شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.com

آرشیو برای دسامبر, 2008

برای امیرعلی

011

قرن ما،
روزگار مرگ انسانیت است!
سینه دنیا ز خوبی‌ها تهی‌ست،
صحبت از آزادگی،‌پاکی، مروت، ابلهی‌ست!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست!
قرن «موسی چومبه»هاست!
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری،‌ در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را ازکجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای! جنگل را بیابان می‌کنند!
دست خون‌آلود را در پیش چشم خلق پنهان می‌کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می‌کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن یک شاخه گل در جهان هرگز نرست.
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت‌ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
«فریدون مشیری»

1) برای این روزها: محرم آغاز نشده است، محرم پایان نیافته است. همه روزها عاشوراست. همه‌جا کربلاست. تفاوتها ناچیزند. مظلوم‌ها همچنان از پیر و جوانند، و از مرد و زن03و… و کودک. ظالم‌ها هم همچنان همگی لباس عربی به تن دارند و جیبهاشان پر از سکه است. (ای نفرین بر شما نامردمان!) فقط اسبها ستاره‌ای شش پر بر پیشانی دارند و سمهاشان انفجاری‌ست و مانند انسان‌ها حرف می‌زنند و….
2)05 برای پسرم: امیر دلم!‌ شیشه عمرم! مادرت بارها بر پدر تاخته که چگونه حرفی از تو در آشیان مجازی‌اش نیست. به دل‌خنده‌های قشنگت سوگند که می‌خواستم بنویسم، که ناگهان دوستانت در قفس غزه به تنگ آمدند و من نتوانستم. امیر جانم! پدر نتوانست. ببین که چگونه آرام در کفن خوابیده‌ای! آیا این تو نیستی؟ نتوانستم از تو بنویسم، ولی این را «برای تو» نوشتم. و برای دوستانت در کابل و بغداد و غزه و سومالی و موزامبیک و سودان و….
3) برای تاریخ: من به علت مرگ مرحوم ناکام «انسانیت» به اندازه سن خدا عزای عمومی اعلام می‌کنم!
4)02 پیش از ارسال، مطلبم را مرور کردم. لازم دیدم به خاطر توهین نابخشودنی که روا داشتم از همگی اسبهای تاریخ، این دوستان باهوش و وفادار بشر، عذرخواهی کنم. همینجا از همه دوستان حیوان دیگر از جمله کفتارها، گرگ‌ها، سگ‌ها و… که بویژه این چند وقت اخیر بهشان توهین شده از طرف خودم و بقیه پوزش می‌طلبم. قرارمان با این دجال‌ها و آن سفاک‌ها باشد روزی همین نزدیکی‌ها.

دمیان (هرمان هسه)

