شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!

کوچ… برای خواهرم ملیحه

هوالباقی

شگفتا! وقتی که بود نمی‌دیدم،6f76v42

وقتی می‌خواند نمی‌شنیدم،

وقتی دیدم که نبود،

وقتی شنیدم که نخواند…

خواهر خوبم، ملیحه عزیز!

کوچ پدر گرامیتان قلبم را فشرد. و من همچنان، چونان همه گذشته، ناتوان در برابر این تردیدم که آیا باید از کوچ پرنده‌ای از قفس تنگش دلگیر باشم یا شادمان؛ مشکی بپوشم یا سپید؟ و من از این ناتوانی رنجورم، سخت رنجور.

حتی تصور آن که تو خواهر خوبم، با همه آن شادمانی‌ها و شادابی‌هایت، و همه آن نگاه «آن طور دیگرت» به محیط و محاط خودت، دل‌گرفته و غمین و گریان باشی سخت قلبم را می‌فشارد. و من حتی نمی‌توانم به تو زنگ بزنم برای دلداری دادن. من تحمل این «تو» را ندارم.

جلالم نگاشته بود: «نمی‌خواهم پرواز را به خاطر بسپارم…» راست می‌گوید، من هم هنوز پرواز «آقا» آن پیرمرد صبور مهربان دوست‌داشتنی را باور نکرده‌ام. و هنوز هم بغضم از تصور نبودنش پاره می‌شود و شقیقه‌هایم بدجوری می‌تپد و….

آری، راست می‌گوید جلال. اما تو برایم بگو، حالا تو برایم بگو، «پرنده مردنی است» را با تمام وجودت درنیافته‌ای؟!

و در آخر می‌خواهم برایت آرزو کنم، برای تو که «آرزومند آرزوهای دیگرانی»، کاش بتوانی پرنده‌ات را در خواب ببینی….

بیا و خواهری کن و همین آرزو را برای این برادر خسته‌ات بکن.

من پرنده‌ام را می‌خواهم.

پ.ن: برای عرض تسلیت به خواهر خوبمان، خانم انارکی، علاوه بر نوشتن در دیدگاههای این مطلب می‌توانید روی پیوند «آشیان: ماماتی» کلیک کنید.

10 دیدگاه »

  sara wrote @

نمی دونم چرا وقتی می خوای برای رفتن آدما متن بنویسی اینقدر قشنگ و دلپسند می نویسی.در هر صورت زندگی قصه بودن ها و نبودن هاست.
پدرها می روند.مادرها می روند . آدمها می روند. بچه ها هم می روند. و خوب است رفتن ها “یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک ” رو به خاطرها آورد.و به یاد من همین را می آورد.
یادش گرامی و روحش شاد.

  امید خوش بیان wrote @

سلام وسلام وسلامتی برای آقا ناصر عزیز

خوشحالم که فعال شدید …

بعضی نوشته ها هستند که بدجوری احساسات آدم رو بیدار می کنن. با خوندن اونها یه دفعه برمیگردی به چند روز قبل، چند ماه قبل و حتی گاهی چند سال قبل… من الان این رو خوندم اینطوری شدم…

این حس نوستالژیک یکی از بدترین و در عین حال بهترین حس های دنیا هست. و شاید همین پارادوکس هست که قشنگش میکنه! بدترین به خاطر اینکه هر وقت میاد سراغ آدم، بدون شک دلتنگ میشی و حس غریبی پیدا می کنی. و بهترین به خاطر اینکه مشخص میکنه هنوز انسان خوبی هستی و وفادار. هنوز خاطرات گذشته، آدمهای گذشته، مکانهای گذشته و حتی خود گذشته ات برات مهمه و هر وقت بهشون فکر میکنی دلت براشون پر می کشه… این یعنی اینکه انسان اصیلی هستی و به قول شازده کوچولو اهلی هستی. حتی بدیش هم خیلی از مواقع دلنشینه. کدوم حس رو پیدا می کنین که از این نظر باهاش برابری کنه؟…
اصلا تا به حال شده به خاطره ای از گذشته تون فکر کنید و دلتون برای اون لحظه خاص، برای اون آدمها و برای اونی که خودتون بودید تنگ نشه و هوس اون لحظات رو نکنید؟ نمیدونم چرا این حس برگشت به مبدا چرا اینقدر غریب هست…

  saazeshekaste wrote @

کامنت گزاشتی بیا به ما سر بزن ،اومدم ولی متنی که نوشته بودی خوندم خراب شدم (خراب بد)
من که نمیشناختمشون ولی وقتی که نوشته های شما در مورد فقدان ایشون اینقدر قشنگه حتما خودشون که باعث شده بود این متن زیبارو درباره ایشون بنویسید مهد زیبایی بودن انشاالله خدا ایشون رو ببخشه و بیامرزه و با همه خوبان محشور کنه

سازشکسته (حاج غلام)

  مسعود زارع wrote @

سلام عزیز دل

فکر کنم صفحه روی سیستم شما کامل لود نشده باشه

من اینجا خوب میبینمش که…

اما دنبال یه بهترشم

باقی بقایت

  احمدرضا قدیریان wrote @

سلام. از لطفتان بی نهایت سپاسگزارم. ممنون که خبر کردید. سر زدم و تسلیت گفتم. همیشه برقرار باشید.

  مجله خبری Gajamoo wrote @

سلام دوست گرامی.
قلم زیبایی دارید.
اگر افتخار دهید شما رو با نام شقایق می لینکم.
حتماً سری به خواهر خوبمان انارکی جهت عرض تسلیت خواهیم زد.

  محجوب wrote @

سلام
من هم دلم براي “آقا” خيلي تنگ شده
همين!!!

  امیر سرداری wrote @

سلام
تسلیت جمله ای است کوچک از غمی بزرگ پس تسلیت من را بپذیرید باشید .

  ملیحه wrote @

سپاس. سپاسی بیکران.
گمانم همه ی حرف را سارا گفته بود. از رفتن ها که قرار است بنویسی عالی می نویسی.
من اما نمی توانم باور کنم. مرددم.
پدرم همینجاست.همین حالا. عجیب باور دارم که می بیندم. می بوسمش و دلتنگش هستم. از طرفی نمی توانم خودخواهی خودم را ترجیح بدهم به سخت گذشتن زندگی اش. تسلیم می شوم به امر خدا، باشد که بپذیرد.

  ن.شقایق wrote @

حق
درود
زمانی «طنز» خیلی خوب می‌نوشتم… حالا اما می‌خواهم این دسته «طنز» را که بی‌خودی اینجا ایجاد کرده‌ام و بی‌استفاده مانده است حذف کنم.
طنزم نمی‌آید. تلخ شده‌ام. تلخ.
عجیب است! «آقا»ی من هم همیشه هست. هنوز هم پس از این همه که از شهریور 82 می‌گذرد هروقت به خانه‌اش می‌روم همانجا با همان پیراهن سفید برفی و همان پیژامه نشسته و دارد در نعلبکی‌اش چای می‌خورد و جالب این که هر دفعه هم چای در گلویش می‌شکند و حسابی سرفه می‌کند و من پشتش می‌زنم.
عجیب است. تلخ.


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>