شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.comآرشیو برای نوامبر, 2008
کوچ… برای خواهرم ملیحه
هوالباقی
وقتی میخواند نمیشنیدم،
وقتی دیدم که نبود،
وقتی شنیدم که نخواند…
خواهر خوبم، ملیحه عزیز!
کوچ پدر گرامیتان قلبم را فشرد. و من همچنان، چونان همه گذشته، ناتوان در برابر این تردیدم که آیا باید از کوچ پرندهای از قفس تنگش دلگیر باشم یا شادمان؛ مشکی بپوشم یا سپید؟ و من از این ناتوانی رنجورم، سخت رنجور.
حتی تصور آن که تو خواهر خوبم، با همه آن شادمانیها و شادابیهایت، و همه آن نگاه «آن طور دیگرت» به محیط و محاط خودت، دلگرفته و غمین و گریان باشی سخت قلبم را میفشارد. و من حتی نمیتوانم به تو زنگ بزنم برای دلداری دادن. من تحمل این «تو» را ندارم.
جلالم نگاشته بود: «نمیخواهم پرواز را به خاطر بسپارم…» راست میگوید، من هم هنوز پرواز «آقا» آن پیرمرد صبور مهربان دوستداشتنی را باور نکردهام. و هنوز هم بغضم از تصور نبودنش پاره میشود و شقیقههایم بدجوری میتپد و….
آری، راست میگوید جلال. اما تو برایم بگو، حالا تو برایم بگو، «پرنده مردنی است» را با تمام وجودت درنیافتهای؟!
و در آخر میخواهم برایت آرزو کنم، برای تو که «آرزومند آرزوهای دیگرانی»، کاش بتوانی پرندهات را در خواب ببینی….
بیا و خواهری کن و همین آرزو را برای این برادر خستهات بکن.
من پرندهام را میخواهم.
پ.ن: برای عرض تسلیت به خواهر خوبمان، خانم انارکی، علاوه بر نوشتن در دیدگاههای این مطلب میتوانید روی پیوند «آشیان: ماماتی» کلیک کنید.
شما تنها کسی هستید که میتوانید به خودتان کمک کنید
يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود، دعوت مىکنيم.»
در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت شدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است.
اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مىشد، هيجان هم بالا مىرفت. همه پيش خود فکر مىکردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند، ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد.
آينهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصوير خود را میديد. نوشتهاى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد زندگىتان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد بر روى شادىها، تصورات و موفقيتهايتان اثرگذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مىتوانيد به خودتان کمک کنيد.
زندگى شما وقتى که رئيستان، دوستانتان، والدينتان، شريک زندگىتان يا محل کارتان تغيير مىکند، دستخوش تغيير نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مىکند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مىباشيد.
مهمترين رابطهاى که در زندگى مىتوانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.
خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکنها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيتهاى زندگى خودتان را بسازيد.
دنيا مثل آينه است و انعکاس افکارى که فرد قوياً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.»
«با سپاس از امیر سرداری»
گام سوم: جلد دوم مجموعه آثار دکتر جلال مصطفوی کاشانی
به یاری خدا و با همکاری مجموعه دستاندرکاران و همکاران طرح چند مرکزی احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران –که پیش از این آن را معرفی کرده
بودم- جلد دوم از مجموعه آثار طبیب و شیمیدان فرزانه، شادروان دکتر جلال مصطفوی کاشانی چاپ و منتشر شد و هماکنون در دسترس علاقمندان دانش و حکمت ایرانی قرار دارد. این کتاب شامل مباحث مزاجشناسی، امراض سوداوی، بیماریهای کبد و کلیه، تصلب شرائین، شل شدن عضلات، دلهره و اضطراب، جراحی و رواندرمانی در پزشکی قدیم ایران، گیاهان دارویی و مواد طبیعی (بوراکس، اسطوخودوس، آویشن، بابونه، بادرنجبویه، یونجه، سدر، شاتره، کاسنی، شنبلیله، شلغم، گردو، انگور، سیب و سیر) و اخلاق پزشکی و حاوی ایدههای پژوهشی و مطالعاتی بسیار برای علاقمندان است. جهت تهیه کتاب میتوانید یادداشت بگذارید یا با بنده تماس بگیرید.