حق
از «هرمان هسه» بسیار شنیده بودم که نویسنده خوبی است و آثارش خواندنی و قابل توجهند و… تا یک سال و نیم پیش که دوستیd987d8b1d985d8a7d986-d987d8b3d987 «دمیان» هرمان هسه را به عنوان هدیه تولد به من داد و گذشت تا بالاخره قرار شد جهت گذراندن دوره آموزشی خدمت سربازی به شیراز بروم. من هم درکنار دیوان حافظ و گلستان سعدی « دمیان» را برداشتم تا از این فرصت جهت خواندن کتاب و آشنایی با نویسنده استفاده کنم.
من در حوزه سرعت مطالعه کتب خوب و جذاب صاحب رکوردم، پس همین که بگویم خواندن این کتاب 198 صفحه ای در روز بیست و چهارم خدمت تمام شد حاوی نکات فراوانی است. کتاب رمانی است در مورد زندگی و دغدغه‌های یک نوجوان به نام «سینکلر» که در پیدا کردن هویت خود و یافتن راه صحیح زندگی بین «دنیای پاک و روشن» (مثل محیط خانه و خانواده پارسا و مذهبی) و «دنیای پلیدی‌ها» (مثل دنیای بیرون که دروغ و دو رنگی جریان دارد) دچار تشویش و سرگیجه می‌شود. وی با گفتن یک دروغ کودکانه به جهت حفظ غرور کاذب خود وارد بازی‌های پلید یک نوجوان بزرگتر از خود می‌شود و اولین تجربه‌های پلیدی و تاریکی را می‌آزماید. تا اینکه یک منجی به نام «دمیان» وارد زندگی وی می‌شود و به شکلی که نمی‌فهمیم، مزاحم را دک می‌کند! از این پس «سینکلر» بارها تحت تأثیر «دمیان» و «پیستوریوس»، «بئاتریس» و«حوا» از این شاخه به آن شاخه می‌شود و نهایتاً خواننده پس از تحمل حدود 200 صفحه فلسفه‌بافی هاج و واج می‌ماند که بالاخره سینکلر جوان راه را یافته و هویت خود را انتخاب! کرده است یا خیر.
ابتدا تصور می‌کردم ترجمه بد «عبدالحسین شریفیان» موجب خستگی فکرم می‌شود. کمی که جلوتر رفتم دریافتم این ترجمه نه چندان روان و خسته کننده مزید بر متن نه چندان روان و خسته کننده هرمان هسه شده است تا با یک داستان نه چندان روان و خسته کنندهd8afd985db8cd8a7d986 شاید فلسفی طرف باشیم. نویسنده در تمام طول داستان پس از تعریف حداکثر 15-10 خط داستان حداقل دو صفحه فلسفه بافی‏ می‌کند و اینطور می‌شود که یک داستان کوتاه حداکثر 50-40 صفحه‌ای در 200 صفحه روایت می‌گردد.
خلاصه از خرج روزانه حداکثر نیم ساعت وقت استراحت دوران آموزشی خدمت در پادگان احمد بن موسی(ع) برای مطالعه این کتاب احساس چندان خوبی ندارم. گفتم «خلاصه و معرفی کتاب» حتماً که نباید از کتبی باشد که خیلی خوشمان آمده است. شاید همین مطلب در راستای یک انتخاب بهتر جهت وقت‌های ضیق و با ارزش امروزهای ما کمکی کند.
البته همچنان این احتمال که من به علت ضعف دانش فلسفی و بی سوادی در امر«هویت» و نا آشنایی با سبک نویسنده از کتاب لذت نبرده‌ام و این که آقای «هرمان هسه» نویسنده خوبی است پررنگترین احتمال در ذهن بنده است و همین جا ضمن عذرخواهی از نویسنده و دوستداران وی از دوستان فرهیخته‌ام که با این نویسنده شهیر و احیاناً این کتاب آشنا هستند تقاضا می‌کنم بنده را راهنمایی کنند.

«ناصر رضایی‌پور»
86/8/25

یلدا

حق / درود / پرسشی از امیر سرداری و پاسخی زیبا از آشیان دوستی فرهیخته… منتظر گفتمان زیبایتان هستیم.

با سلام
من دوباره داره پیدام می‌شه. کی گفته که من گم شدم و یا یک وبلاگ برای خودم زدم و یا هر سؤالی؟
یک عالمه کار داشتم که همش طی یک مدت سرم خراب شد. به هر حال از اینها که بگذریم چند سؤال دارم درباره یلدا:

یلدا چرا یلدا نامیده شد؟bf344_watermelon
معنی هندوانه در این شب چیست؟ چرا باید قرمز باشد مگر سفید باشد چه می‌شود؟!
چرا باید انار خورد؟
اگر آجیل در این شب نباشد چه می‌شود؟ و یا آجیل به چه معناست؟
باسلق چی؟ و ……… ؟
و یا این که نمی‌شد یک اسم دیگر برای شب یلدا بگذارند؟
در صورت تمایل می‌خواهم یک گفتمان اینترنتی در مورد یلدا شروع کنم که دوست دارم همه دوستانی که از وبلاگ استفاده می‌کنند حتما نظر بدهند.
امیدوارم در این زمستان قلبی بهاری در سینه و گرمایی تابستانی در وجودتان داشته باشید. و خدا را شاکر باشیم که نمی‌گذارد اشک چشمانمان مانند برگان پاییزی از چشمانمان پایی بریزد و گونه هایمان را تر کند.
«امیر سرداری»

