شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.comآرشیو برای ژانویه, 2009
یاد باران

حق / درود
راستش یک آدم بیجنبهای بعد بوقی بلاگش را به قول خودغربزدهاش «آپ» کرده بعد هم پیامک زده که: هر کی آپ نکنه فلان! (بنده جدا از خانوادههایی که اینجا رفت و آمد دارند پوزش میخواهم!)
من هم دیدم ضایع است گفتم این «چهار مصراعی»! را، که آذر 86 متولد شده است، آپ!! کنم.
«باران میبارد امشب» زیر باران
«دلم غم دارد امشب» زیر باران
من و باران اشک و یاد «باران»
و من دلتنگم امشب زیر باران
پ.ن.1: سروده زیبای جناب بیجنبه را بخوانید. نمیدانم چرا ناگهان مرا برد به آذر 86، پادگان احمد بن موسی! یادش به خیر، باران میآمد، حامد نادری زیر لب «باران میبارد امشب» میخواند و بچهها اشکهایشان را میدزدیدند از هم… واز خودشان هم.
پ.ن.2: ببخشید که خیلی شخصی شد. مسعود زارع عزیز، حامد نادری، و کمی هم «باران» بیشتر میفهمند چه میگویم را!
پ.ن.3: جناب زارع مرحبا بکم! از چیز کمتری! اگر اشکالات این «معر» ما را جلوی اذهان عمومی! فاش نگویی.
پ.ن.4: دیوانهام کرده این «همای»
روی ماه خداوند را ببوس
نوشته: حسین رضاییزاده
(سلام… الکریم اذا وعد وفی!)
این کتاب داستانی کوتاه از مصطفی مستور است که از چاپ بیست و ششم گذشته و مجموع تیراژ آن به صد هزار جلد رسیده است!
نشر مرکز کتاب را در قطع رقعی و در 114 صفحه منتشر کرده و داستان آن برنده جشنواره قلم زرین 1381 است و چاپ اول آن در سال 1379 بوده است.
در صفحات مقدماتی کتاب آمده است: «هر کس روزنهای است به سوی خداوند، اگر اندوهناک شود؛ اگر به شدت اندوهناک شود.» درباره داستان چیزی نمینویسم ولی محتوای آن نگاهی فلسفی و اجتماعی دارد که خواننده را به فکر فرو میبرد؛ شاد و غمگین و شاد و … میکند و ناگهان از خود بیخود!
برای من به نوعی بازخوانی تمامی شکها، سؤالها و تردیدهای نوجوانی و جوانی بود و البته باید بگویم حداقل یک هفته تمام زندگی و افکار مرا مختل کرد؛ بارها گریه کردم و بارها به گذشته بازگشتم.
نویسنده تلاش نمیکند هیچ سؤالی را پاسخ دهد اما نگاه خاص او به حوادث اطرف و عبور سریع اما معنیدارش از لحظهها، فطرت خواننده را به پاسخ نزدیک میکند.
جالب است بدانید عنوان کتاب، جمله یک زن خودفروش است که خطاب به یکی از شخصیتهای داستان میگوید….
در مجموع به کسانی که حوصله فکر کردن و با خود درگیر شدن! را ندارند خواندن کتاب را توصیه نمیکنم ولی اگر آن را بخوانید متوجه خواهید شد که وقت خود را تلف نکردهاید و ضمن لذت بردن از خواندن این داستان، حتماً آنرا به دیگران توصیه یا هدیه خواهید کرد.
مصطفی مستور یک سایت رسمی هم دارد: http://www.mostafamastoor.com که زندگینامهاش را هم میتوانید به قلم خودش در آنجا بخوانید.
یک مقاله با عنوان «بررسی اگزیستانسیالیستی داستان روی ماه خداوند را ببوس» به قلم لادن دارا هم در این سایت وجود دارد که توصیه میکنم کسانی که علاقه مندند این داستان را از جنبه فلسفی هم نگاه کنند آنرا بخوانند.
داگویل – بخش دوم
نوشته: مسعود زارع مهرجردی
تام ادیسون. چیستی و چرایی.
نویسنده جوانی که تا کنون نتوانسته است موفق باشد. حس ماجراجویی او و اینکه همه را مجبور میکند به حرفهایش گوش بدهند….
