شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!

آب و آتش

آب و آتش

آب و آتش

وقتی ننه هاجر آرام چشمان عروسش را بست و ملافه سفید را روی صورتش کشید، عبدو، تنها پسر ننه، گریه نکرد. چشمانش مثل آتشفشان شده بود ولی گریه نکرد. آرام لباس پوشید و راه افتاد. به ساحل که رسید هوا گرگ و میش بود. سوار لنجش شد و به دریا زد. آن وسط ها که رسید، همانجا که چراغ پشت بام خانه‏شان را می‏دید، نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. ظرف نفت را برداشت و روی خودش ریخت. آخرین نگاه را به آبادی و خانه انداخت، زیر لب چیزی گفت و کبریت کشید…. به همسرش قول داده بود برای فراهم کردن هزینه بستری و درمانش «به آب و آتش بزند».

4 دیدگاه »

  محجوب wrote @

سلام
خوشحال شدیم
عباداتتون هم قبول باشه
دعا برای ما فراموش نمیشه که ان شاءالله!
یه تلخ بود
ولی قشنگ
مثل زندگی
فقط امیدش کم بود…
ارادت
یا حق

  ملیحه wrote @

اگر چه این تلویح زیبا از شما بعید نبود ولی پایان داستان دلم را لرزاند!
چه آب و آتش تلخی!

  امیر سرداری wrote @

بسیار موضوع جالبی بود
امیدوارم همکاری بیشتری در این وبلاگ از شما ببینیم

پس تو ای انسان آگاه:
زندگی کن …
از آن لذت ببر ….
شکرانه اش را بجا آور …..
و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان

  Sara wrote @

Hi dear !
It’s result is first find the meaning of the word,then try to do.
Good luck.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>