خوشا دردی که درمانش تو باشی…

حق

درود

1) این سخت‌ترین، سیاه‌ترین و غمبارترین یلدای عمرم بود. «مادر» حال و روز خوبی ندارد، امیرعلی کوچکم بخت تجربه اولین یلدای عمرش در کنار سالمندترین و عزیزترین عضو خانواده را از دست داده است و خودم هم سخت‌ترین شب در طول 9 سال بیماری گذشته را تجربه کردم. «مادر»‌ در چند قدمی‌ام بود و من فرصت دیدار یلداییش را نیافتم. برای همه «مادر»ان عزیز دنیا آرزوی شفا کنید، برای همه کودکان دنیا آرزوی یلداهای آسمانی و برای همه بیماران دنیا دعای شفا. و برای کمترین هم.

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم

2) پیامهای زیبای یلدایی:

سرور خوبم مهدی میری عزیز:

قال الصادق (ع): زمستان بهار مؤمن است، شبهای بلندش برای شب زنده داری و روزهای کوتاهش برای روزه‌داری.

محمد صالحی جانم:

هندونه بیار قاچ کنم،‌ لپتو بیار ماچ کنم! :)

مهدی نیکروان مهربان:

حتی طولانی‌ترین شب نیز به خورشید می‌رسد….

0912 ناشناس مهربان!:

ببین چگونه قناری ز شوق می‌لرزد

نترس از شب یلدا بهار آمدنیست

دکتر رضایی‌زاده گرامی:

صد جام اگر آرند، یک بار کند مستم

یک بار نگاه دوست، صد بار کن مستم.

جناب اکبرزاده کم‌پیدا:

یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت.

و مسعود خان زارع هم زحمت کشیدند:

زمستان مبارک!

… بهروز باشید.

دل‌گویه هایی با شما

حق

درود

1)       امروز، چهرشنبه 27 آذر 87، روز عید غدیر، یکی از مبارک‌ترین روزهای خداست. روزی که تقویم هجری به واسطه آن به تقویم میلادی فخر می‌فروشد. روز ولایت، هدایت، نور و روشنی. این عید بزرگ روشنی را به همه هدایت‌جویان جهان و بویژه ایرانیان مسلمان تبریک عرض می‌کنم. کمترین روسیاه چیزی برای تقدیم به پیشگاه مبارک حضرت مولا ندارد جز همان «معر» دل‌سروده‌ای که پیش از این با عنوان «فخر بشر» در همین آشیان تقدیم کرده است. «چه کند بی‌نوا ندارد بیش».

2)       ماجرای سرقت ادبی یک شاعرنمای مجنون در رسانه ملی که دیگر به سمع و نظر همه رسیده است، ولی به نوبه خودم لازم دانستم گامی کوچک در جهت افشای چهره این سارق بی‌آبرو بردارم. لطفا به پیوند آشیان جناب بیابانکی (سنگچین) بروید و در صورت تمایل در جهت اطلاع‌رسانی بیشتر در مورد این سرقت ادبی در وب‌نامه‌هایتان اقدام کنید.

3)       فلسفه ایجاد برگه «پرسش و پاسخهای طبی» ارائه اطلاعاتی در مورد مسائل مختلف طبی بوده که احیانا مورد توجه جاری دوستان است. چه، بر مبنای رکن اساسی طب سنتی که همانا تفاوتهای فردی اشخاص مختلف بر اساس مزاج و احیانا سوء مزاج آنهاست ارائه نسخه‌های درمانی در محیط وب و بدون اخذ شرح حال کامل و معاینه بیمار نه تنها غیر علمی که غیر ممکن است. به هر روی پس از بهبودی کسالتی که بدان دچارم در اولین فرصت مطالبی را در پاسخ دوستان گرامی که منت گذاشتند و اعتماد کردند تقدیم خواهم نمود. گرچه امیدوارم این محیط فضایی جهت ارائه تدابیر حفظ سلامت باشد تا مشاوره رفع کسالت. اگر خدا بخواهد. همینجا جهت شفای حقیر التماس دعا دارم. (نخندید لطفا، بنده خیاط نیستم ولی کوزه، بد کوزه‌ای ست!)

