
بیاور ساغر می را الا ای ساقی گلها
«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»
زمین گهواره خون شد، جهان یکباره گلگون شد
سیهپوش و سیهجامه، همه تنها به محفلها
در این صحرای خشکیده نباشد قطرهای آبی
همه باران خون است این سرشک چشم همدلها
نبار ای ابر بیحاصل بر این صحرای تفتیده
که تا بیآبرو گردد سپاه تیغ باطلها
به خون سجاده رنگین شد ز تیغ کینه دشمن
وضوی عشق میباید ز خون پاک بیدلها
شقایق داغ این سینه ز نار نینوا دارد
شود پرپر اگر روزی جدا گردد ز ساحلها
تقدیم به خون رگهای حضرت عشق، حضرت ثارا…
ناصر رضاییپور
7/ اردیبهشت/ 78





بالهجه اصفهانی بخوان:شماهم بله!!!!