لحظههای اساسی فیلم دقیقا همان جاهایی است که دیالوگهایی بین تام و گریس میگذرد. و برخی از آنها عبارتند از:
-ابتدای فیلم هنگامی که گریس تازه وارد از او صادقانه کمک میخواهد و او با درایت خودش و توضیحاتی که میدهد مردم داگویل را راضی به پذیرش گریس میکند.
-لحظه اظهار علاقه تام به گریس.
-میانه فیلم وقتی که گریس نقشه فرار را برای تام بازگو میکند و تام سعی میکند او را از این مخمصه نجات دهد. پس برای او مبلغی را تدارک میبیند. و البته بعد از آن معلوم میشود که آن را از داروخانه پدرش دزدیده است.
*تا اینجا تام یک عاشقپیشه قهرمان است که به نظر میرسد به خاطر گریس حتی از داگویل گذشته است. و این القای نرم تا مدتها با مخاطب همراه است.
-مدتی بعد از فرار ناموفق گریس که تام اقرار میکند دزدیدن پول را به گردن گریس انداخته است.
-هنگام زنجیر زدن به گردن گریس که یکی از دوستان تام این کار صنعتی!!! را انجام میدهد.
-دیدار در آسیاب قدیمی هنگامی که تام به گریس میگوید: «تو با تمام مردان داگویل همآغوش شدهای غیر از من.»
- اواخر فیلم تام شماره گنگسترها را پیدا میکند و آنها را از وجود گریس باخبر میکند.
-صحنه پایان فیلم. گریس تام را میکشد.
…
باز هم سؤال اول را میپرسم؟
تام کیست و در فیلم چه میکند؟
کمی مقدمه:
در جایی از نوشته گفتم که گریس ناتوان است و آن را پنهان نمیکند. بله.گریس ناتوان است اما احمق نیست. او خود در میانههای حضورش در داگویل به نقش تام پی میبرد و ما این را از تصنع او در مقابل تام میفهمیم. هرچند دلیلش را نمیفهمیم.
و اما نقش تام:
تام را یک نویسنده واقعگرا مینامم. نویسندهای که در داستان قرار دارد و میخواهد ببیند پایان داستان چه اتفاقی افتاده است تا بلکه بتواند با قلمی کردن آن شهرتی برای خودش دست و پا کند. به همین دلیل است که در بخشهای زیادی از فیلم نقش ناظر را ایفا میکند. حتی نوع نگاههای سادهانگارانهاش هنگام زنجیر کردن گریس این سرنخ ها را به ما میدهد.
(من دلم میخواهد نگاهم را به این بخش کمی پست مدرنیزه کنم:
تام همان نویسنده است که از قضا خودش هم در داستان حضور دارد و از ابتدا سعی کرده است موجهترین نقش داستان را خودش بردارد. باید گفت تام به واقع دانای کل ماجرا است. اما به خاطر گافهایی که در طول فیلم داده است، در پایان خود را لایق مردن میداند: «بدهید روزنامهها بنویسند: نویسندهای به دست نقش اول داستانش کشته شد.»
داگویل میتواند یک فیل سمبولیک باشد. به دلایل زیر:
-چرخ زنجیر شده: ساکنین داگویل تصمیم میگیرند برای جلوگیری از فرار گریس او را زنجیر کنند. در ابتدا گفتهام که گریس نقش یک مهاجر را در جامعه آمریکا تداعی میکند. جامعه صنعتیای که مانند باتلاقی برای ساکنانش است. و این همان نسبتی است که کارگردان آشکارا به چرخ زنجیر شده میدهد و راوی عملا از کلمه صنعتی برای این اختراع! استفاده میکند.
-برف: هنگامی که گریس پس از فرار ناموفقش به کلیسا میرود و تمام ماجرا را تعریف میکند، در همین هنگام است که برف که در ادبیات نماد پاکی و صداقت است شروع به باریدن میکند.
-سیب: محصول باغهای داگویل. در ادبیات نماد عشق است. در عین حال نماد وسوسه هم هست (سیب سرخ حوا را که میشناسید). که با توجه به محتوای داستان معنای اخیر در فیلم بیشتر متبادر میشود.