4)       از نخستین روز بنای این آشیان محقر، افکار و اهداف خوش‌بینانه زیادی در سر داشتم. معرفی فیلم، معرفی کتاب، پرسش و پاسخهای طبی، بحث و گفتمان‌های اجتماعی و…. بسیار شادمانم که با همین فعالیت ناچیز جاری به طور متوسط روزانه 20-25 نفر از یاران زنده‌دلم به آشیان خودشان سر می‌زنند و گهگاه بذل توجه و محبتی می‌نمایند، اما میان آنچه مطلوب حقیر است تا آنچه در حال حاضر هست «تفاوت از زمین تا آسمان است».

متعجبم، آیا دوستان خوبم هیچ کتاب نمی‌خوانند؟! هیچ فیلم نمی‌بینند؟! به نمایش نمی‌روند؟! موسیقی نمی‌شنوند؟! یا شاید وقتمان بیش از اینها ارزش دارد، یا کلاس‌مان بالاتر از این حرف‌هاست، یا شیاد خسته می‌شویم اگر بخواهیم در حد چند واژه دیگران را در لذت‌ها، خوشی‌ها، غم‌ها و ناکامی‌های خود شریک کنیم. چه خوش خیالم من! وقتی پدر بزرگوار دوستمان از دست شد، از سر مهر و ارادت چند خطی برایش نگاشتم. به گواهی آمار ورد پرس این مطلب‌ بارها خوانده شد و پیوند آشیان دوستمان هم بارها کلیک شد. اما آیا نباید برایش چند خطی می‌نگاشتیم و ابراز همدردی می‌کردیم؟ در وب به دنبال چه می‌گردیم؟!

دوستان بزرگوارم! همان‌گونه که ذیل عنوان «اول دفتر…» نگاشتم از نظر کمترین استفاده از ابزار قدرتمندی به نام «وبلاگ» به عنوان دفترچه یادداشت شخصی برای انتشار گاه و بیگاه شعری، نوشته‌ای یا عکسی یک استفاده حداقلی و ناشکرانه است. شخصا با افتخار عرض می‌کنم شاید بهترین فایده‌ای که از بنای این آشیان برده‌ام آشنایی با برخی دوستان و گرامیان و تولد روابط جدید در کنار ارتباط «از گونه‌ای دیگر» با یاران قدیم بوده است. با احترام فراوان و بی قید و شرط به نظر و ایده همه یاران گرامی، از دید بنده تنها طرح مستمر و معطوف به هدف دغدغه‌های عمیق اجتماعی با مطالب اختصاصی و تولیدی می‌تواند امتیاز خوبی را نصیب صاحبان وب‌نامه‌ها کند.

5)       گشتی در وب‌نامه‌های دور و بر حتی به صورت تصادفی- بزنید:

«عکس‌های بریتنی اسپیرز بدون آرایش! با دوتیکه کنار استخر خونه بیل گیتس»! «شکایت فرزند خوانده آنجلینا جولی از چشمان ناپاک مایکل جکسون»! «افشای اسناد دخالت هاشمی رفسنجانی در ترور مهاتما گاندی»! «عکس سه‌ماهگی احمدی‌نژاد با لباس تروریست‌های فلسطینی»! «اعتراف ضمنی ناطق نوری به فروش اسلحه به قاتل هابیل»! «فیلم رابطه نامشروع بهرام رادان با مادر ریگان»! «مذاکره گلشیفته فراهانی با الیور استون جهت نقش‌آفرینی در تایتانیک مل گیبسون»! و….

و یا نگاهی به 80٪ کامنت‌های مطالب مختلف بیندازید:

«عسلم وبلاگت خیلی جیگره، به منم سر بزن»، «شیطون بلا خیلی توپی‌ها! منم آپم»، «آقا مطلبت خدا بود، پیغمبر نداری؟!»، خدا نسل این آخوندها رو ریشه‌کن کنه ان‌شاءا…» (در پاسخ مطلبی علمی در مورد اثر گازهای گلخانه‌ای بر روی لایه ازن!)، «خدا دیگه چیه؟ خاک بر سرت کنن با این اعتقادات احمقانه‌ات. تروریست اسلامگرای بیچاره، بسیجی…» (در پاسخ به کامنت قبلی!!)

