان را تلفنی نپرسیدند و دلگیری من و کناره گرفتنم از خودشان را هم حتی، حس نکردند…. دنیای کوچکی داریم. دوست خوبم! خودت را برای جانفشانی آماده کن، مجلس ختم یکی از دوستان، آشنایان یا همراهان سابقت همین نزدیکیهاست!
همین…
خبری که هماکنون به دستم رسید!
همین الان مطلب زیر را در ایمیلی که از دوست خوبی دریافت کرده بودم خواندم. برای خودم خیلی جالب بود، گفتم به شما هم بگویم. اگر کسی اطلاع 100٪ از صحت این مطلب دارد بقیه را هم خبر کند. سپاس.
اگر سارقان شما را وادار کردند که از کارت عابر بانکتان پول بگیرند شما میتوانید رمزعبور کارتتان را به صورت معکوس (یعنی از آخر به اول) وارد کنید. مثلا اگر کلمه عبور شما 1254 میباشد شما عدد 4521 را وارد کنید. با این کار عابر بانک به شما پول میدهد ولی در عین حال دستگاه به صورت خودکار پلیس را در جریان سرقت قرار میدهد. این قابلیتی است که تمام دستگاههای خودپرداز دارند ولی اکثر مردم از آن بیخبرند.
طرح احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران
هوالشافی
طرح احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران یک طرح چند مرکزی است که با هدف احیای منابع و متون مهم طب سنتی ایران در گروه پژوهشی طب سنتی ایران طراحی شده و در حال اجرا میباشد و اینجانب نیز به عنوان مدیر اجرایی طرح افتخار همکاری با آن را دارم. بر اساس این طرح قرار است با عنایت حضرت حق و با حمایت مالی نهادهای مرتبط و مردمی طی یک دوره چهار ساله حدود 40 عنوان از منابع مهم طب سنتی ایران احیا و چاپ شوند. بعضی از این آثار از زبان عربی به فارسی ترجمه خواهند شد، برخی بازنویسی و تصحیح میشوند و تعدادی نیز آثاری تدوینی-تألیفی خواهند بود. در گام نخست طرح قرار است تا پایان اردیبهشت 1388 حدود 10 عنوان کتاب چاپ و منتشر شوند که به شکر حق و با همکاری خوب همکاران طرح تا این لحظه چیزی حدود 23 عنوان کتاب بررسی شده و دستکم مراحل آماده سازی 20 عنوان کتاب در حال انجام میباشد. و البته مشکل اصلی طرح که اجرای آن را کمی کند کرده و موجب نگرانیهایی شده است همانا فراهمآوری پشتوانه مالی لازم جهت اداره امور مربوط به آمادهسازی کتب میباشد. لذا از دوستان عزیزم دعوت میکنم پیشنهادهای احتمالی خود را جهت مشارکت در انجام این طرح بزرگ و مقدس با اینجانب مطرح نمایند.
اما کتبی که تا این لحظه در قالب این طرح بزرگ احیا، چاپ و منتشر شدهاند:
یکم: جلد نخست از مجموعه آثار دکتر سید جلال مصطفوی کاشانی
مجموعه آثار پزشک و شیمیدان نابغه معاصر، مرحوم دکتر مصطفوی، در سه جلد در حال آمادهسازی است که جلد نخست آن به چاپ رسیده، جلد دوم در حال چاپ است و جلد سوم مراحل تدوین و ویراستاری را میگذراند. جلد نخست شامل مباحث بسیار مهم و مفیدی برای پزشکان، دانشجویان پزشکی و عموم مردم است که از جمله میتوان به ارزشیابی داروها، مکتب نوین پزشکی، اهمیت علم غذاشناسی، ارزش نان، سرطان از دیدگاه ابن سینا و… اشاره کرد.این کتاب زیر نظر دکتر محسن ناصری (مدیر گروه پژوهشی) و خانم دکتر آزاده محبی گردآوری و تدوین شده است.