و در آخر:
لارس فونتریه با این فیلم ثابت میکند که:
-مادر سینما تئاتر است.
-جلوههای ویژه همه چیز فیلم نیست.
-سینما بدون ادبیات هیچ چیزی ندارد.
-دلیلی ندارد همه از دیدن یک فیلم لذت ببرند.
باقی بقایتان
جنگ کثیف
حق
آشیان محمد نوریزاد با یک حمله وحشیانه تخریب شد!
همین…
پ.ن. 1: این نوشته را در دسته اخلاق جای دادم!
پ.ن. 2: چند بار خواستم همه مطالبش را برای خودم ذخیره کنم و نکردم. چقدر متأسفم و متأثر.
پ.ن. 3: برادران! باید فکری به حال خودش بکنید. اینطوری کاری از پیش نمیبرید.
پ.ن. 4: وبلاگها فرزندان ما هستند. ولی همین هم نوعی دلبستگی است و عاقبتی هم ندارد!
داگویل – بخش نخست
حق
1) دسته «معرفی فیلم» را خیلی وقت است که ایجاد کردهام. یعنی از اول مورد نظرم بوده است. ولی با اینکه به تماشای هر فیلمی که مینشینم چند خطی پیرامون آن مینویسم، تا کنون زمین مانده بود.
2) «مسعود زارع مهرجردی» را که میشناسید؟ مسعود خان یکی از برکات دوره سخت و خاطرهانگیز آموزشی در شیراز برای بنده کمترین است. شاعری اهل دل، خوشسخن و صمیمی که تمام ویژگیهای نیکش را از پدر و مادری نیکوتر از خود به ارث برده است و صد البته از طبیعت گرم و همراه یزد. لهجهاش هم که دل آدم را میبرد. مسعود اهل سینما هم هست.
1+2) جناب دوست به جهت بندهپروری قبول زحمت کرده و زین پس گهگاهی از تجربیات بصری خود برایمان خواهد نوشت. پس از دوستان صاحب ذوق دیگرم هم دعوت میکنم تجربههای خواندنی، دیدنی و شنیدنی خودشان را همینجا با دیگران به اشتراک گذارند. چه، ما فرصت نداریم همه آنچه را میخواهیم تجربه کنیم. لطفا خست به خرج ندهید!
نام فیلم: داگویل
کارگردان: لارس فونتریه
محصول سال 2003
نوشته: مسعود زارع مهرجردی
در مورد داگویل خیلیها نوشتهاند و خیلیها گفتهاند. اما فکر کنم باید یک بار دیگر فیلم را مرور کنیم.
Dogville که از دو کلمه Dog(سگ) و Ville یا Village(دهکده) تشکیل شده است، احتمالا معنایی شبیه سگستان یا سگآباد میدهد. فیلم با زمان 170 دقیقه و در فضایی تلهتئاتری ساخته شده است. روایت داگویل بصورت اپیزودیک در 9 بخش و با یک معرفی کوتاه در ابتدا بیان میشود و به شیوه فیلمهای صامت در ابتدای هر اپیزود کل ماجرای آن اپیزود از زبان راوی که دانای کل است تعریف میگردد.
اما صحنه نمایش از همه اینها قابل تأملتر است. خانههای شهر دیوار ندارند، همینطور کلیسا و گاراژ و معدن و آسیاب قدیمی و لانه سگ. همینطور که خیابان نارون درخت ندارد و مزرعه، سبزیجات. و همه اینها با خطوط گچی و نوشتههایی بر سطح صحنه مشخص گردیدهاند. (و این در نماهایی که از بالا گرفته شده مشخص میشود).
مجموعه فیلم در حدود 25 بازیگر دارد و نقش اول به عهده نیکول کیدمن است.
قصد تعریف داستان فیلم را ندارم. پس از این به بعد را برای کسانی مینویسم که فیلم را با دقت تمام دیدهاند. همانطور که میدانید داستان در فضای اوایل قرن بیستم در آمریکا اتفاق میافتد، یعنی زمانی که آمریکا در اوج رکود اقتصادی قرار دارد.
