شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!

باز هم چند نکته!

حق

درود

خدمت شما عرض شود که امیر سرداری عزیز لطف کرده و یک مطلب با عنوان «بازگشت کودکی» به عنوان دیدگاه مطلب «بانک زمان» فرستاده و یک مطلب هم با عنوان «شخصیت شناسی» به عنوان دیدگاه مطلب «چند نکته» قبلی! البته بنده همیشه نسبت به این فال‌ها و طالع‌بینی‌ها با تردید برخورد کردم ولی خیلی وقت‌ها از سر کنجکاوی این جور مطالب را می‌خوانم و خوب بعضی موارد هم واقعا به طور جالبی واقعی درمی‌آیند. البته در مورد واقعیت‌هایی چون تأثیر صور فلکی بر مزاج و شخصیت آدمها یا وجود مجردات و مسائل مرتبط با آن شکی وجود ندارد و در حکمت و مکاتب طب مکمل مستندات جالبی در مورد آنها وجود دارد، ولی فال قهوه و فال ورق و… واقعا بامزه هستند! خلاصه خواندن مطالب امیر هم خالی از لطف نیست. اگر مطلب شخصیت‌شناسی را خواندید لطفا بنویسید که تا چه حد با شخصیت شما یا اطرافیانتان جور بوده است. یا دست کم نظرتان را بنویسید. شاید خیری از آن درآمد.

دیگر اینکه ما هفته گذشته دو روزی میهمان مسعود خان زارع (همان شاعر یزدی اهل دل و فنی که پیوندش هم همین بغل است) و خانواده گرم و صمیمی ایشان بودیم که بسی حظ بردیم از این شهر گرمسیری و مردمان گرم‌ترش. به زودی سفرنامه مصوری را در وبلاگ می‌گذارم تا شما هم در حظ ما شریک شوید و یقین حاصل کنید که باید این شهر زیبا را ببینید. مسعود زارع هم برای میزبانی همه شما اعلام آمادگی کرده است!! (خداییش هزینه هتل خیلی بالاست!)

آخر اینکه هر بار میهمان من می‌شوید پیوند آشیان جناب نوری‌زاد را از دست ندهید.

سپاس

5 دیدگاه »

  Sara wrote @

یه عمری زحمت کشیدم تا وادارت کنم وبلاگ بزنی و راجع به خودت و بچت بنویسی حالا که زدی از تنها چیزی که نمی نویسی خودت و بچته. اصلا اینطوری کیف نمی ده یه وبلاگ خصوصی تر بزن که منم حرفای تورو بخونم.در مورد شعر هم من شرمندم از بس که شعرهام قشنگه می ترسم از وبلاگم بدزدنش بخاطر همین نمی زنم تو وبلاگم.
خیلی سینسرلی هستیم.

  مجتبی wrote @

بغض های کال من،چرا چنین؟
گریه های لال من،چرا چنین؟
جزر و مد آبی ام چه شد؟
اهتزاز بال من،چرا چنین؟
رنگ بالهای خواب من پرید
خامی خیال من،چرا چنین؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت
حیرت زلال من،چرا چنین؟
دل مجال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من،چرا چنین؟
هرچه و همه ،تمام مال تو
هیچ وهیچ مال من،چرا چنین ؟؟؟

  مسعود wrote @

سلام

از اینجا

از حافظ

سلام امیرعلی

  سما wrote @

تا به حال ندیده بوم
به خدا راست میگم
اگه قبلادیده بودم همون موقع میگفتم
همون موقع بهت میگفتم
آخه نالوطی بی مرام نامرد
این نشد که این همه وقت باشه اینجاراراه انداخته باشی بعد صداشم درنیاری..
خیلی باحالی..
به قول اونکه همه میدونیم کیه چی گفته
تا هستی باید زندگی کرد
شقایقا گفتم به خودت نگیری

  امیر سرداری wrote @

پول
يک سخنران معروف در مجلسي که دويست نفر در آن حضور داشتند، يک اسکناس بيست دلاري را از جيبش بيرون آورد و پرسيد: چه کسي مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ دست همه حاضرين بالا رفت. سخنران گفت: بسيار خوب، من اين اسکناس را به يکي از شما خواهم داد ولي قبل از آن ميخواهم کاري بکنم. و سپس در برابر نگاه‏هاي متعجب، اسکناس را مچاله کرد و باز پرسيد: چه کسي هنوز مايل است اين اسکناس را داشته باشد؟ و باز دستهاي حاضرين بالا رفت. اين بار مرد، اسکناس مچاله شده را به زمين انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آنرا روي زمين کشيد. بعد اسکناس را برداشت و پرسيد: خوب، حالا چه کسي حاضر است صاحب اين اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت. سخنران گفت: دوستان، با اين بلاهايي که من سر اسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چيزي کم نشد و همه شما خواهان آن هستيد. و ادامه داد: در زندگي واقعي هم همين‏طور است، ما در بسياري موارد با تصميماتي که ميگيريم يا با مشکلاتي که روبه‏رو ميشويم، خم ميشويم، مچاله ميشويم، خاک‏آلود ميشويم و احساس ميکنيم که ديگر پشيزي ارزش نداريم، ولي اينگونه نيست و صرف‏نظر از اينکه چه بلايي سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نميدهيم و هنوز هم براي افرادي که دوستمان دارند، آدم پر ارزشي هستيم.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>