اصلا شما جمله‌ای مثل «عسلم وبلاگت خیلی توپه، منم آپم» را جستجو کنید. گمانم بیش از یک میلیارد مورد پیدا شود!! جالب آن که زیر عکس‌های لختی پاملا اندرسون در مجلس ختم نیکول کیدمن! 1800 کامنت «مرسی نازی جون از این عکسای قشنگت،‌ ولی موهاشو خیلی زشت درست کرده» دیده می‌شود و زیر مطلب معرفی یک مکتب ادبی 3 کامنت «چرا دیر به دیری؟» و «خوب بود، حال کردیم»!

دوستان! باید بترسیم از موجی که در رسانه ظاهرا ملی و روزنامه‌های معلوم‌الحال به راه افتاده تا اینترنت و مشخصا وبلاگ محدود شود و زیر ذره‌بین قرار گیرد. کمی به حال خودمان، وقت با ارزشمان و نیروی عمر و جوانی‌مان دل بسوزانیم و بهانه به دست نامحرم ندهیم.

* یک مورد جالب توجه: دوست خوبی در مطلبی سرشار از نگرانی و استیصال به خاطر بیماری پدر التماس دعای شفا کرده است. دوستان مختلفی ابراز نگرانی کرده‌اند، دعاگو بوده‌اند و…، و در میان کامنت‌ها می‌بینید: «وبلاگ قشنگی داری، اگر تمایل به تبادل لینک داری بگو»! یا «مطالب خوبی می‌نویسی، منم خوبم، تو چطوری؟»! و پس از درگذشت پدر گرامی دوستمان که همگی شروع به تسلیت گفتن و ابراز همدردی کرده‌اند: «چطوری عزیزم؟ نگرانت شدم! پسرت خوبه؟»! و یا «چند وقته خبری نیست! همه‌تون خوبید؟ به شوهرت سلام برسون»! و… یعنی بندگان خدا کمترین توجهی به متن مطلب و نظرات دیگران نکرده‌اند!!

6)       حالا اگر جرأت دارید یک سروده یا نوشته از خودتان را در وب‌نامه‌تان منتشر و پس از یکی دو هفته عنوان آن را جستجو کنید. دست‌کم 16 گروه یاهو و 160 وب‌نامه دیگر آن را بدون نام شما (و اگر خیلی وجدان داشته باشند بدون نام خودشان!) منتشر کرده‌اند.

7)       یاران خوبم! گمان نکنید چون وب‌نامه دارید خیلی فعالید. فکر نکنید چون 5000 پیوند کنار دست وب‌نامه‌تان دارید پس شبکه ارتباطی مجازی خفنی ترتیب داده‌اید. نخیر! ما با این شرایطی که در وب‌نامه‌هایمان داریم همان آدم‌های تنهای گذشته هستیم. چه می‌گویم؟ ما حتی تنهاتریم، تنهاتر از گذشته‌ای که عضو این جماعت میلیونی مجازی (بخوانید ظاهری) نبودیم. آری تا وقتی در گفتگوها شرکت نکنیم، تا وقتی شجاعانه نظرمان را نگوییم، تا وقتی افکار، آثار و ایده‌های یکدیگر را نقد نکنیم، تا وقتی نسبت به مسائل اجتماعی دنیای پیرامون‌مان بی‌تفاوت باشیم… ما تنهاییم.

پیامکهای عیدی!

