وقتی ننه هاجر آرام چشمان عروسش را بست و ملافه سفید را روی صورتش کشید، عبدو، تنها پسر ننه، گریه نکرد. چشمانش مثل آتشفشان شده بود ولی گریه نکرد. آرام لباس پوشید و راه افتاد. به ساحل که رسید هوا گرگ و میش بود. سوار لنجش شد و به دریا زد. آن وسط ها که رسید، همانجا که چراغ پشت بام خانهشان را میدید، نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. ظرف نفت را برداشت و روی خودش ریخت. آخرین نگاه را به آبادی و خانه انداخت، زیر لب چیزی گفت و کبریت کشید…. به همسرش قول داده بود برای فراهم کردن هزینه بستری و درمانش «به آب و آتش بزند».
شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!4 دیدگاه »
اگر چه این تلویح زیبا از شما بعید نبود ولی پایان داستان دلم را لرزاند!
چه آب و آتش تلخی!
بسیار موضوع جالبی بود
امیدوارم همکاری بیشتری در این وبلاگ از شما ببینیم
پس تو ای انسان آگاه:
زندگی کن …
از آن لذت ببر ….
شکرانه اش را بجا آور …..
و اهداف زندگی ات را به تمامی جامه عمل بپوشان
دیدگاه شما
HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>






سلام
خوشحال شدیم
عباداتتون هم قبول باشه
دعا برای ما فراموش نمیشه که ان شاءالله!
یه تلخ بود
ولی قشنگ
مثل زندگی
فقط امیدش کم بود…
ارادت
یا حق