دوم: مروری بر کلیات طب سنتی ایران
این کتاب به صورت گام به گام و کاملا مبتنی بر منابع و متون طب ایرانی اصول و مبانی طب سنتی ایران را شرح میدهد. با توجه به علمی و دقیق بودن مباحث کتاب در کنار زبان و بیان امروزی آن، میتوان مطالعه آن را به کلیه علاقمندان جدی طب ایرانی (پزشک و غیرپزشک) توصیه کرد. در بخش پایانی کتاب نیز به طور مفصل به گیاهان، میوهها و سایر خوراکهای مختلف، ارزش غذایی و دوایی و مزاج آنها پرداخته شده است. این کتاب توسط دکتر محسن ناصری (مدیر گروه و عضو هیأت علمی دانشگاه شاهد)، دکتر حسین رضاییزاده و دکتر رسول چوپانی (نفرات برگزیده نخستین آزمون کارشناسی ارشد طب سنتی ایران) تألیف شده است.
این کتاب بازنویسی و تصحیح کتاب «مقامع رشیق لمنکری طب العتیق» متعلق به «اعتمادالاطبا دکتر حاج میرزا حسین همدانی» است که توسط دکتر حسین رضاییزاده (مدیر طرح احیا…) و خانم دکتر طیبه طاهری پناه به انجام رسیده است و شامل اصول و مبانی طب سنتی ایران، اصطلاحات طبی رایج در این مکتب، دواها و نسخههای مختلف بیماریها، زندگینامه حکیم بوعلی سینا و زندگینامه حکیم زکریای رازی میباشد.
اما در کنار کتب فوق لازم است به کتاب دیگری نیز اشاره کنم که توسط دکتر غلامرضا کردافشاری و همکارانشان تهیه و تدوین شده و گرچه در قالب طرح احیا… نیست ولی اثری است بسیار مفید و کاربردی برای عموم مردم. در این کتاب علاوه بر اشاره به مبانی طب ایرانی و بویژه مزاجشناسی به طور مفصل به مبحث تغذیه در طب ایرانی و طب اسلامی پرداخته شده و در مورد ارزش غذایی، دوایی و ویژگیهای مزاجی گیاهان، میوهها و خوراکهای مختلف بحث شده است. مطالعه این کتاب را به کلیه علاقمندان طب ایرانی و بویژه علاقمندان حفظ سلامتی و بهداشت از طریق تدابیر تغذیهای توصیه میکنم.
در پایان لازم است اشاره کنم دوستان عزیزی که مایل به تهیه کتب فوق و یا مشارکت در تأمین هزینههای طرح احیا… هستند میتوانند با بنده مکاتبه نمایند.
آب و آتش
وقتی ننه هاجر آرام چشمان عروسش را بست و ملافه سفید را روی صورتش کشید، عبدو، تنها پسر ننه، گریه نکرد. چشمانش مثل آتشفشان شده بود ولی گریه نکرد. آرام لباس پوشید و راه افتاد. به ساحل که رسید هوا گرگ و میش بود. سوار لنجش شد و به دریا زد. آن وسط ها که رسید، همانجا که چراغ پشت بام خانهشان را میدید، نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. ظرف نفت را برداشت و روی خودش ریخت. آخرین نگاه را به آبادی و خانه انداخت، زیر لب چیزی گفت و کبریت کشید…. به همسرش قول داده بود برای فراهم کردن هزینه بستری و درمانش «به آب و آتش بزند».