بیایید کمی به داگویل نگاه کنیم: داگویل شهر کوچک آرامی در میان کوههای راکی است. کارگردان مختصات این ناکجاآباد را بارها به ما گوشزد میکند و این هنگامی جالبتر میشود که بدانیم کارگردان تا آن زمان هرگز به آمریکا نرفته است!! پس معلوم است که با یک کارگردان معمولی طرف نیستیم. برگردیم به داگویل. داگویل همه چیز دارد:
صنعت: تراشیدن لیوانهای مستعمل که به نازک شدن دیواره آنها منجر میشود و معدن که متروک است.
کشاورزی: باغچه سبزیجات و باغ میوه که هردو فعال هستند.
مذهب: کلیسا که برای ایراد سخنرانی و تصمیمات مهم استفاده میشود.
و دست آخر رسانه: رادیوی پدر تام که به گفته او تنها آهنگ هایش به درد میخورد. البته از نظر فنی اعلامیههایی که کلانتر به دیوار میزند هم رسانه محسوب میشوند.
داگویل یک آمریکا در ابعاد کوچک است. تازه واردی میآید. داگویل به شیوه دموکراتیک، رأی به ماندن او میدهد و او کاملا از این تصمیم راضی است. (رجوع غیر مرتبط به سگ ولگرد صادق هدایت: مردی قلاده طلای سگ را از گردنش باز میکند و او راضی است. در حالی که یک سگ اعیانی به یک سگ ولگرد تبدیل شده است). گریس در این مدت کارهایی را که اهالی داگویل احتیاجی به انجام آن ندارند انجام میدهد: برای کور چشم میشود، برای معلول پا، برای پیرمرد اعتماد به نفس، برای مزرعه کارگر، برای بچهها معلم و… و دست آخر برای تمام کارهای غیر لازمی که انجام میدهد نمیتواند آنجا را ترک کند. (رجوع غیر مرتبط: افسانه سیزیف)
داگویل یک آمریکا در ابعاد کوچک است. و این را کارگردان با اشاراتی به ما گوشزد میکند. (آهنگ نیو امریکن که از رادیو پخش میشود، گنگسترها و….)
لازم است بدانیم که نیکول کیدمن درست پس از جدایی از همسر سابقش، تام کروز، این نقش را پذیرفته است و شاید همین شوک در بازی فوقالعاده او در نقش «گریس»
بیتأثیر نبوده است. اصلا بیایید کمی به گریس نگاه کنیم. گریس انسان خوبی است که دارد از پلیدی فرار میکند. اما چرا از کوه نمیگذرد؟ چون نمیتواند بگذرد!!! گریس یک ناتوان است. به قول «تام» گریس ضعیف است و ضعفش را پنهان نمیکند. گریس در هیچ جای فیلم اعتراض نمیکند. راستش نمیدانم این خوب است یا بد. شاید در دوران استحاله روانی که در گریس رخ میدهد او مسخ میشود. شاید القای این نظریه که «وقتی قدرت نداری مبارزه هم نکن» کمی آزار دهندهتر از نظر اول باشد. به نظر میرسد پیام کارگردان در این زمینه کمی گنگ به مخاطب رسیده باشد. (دوستان میتوانند در همینجا به نگارنده تقلب برسانند و خانوادهای را از نگرانی درآورند!)
به هر حال نتیجهگیری بخش اول: نیو امریکن زیبایی عذابآور و غیر قابل فراری برای تازهواردها دارد…
وضوی عشق

بیاور ساغر می را الا ای ساقی گلها
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
زمین گهواره خون شد، جهان یکباره گلگون شد
سیهپوش و سیهجامه، همه تنها به محفلها
در این صحرای خشکیده نباشد قطرهای آبی
همه باران خون است این سرشک چشم همدلها
نبار ای ابر بیحاصل بر این صحرای تفتیده
که تا بیآبرو گردد سپاه تیغ باطلها
به خون سجاده رنگین شد ز تیغ کینه دشمن
وضوی عشق میباید ز خون پاک بیدلها
شقایق داغ این سینه ز نار نینوا دارد
شود پرپر اگر روزی جدا گردد ز ساحلها
تقدیم به خون رگهای حضرت عشق، حضرت ثارا…
ناصر رضاییپور
7/ اردیبهشت/ 78