حق
درود
1) امروز، چهرشنبه 27 آذر 87، روز عید غدیر، یکی از مبارکترین روزهای خداست. روزی که تقویم هجری به واسطه آن به تقویم میلادی فخر میفروشد. روز ولایت، هدایت، نور و روشنی. این عید بزرگ روشنی را به همه هدایتجویان جهان و بویژه ایرانیان مسلمان تبریک عرض میکنم. کمترین روسیاه چیزی برای تقدیم به پیشگاه مبارک حضرت مولا ندارد جز همان «معر» دلسرودهای که پیش از این با عنوان «فخر بشر» در همین آشیان تقدیم کرده است. «چه کند بینوا ندارد بیش».
2) ماجرای سرقت ادبی یک شاعرنمای مجنون در رسانه ملی که دیگر به سمع و نظر همه رسیده است، ولی به نوبه خودم لازم دانستم گامی کوچک در جهت افشای چهره این سارق بیآبرو بردارم. لطفا به پیوند آشیان جناب بیابانکی (سنگچین) بروید و در صورت تمایل در جهت اطلاعرسانی بیشتر در مورد این سرقت ادبی در وبنامههایتان اقدام کنید.
3) فلسفه ایجاد برگه «پرسش و پاسخهای طبی» ارائه اطلاعاتی در مورد مسائل مختلف طبی بوده که احیانا مورد توجه جاری دوستان است. چه، بر مبنای رکن اساسی طب سنتی که همانا تفاوتهای فردی اشخاص مختلف بر اساس مزاج و احیانا سوء مزاج آنهاست ارائه نسخههای درمانی در محیط وب و بدون اخذ شرح حال کامل و معاینه بیمار نه تنها غیر علمی که غیر ممکن است. به هر روی پس از بهبودی کسالتی که بدان دچارم در اولین فرصت مطالبی را در پاسخ دوستان گرامی که منت گذاشتند و اعتماد کردند تقدیم خواهم نمود. گرچه امیدوارم این محیط فضایی جهت ارائه تدابیر حفظ سلامت باشد تا مشاوره رفع کسالت. اگر خدا بخواهد. همینجا جهت شفای حقیر التماس دعا دارم. (نخندید لطفا، بنده خیاط نیستم ولی کوزه، بد کوزهای ست!)
4) از نخستین روز بنای این آشیان محقر، افکار و اهداف خوشبینانه زیادی در سر داشتم. معرفی فیلم، معرفی کتاب، پرسش و پاسخهای طبی، بحث و گفتمانهای اجتماعی و…. بسیار شادمانم که با همین فعالیت ناچیز جاری به طور متوسط روزانه 20-25 نفر از یاران زندهدلم به آشیان خودشان سر میزنند و گهگاه بذل توجه و محبتی مینمایند، اما میان آنچه مطلوب حقیر است تا آنچه در حال حاضر هست «تفاوت از زمین تا آسمان است».
متعجبم، آیا دوستان خوبم هیچ کتاب نمیخوانند؟! هیچ فیلم نمیبینند؟! به نمایش نمیروند؟! موسیقی نمیشنوند؟! یا شاید وقتمان بیش از اینها ارزش دارد، یا کلاسمان بالاتر از این حرفهاست، یا شیاد خسته میشویم اگر بخواهیم در حد چند واژه دیگران را در لذتها، خوشیها، غمها و ناکامیهای خود شریک کنیم. چه خوش خیالم من! وقتی پدر بزرگوار دوستمان از دست شد، از سر مهر و ارادت چند خطی برایش نگاشتم. به گواهی آمار ورد پرس این مطلب بارها خوانده شد و پیوند آشیان دوستمان هم بارها کلیک شد. اما آیا نباید برایش چند خطی مینگاشتیم و ابراز همدردی میکردیم؟ در وب به دنبال چه میگردیم؟!
دوستان بزرگوارم! همانگونه که ذیل عنوان «اول دفتر…» نگاشتم از نظر کمترین استفاده از ابزار قدرتمندی به نام «وبلاگ» به عنوان دفترچه یادداشت شخصی برای انتشار گاه و بیگاه شعری، نوشتهای یا عکسی یک استفاده حداقلی و ناشکرانه است. شخصا با افتخار عرض میکنم شاید بهترین فایدهای که از بنای این آشیان بردهام آشنایی با برخی دوستان و گرامیان و تولد روابط جدید در کنار ارتباط «از گونهای دیگر» با یاران قدیم بوده است. با احترام فراوان و بی قید و شرط به نظر و ایده همه یاران گرامی، از دید بنده تنها طرح مستمر و معطوف به هدف دغدغههای عمیق اجتماعی با مطالب اختصاصی و تولیدی میتواند امتیاز خوبی را نصیب صاحبان وبنامهها کند.
