شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!بایگانیِ سپتامبر 12, 2008
یکی دیگه از امیر سرداری
آخرین مدل حالگیری!!!
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل میشود. پس از دوماه، نامهاي از نامزد مکزيکي خود دريافت ميکند به اين مضمون:
لوراي عزيز، متأسفانه ديگر نميتوانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کردهام !!! وميدانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من را ببخش و عکسي که به تو داده بودم را برايم پس بفرست. باعشق : روبرت
دخترجوان، رنجيـده خاطرازرفتار مرد، ازهمه همکاران ودوستانش ميخواهد که عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي… خودشان به اوقرض بدهند وهمه آن عکسها را با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست ميکند، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مراببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه را به من برگردان….
روزی…
سلام
آقا این امیر خان سرداری ترکونده! کلی دیدگاه خوب و پرمحتوا میگذاره که من یکی حسابی تا حالا لذت بردم و دو تا مطلب جدید و زیباش رو از بخش دیدگاهها به صفحه اصلی منتقل کردم. بخونید، لذت ببرید و لطفا بنویسید. در مورد مطالب نظر بدهید و دنبال کنید.
این نوع ارتباط همون چیزیه که من دنبالش بودم، باز هم میگم: این وبنامه محیط شخصی من نیست، محل اجتماع «ما»ست.
امیر جان سپاس.
روزی قسمت بود. خدا هستي را قسمت ميکرد. خدا گفت:چيزي از من بخواهيد؛ هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد؛ زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن، ديگري پايي براي دويدن. يکي جثهاي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثهاي بزرگ. نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا؛ تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
و نام او کرم شبتاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذرهاي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت: کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست؛ زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
*****
هزاران سال است که او ميتابد. روي دامن هستي ميتابد. وقتي ستارهاي نيست، چراغ کرم شبتاب روشن است و کسي نميداند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده بود.