حق
درود
یکی از استفاده‌های پیامک برای ما ایرانی‌ها -و احتمالا خارجی‌ها!- تبریک و تسلیت مناسبت‌هاست. بعضی از دوستان و آشنایان هم گاهی پاسخ پیامک‌ها را می‌دهند. حال گاهی با جملات تکراری، گاهی تشکرهای خشک و خالی و گاهی هم عباراتی را برایت می‌فرستند که کلی حظ می‌کنی و حال گرفتگی‌ات از بی‌تفاوتی دیگران حسابی جبران می‌شود. این عید قربانی که گذشت هم چنین شد. دلم خواست برخی جملات زیبایی که دوستان مرحمت کرده‌اند را به نام خودشان به شما تقدیم کنم. هرچند شاید برایتان تکراری باشد. شما هم اگر خدای ناکرده خسته نمی‌شوید و صفحه کلیدتان فرسوده نمی‌شود و وقت عزیزتان تلف نمی‌شود و کلاستان پایین نمی‌آید، لطفا مرحمت کنید، منت بگذارید، حال بدهید… عبارات زیبای مرتبط غیرتکراری که این عید قربان دریافت کرده‌اید را برای استفاده دیگران بر تخم چشم بنده حک بفرمایید! (لطفا از آن عبارات سری‌دوزی! فاکتور بگیرید)

دوست عزیزم دکتر رضایی‌زاده لطف کردند:
بنویس نام مرا در کف دستت ای دوست
تا به هنگام قنوتت نبری از یادم!

عمو احسان گرامیم نگاشتند:
بر دل یاقوت با خط طلا بنوشته‌اند
شیعیان حاجی شدند چون دور حیدر گشته‌اند
هرکه با حیدر نباشد مطمئنا کافر است
اهل سنت دور کعبه از ازل ول گشته‌اند

استاد جانم،‌ جناب دکتر احمدی گرامی مرحمت نمودند:
شکایت گوسفند: مرا به بهانه بهشت برای خودت و به بهانه اسلام ذبح کردی، نه خودت را و نه اسلام را پیدا نکردی، زیرا نفست را با من ذبح نکردی.
و همچنین: آغاز حج وقتی است که از کعبه دور شده و به شهر و دیار و منزل برگردی. و آنچه قبل از آن در مکه انجام می‌شود، الگویی است برای وقت برگشتن.

و معلم عزیزم آقای ابراهیم دماوندی منت گذاشتند:
او اسماعیلش را به مسلخ عشق برد و من در کوچه پس کوچه‌های دلبستگی‌های حقیرم حیرانم…!

خالی از لطف نیست اگر همینجا ذکر کنم (نمی‌توانم تا سال آینده و روز پزشک شکیبا باشم) که استاد گرانقدر و پژوهشگر برجسته و با‌اخلاق جناب دکتر احمدی عزیز، وقتی روز پزشکی گذشته را با پیامکی تبریکشان گفتم در پاسخم مطلبی را یادآور شدند که تنم لرزید:
«روز پزشک جشن گرفته می‌شود، در حالی که بعضا پزشک و پزشکی بیمار است و به درمان نیاز دارد! ابن سینا و رازی آیا می‌دانند که اخلاق، علم و ارزشهای انسانی توسط تحصیل‌کرده‌های پزشکی و مافیای دارویی وارونه و یا له شده است؟! چه باید کرد؟ جشن گرفت؟ و یا فکر کرد و ابن سینا و رازی را احیا کرد و هزینه این احیا را پرداخت؟»

تمام دختران زیبای دنیا

حق / درود

«آمنه» گفته: از 4 سال پیش تا امروز دلم برای همه دختران زیبای دنیا شور می‌زند…

http://www.seemorgh.com/news/default.aspx?tabid=2197&conid=17831&mID=5949

همین.

سوگواره اخلاق: نمایشنامه در 4 پرده

پرده نخست: کاش می‌مردمkash-mimordam

«آمنه بهرامی» دختر 30 ساله، دانش‌آموخته رشته مکانیک، به خاطر اسیدپاشی در آبان 83 از هردو چشم نابینا شده است. اسیدپاش «مجید» 27 ساله است که خونسردانه در چند متری «آمنه» نشسته است. وی که مدعی است دلباخته «آمنه» بوده پس از جواب رد شنیدن از او اقدام به اسیدپاشی به صورت وی کرده تا جز او با مرد دیگری ازدواج نکند. «آمنه» که ابتدا از چشم چپ نابینا بود با وجود 17 بار جراحی در ایران و اسپانیا، بینایی چشم راست خود را نیز از دست داده است. او دو روز پیش از حادثه با مراجعه به کلانتری سیدخندان از مزاحمتهای «مجید» شکایت کرده اما به وی گفته‌اند تا حادثه‌ای اتفاق نیفتاده نمی‌توانند کاری کنند!! (و حالا هم که اتفاق افتاده نمی‌توانند!)