اول دفتر…
3-2 سال پیش که «امیر میرجینیا» گفت میخواهد برای خودش و همسرش وبلاگ راه بیندازد، من هم به سرم زد این کار را بکنم. البته این اولین بار نبود و صد البته آخرین بار هم نبود و در تمام طول این چند سال هم این ایده را جایی گوشه ذهنم داشتم. علت اصلی عدم تحقق این ایده هم در درجه سوم! تنبلی، در درجه دوم وسواس من برای «شروع و انجام کار به بهترین شکل ممکن» و در درجه اول اجتناب ذاتیام از مُد بود. طی چند سال اخیر ایجاد وبلاگ به نوعی مُد و کلاس تبدیل شده بود و در نتیجه من از آن دوری میجستم، هرچند که علل درجه دوم و سوم هم بیتأثیر نبودند. به موارد فوق این را هم اضافه کنید که از نظر من ایجاد وبلاگ به عنوان یک دفترچه یادداشت شخصی صرف، اصولا کار بیهودهایست و وبلاگ باید محیطی برای ارتباط مفید با دیگران و تضارب افکار باشد و برای ایجاد چنین محیطی باید ایدههای نو و جذابی هم داشت….
خلاصه، اینها گذشت تا حدود 14 ماه پیش که من و همسرم متوجه شدیم مسافری در راه داریم. همان موقع به سارا پیشنهاد کردم وبلاگی ایجاد کنیم و اخبار مربوط به فرزند در راهمان را در آن قرار دهیم تا هم دوستان بتوانند خبر بگیرند و هم با ثبت مواردی چون گزارشهای سونوگرافی، جواب تستهای مختلف پزشکی و… تا زمان تقریبی تولد، گزارش تولد، عکسهای مختلف در طول زمان و… به نوعی دفترچه خاطراتی برای فرزندمان ایجاد کرده باشیم. سارا هم زرنگی کرد و این پیشنهاد را عملی کرد ولی با یک تغییر کوچک: باز هم من نبودم!
طی حدود یک سالی که گذشته است همسر گلم به خوبی وبلاگش را چرخانده و هرچه دل تنگش میخواسته در آن نوشته است. من هم گهگاهی به آن سر زده و گوشهای از حرف دلهایش را –که تازه فهمیدهام بعضی از آنها را از من هم پنهان میکند- خواندهام، اما وبلاگ دیگران که برای آدم تُنبان نمیشود!
3-2 ماهی پیش بود که پس از گپ و گفتی با دوست خوبم «وحیدو» شاخ غول را شکستم و این بلاگ را ثبت کردم و البته 3-2 ماه هم گذشت تا لوگوی بلاگ آماده شود و چند هفته هم تا مطلبی نگاشته گردد. طی این دوره گذشته مطالب متنوعی به عنوان مطلب افتتاحیه به ذهنم خطور کرده بود که اکثرا مناسبتی بود و این اواخر به ماجرای تصادف شدیدمان در جاده چالوس، تولد حضرت مولی علی، نیمه شعبان و… هم رسید، ولی هیچکدام عاقبت به خیر نشد! در نتیجه فکر کردم نوشتن همین تاریخچه! کوتاه هم برای شکستن طلسم بلاگر شدن بنده شاید کافی باشد.
بنا دارم در این محیط جدید درباره علایق و حرف دلهایم بنویسم و صد البته توقع دارم دوستان و همراهانی پیدا کنم تا بتوانیم محیطی ایجاد کنیم که در آن ضمن تبادل آرا، عقاید و تجربیات، به بالندگی فکری، علمی و سلیقهای یکدیگر و همچنین کسب مهارتهای اجتماعی کمک نماییم .
با عنایت به این نکات سعی خواهم کرد در این محیط از دانش طب (مدرن، سنتی و مکمل)، ادبیات، سینما و از همه مهمتر «فرصتهای با هم بودن» بگویم و در این راه متواضعانه دست دوستی به سوی شما دوستان خوبم دراز میکنم، به این امید که پیوندم با دوستان سابق محکمتر گردد و پیوندهای جدیدی نیز متولد شوند. پس بنویسید، بپرسید و نظر بدهید.
به زمستان سوگند
و قسم بر همه آنچه ز نو میروید
که شقایق گلی از باغ بهشت
و دلش پرخون و هستیاش کوتاه است
پس بیا تا به عیادت برویم
نکند ما خرداد
همه افسوس و تألم باشیم.
منتظر: ناصر رضاییپور