5) گشتی در وبنامههای دور و بر –حتی به صورت تصادفی- بزنید:
«عکسهای بریتنی اسپیرز بدون آرایش! با دوتیکه کنار استخر خونه بیل گیتس»! «شکایت فرزند خوانده آنجلینا جولی از چشمان ناپاک مایکل جکسون»! «افشای اسناد دخالت هاشمی رفسنجانی در ترور مهاتما گاندی»! «عکس سهماهگی احمدینژاد با لباس تروریستهای فلسطینی»! «اعتراف ضمنی ناطق نوری به فروش اسلحه به قاتل هابیل»! «فیلم رابطه نامشروع بهرام رادان با مادر ریگان»! «مذاکره گلشیفته فراهانی با الیور استون جهت نقشآفرینی در تایتانیک مل گیبسون»! و….
و یا نگاهی به 80٪ کامنتهای مطالب مختلف بیندازید:
«عسلم وبلاگت خیلی جیگره، به منم سر بزن»، «شیطون بلا خیلی توپیها! منم آپم»، «آقا مطلبت خدا بود، پیغمبر نداری؟!»، خدا نسل این آخوندها رو ریشهکن کنه انشاءا…» (در پاسخ مطلبی علمی در مورد اثر گازهای گلخانهای بر روی لایه ازن!)، «خدا دیگه چیه؟ خاک بر سرت کنن با این اعتقادات احمقانهات. تروریست اسلامگرای بیچاره، بسیجی…» (در پاسخ به کامنت قبلی!!)
اصلا شما جملهای مثل «عسلم وبلاگت خیلی توپه، منم آپم» را جستجو کنید. گمانم بیش از یک میلیارد مورد پیدا شود!! جالب آن که زیر عکسهای لختی پاملا اندرسون در مجلس ختم نیکول کیدمن! 1800 کامنت «مرسی نازی جون از این عکسای قشنگت، ولی موهاشو خیلی زشت درست کرده» دیده میشود و زیر مطلب معرفی یک مکتب ادبی 3 کامنت «چرا دیر به دیری؟» و «خوب بود، حال کردیم»!
دوستان! باید بترسیم از موجی که در رسانه ظاهرا ملی و روزنامههای معلومالحال به راه افتاده تا اینترنت و مشخصا وبلاگ محدود شود و زیر ذرهبین قرار گیرد. کمی به حال خودمان، وقت با ارزشمان و نیروی عمر و جوانیمان دل بسوزانیم و بهانه به دست نامحرم ندهیم.
* یک مورد جالب توجه: دوست خوبی در مطلبی سرشار از نگرانی و استیصال به خاطر بیماری پدر التماس دعای شفا کرده است. دوستان مختلفی ابراز نگرانی کردهاند، دعاگو بودهاند و…، و در میان کامنتها میبینید: «وبلاگ قشنگی داری، اگر تمایل به تبادل لینک داری بگو»! یا «مطالب خوبی مینویسی، منم خوبم، تو چطوری؟»! و پس از درگذشت پدر گرامی دوستمان که همگی شروع به تسلیت گفتن و ابراز همدردی کردهاند: «چطوری عزیزم؟ نگرانت شدم! پسرت خوبه؟»! و یا «چند وقته خبری نیست! همهتون خوبید؟ به شوهرت سلام برسون»! و… یعنی بندگان خدا کمترین توجهی به متن مطلب و نظرات دیگران نکردهاند!!
6) حالا اگر جرأت دارید یک سروده یا نوشته از خودتان را در وبنامهتان منتشر و پس از یکی دو هفته عنوان آن را جستجو کنید. دستکم 16 گروه یاهو و 160 وبنامه دیگر آن را بدون نام شما (و اگر خیلی وجدان داشته باشند بدون نام خودشان!) منتشر کردهاند.
7) یاران خوبم! گمان نکنید چون وبنامه دارید خیلی فعالید. فکر نکنید چون 5000 پیوند کنار دست وبنامهتان دارید پس شبکه ارتباطی مجازی خفنی ترتیب دادهاید. نخیر! ما با این شرایطی که در وبنامههایمان داریم همان آدمهای تنهای گذشته هستیم. چه میگویم؟ ما حتی تنهاتریم، تنهاتر از گذشتهای که عضو این جماعت میلیونی مجازی (بخوانید ظاهری) نبودیم. آری تا وقتی در گفتگوها شرکت نکنیم، تا وقتی شجاعانه نظرمان را نگوییم، تا وقتی افکار، آثار و ایدههای یکدیگر را نقد نکنیم، تا وقتی نسبت به مسائل اجتماعی دنیای پیرامونمان بیتفاوت باشیم… ما تنهاییم.





با بند آخر کاملا مخالفم