«آمنه» می‌گوید: «در این چهار سال بدترین دوران زندگی‌ام در سیاهی گذشت. خانواده‌ام به خاطر من زندگی‌شان نابود شد. کاش این پسر مرا می‌کشت، اگر می‌مردم خانواده‌ام مدت کوتاهی برایم عزاداری می‌کردند، بعد همه‌چیز عادی می‌شد. اما حالا باید هر روز سوختن دخترشان را جلوی چشمانشان ببینند.»kash-mimordam-2

«مجید» اما در پاسخ به پرسش‌های قاضی عزیزمحمدی با خونسردی می‌گوید: «پشیمان نیستم، خودش مقصر است که به من دروغ گفت… آمنه عامل این حادثه است! او احساسات مرا به بازی گرفت»

………. سر و صورت و چشمانت هیچ، من بمیرم برای دلت وقتی که این جملات را در دادگاه می‌شنیدی آمنه خانم!

پ.ن. 1: نمی‌دانم چرا یاد خونسردی و لبخندهای مشمئزکننده «سعید عسکر» در دادگاهش به جرم ترور «سعید حجاریان» افتادم!

پ.ن. 2: حکم جانی خونسرد قصاص شد. قصاص هر دو چشم بوسیله اسید به علاوه پرداخت دیه به خاطر اسیدپاشی به سر و صورت.

 

پرده دوم: پدر شکنجه‌گرpedare-shekanjeh-gar

پدر سنگدل، وقتی همسر و کودک 9 ساله‌اش بیرون از خانه بوده‌اند برای خاموش کردن گریه‌های «هادی» کوچولوی 22 ماهه، او را با دستانش خفه کرده است. به گفته تیم پزشکی بیمارستان آراد که «هادی» را از مرگ حتمی نجات داده‌اند، کودک در حال خفگی ناشی از فشار عمدی با «دو دست» دور گردنش بوده است و وجود آثار کبودی دور گردن، سوختگی با آتش سیگار روی بدن و چنگ‌زدگی و کبودی ناشی از ضربه در پاها و شکمش نشان می‌دهد وی مدام شکنجه می‌شده است. این نظریه توسط پزشکی قانونی هم تأیید شده و علیرغم رضایت مادر کودک، پدر جلاد به اتهام اقدام به قتل بازداشت است.

………. چند روز پیش به خانه که رسیدم فقط «یک دستم» را دور گلوی امیرعلی 9 ماهه‌ام حلقه کردم. فقط با چند انگشت می‌توان گردن کودکی در این سنین را شکست. امیرعلی با تعجبی آمیخته با هراس نگاهم می‌کرد. در آغوشش کشیدم و اشکم را پاک کردم: من بمیرم برای هراست آنگاه که برای زنده ماندن دست و پا مي‌زدی هادی کوچک!

 

پرده سوم: Fair Playfair-play

می‌گویند پس از پایان بازی اخیر مقاومت سپاسی شیراز با پیام خراسان، که به باخت یک بر صفر پیام منجر شد، خداداد عزیزی و دوستانش حسابی یک خبرنگار شیرازی را کتک زده‌اند و حالا آقای خبرنگار قاسم محمدی- شکایت کرده است. کاری ندارم که خداداد زده یا دیگران زده‌اند، یا اینکه جناب محمدی فقط صلوات فرستاده یا فحش هم داده…، نکته اینجاست که 5 نفر آدم موجه آبرودار مشهدی آمده‌اند کمیته انضباطی و دست رو قرآن گذاشته‌اند و سوگند خورده‌اند مه آنجا بوده‌اند و خداداد به هیچ وجه آقای خبرنگار را لمس نکرده است. خداداد و مدیرعامل پیام هم قسم و آیه می‌آورند که چنین بوده، از طرف دیگر شاکی و مدیرعامل مقاومت هم قسم خدا و پیغمبر می‌خورند که خداداد در مرکز بزن‌بزن بوده و مشت و لگد اول را هم او زده و ضمنا شاهدهایی هم دارند که حاضرند دست روی قرآن بگذارند! شاکی قسم می‌خورد که افشین پیروانی از طرف خودش و کریم باقری و علی کریمی پادرمیانی کرده که گذشت کند و خداداد قسم می‌خورد که 2 ماه است با افشین صحبت نکرده است! و…. و توجه کنید که این حجم قسم و آیه و خدا و پیغمبر که دست‌کم نصفش دروغ محضر است- در برنامه نود و در رسانه ملی به زبان آورده می‌شود!

