شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!بایگانیِ نوامبر 29, 2008
کوچ… برای خواهرم ملیحه
هوالباقی
وقتی میخواند نمیشنیدم،
وقتی دیدم که نبود،
وقتی شنیدم که نخواند…
خواهر خوبم، ملیحه عزیز!
کوچ پدر گرامیتان قلبم را فشرد. و من همچنان، چونان همه گذشته، ناتوان در برابر این تردیدم که آیا باید از کوچ پرندهای از قفس تنگش دلگیر باشم یا شادمان؛ مشکی بپوشم یا سپید؟ و من از این ناتوانی رنجورم، سخت رنجور.
حتی تصور آن که تو خواهر خوبم، با همه آن شادمانیها و شادابیهایت، و همه آن نگاه «آن طور دیگرت» به محیط و محاط خودت، دلگرفته و غمین و گریان باشی سخت قلبم را میفشارد. و من حتی نمیتوانم به تو زنگ بزنم برای دلداری دادن. من تحمل این «تو» را ندارم.
جلالم نگاشته بود: «نمیخواهم پرواز را به خاطر بسپارم…» راست میگوید، من هم هنوز پرواز «آقا» آن پیرمرد صبور مهربان دوستداشتنی را باور نکردهام. و هنوز هم بغضم از تصور نبودنش پاره میشود و شقیقههایم بدجوری میتپد و….
آری، راست میگوید جلال. اما تو برایم بگو، حالا تو برایم بگو، «پرنده مردنی است» را با تمام وجودت درنیافتهای؟!
و در آخر میخواهم برایت آرزو کنم، برای تو که «آرزومند آرزوهای دیگرانی»، کاش بتوانی پرندهات را در خواب ببینی….
بیا و خواهری کن و همین آرزو را برای این برادر خستهات بکن.
من پرندهام را میخواهم.
پ.ن: برای عرض تسلیت به خواهر خوبمان، خانم انارکی، علاوه بر نوشتن در دیدگاههای این مطلب میتوانید روی پیوند «آشیان: ماماتی» کلیک کنید.