یاد آن مناظره جنجالی مهندس صفایی فراهانی با کیومرث هاشمی و همدستانش در همین برنامه نود افتادم که آنجا هم هر دو طرف قسم و آیه می‌آوردند و حرفهای کاملا متضاد می‌زدند! و جالب اینکه یکدیگر را به خدا و قیامت حواله می‌کردند و خوب بدیهی است که یک طرف وقیحانه دروغ می‌گفت.

……….آری، برخی از مسؤولان و معروفان! ما ضمن گوسفند حساب کردن خلق‌ا… (همان ولی‌نعمتان گاهی اوقات) در رسانه ملی وقیحانه دروغ می‌گویند و از هزینه کردن مقدسات هم هیچ ابایی ندارند!

 

پرده چهارم: پاسداری از اخلاق اجتماعی

در راستای حفظ و پاسداری از اخلاق، در خیابانهای شهر جوانک‌های مو سیخ کرده و تی‌شرت شیطان‌پرستی به تن کرده را می‌گیرند و می‌برند جهت ارشاد. دخترکان بزک کرده و مانتو کوتاه را هم همینطور، با مینی‌بوس هدایت می‌کنند. صدای پخش خودروتان هم اگر بلند باشد هرچه بخواند فرقی نمی‌کند- هدایت می‌شوید. چند وقت پیش یکی از دوستان مذهبی خانواده‌دار مثبت ما را با نامزدش در پارک لاله گرفته بودند و چند ساعتی هدایت کرده بودند!

البته همین‌جا عرض کنم من نسبت به برخورد با معضلات اجتماعی هیچ اعتراضی ندارم. از نظر حقیر لازم است نسبت به اجرای درست قوانین «درست یا نادرست» کشور و هنجارشکنی‌های اجتماعی حساسیت نشان داده شود که اگر غیر از این باشد سنگ روی سنگ بند نمی‌شود. چرا که به نظر من «قانون بد بهتر از بی‌قانونی است»

 

اما مسأله چیز دیگری است. اخلاق چیست؟ بی‌اخلاقی کدام است؟ آقای عاشق به خاطر جواب رد شنیدن جنایتی هولناک در حق معشوقه‌اش مرتکب می‌شود! پدر برای ساکت کردن فرزندش به راحتی او را خفه می‌کند! افراد موجه جامعه به راحتی دروغ می‌گویند و به خاطرش قسم می‌خورند! پسر، پدر را برای تملک دسته چکش می‌کشد و در چاه می‌اندازد! جوان 25-24 ساله به دخترکان 4-3 ساله تجاوز می‌کند! جناب خفاش کرجی با همدستی همسرش زنان را با روسری خودشان خفه می‌کند و آن یکی خفاش مشهدی رأسا اقدام به پاکسازی روسپیان می‌کند! و… انحصار واردات 5 کالای اساسی این مردم در دست 65 نفر است! شهرام جزایری آنقدر بعضی را سیر کرده که در دادگاه ککش هم نمی‌گزد! آقازاده‌ها برای انجام امور خیریه و رسیدگی به چند نفر مستضعف اختیار معدن و کارخانه و نیشکر و… را در چنگال دارند! وزیر مملکت تمام مدارک بعد از دیپلمش یا مجعول است یا مشکوک و تازه دیگران را به دادگاه الهی واگذار می‌کند! بی‌اعتمادی به یکدیگر بیداد می‌کند و….

آری، مینی‌بوس‌ها را پر کنید تا بتوانیم فریاد بزنیم: آسوده بخوابید، شهر امن و امان است.

وای اخلاق….