شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.com

بار سنگین مسؤولیت

گاه پیش می‌آید که بار سنگین یک مسؤولیت، یک فکر (مکتب)، مسؤولیت سرنوشت یک ملت، یک ایمان و یک عصر بر دوش یک یا چند تن نهاده می‌شود.zfvzfz

 وقتی حریقی در محله‌ای بر پا می‌شود، وقتی وبایی در شهر می‌افتد، وقتی ایمانی را دشمنان آگاه به همکاری دوستان ناآگاه و یا خیانتکار به نابودی می‌کشانند، وقتی نجات مردم، نجات یک نسل، به فریاد و فداکاری یک یا چند تن بستگی دارد، او و یا آنها باید جان خویش را، تمام سالهای عمر خود را و زندگی را نثار کنند.

 آنگاه مسأله زندگی عاقلانه منتفی می‌شود و نصایح مشفقانه فریب است و همه مواهبی که در حال عادی برای فرد مجاز است و حتی مستحب و گاهی واجب، حرام می‌شود، حرام!

دکتر علی شریعتی

تا کنون 5 نظر داده شده »

  arsha12355 wrote @

سلام
ما بارها این را در حرفه خودمان تجربه کردیم!.خوب شد یکی تایید کرد وجدانمون راحت شد!
در ضمن جواب سووالتون را به ایمیلتون زدیم
شاد باشید همکار خوب ما

  سروش wrote @

همممم… جالب بود

  مجله خبری Gajamoo wrote @

با سلام.
خدا بیامرزدش.
موفق باشید.

  hedayat wrote @

آخ که چقدر کتاب خوندم و هیچ کدومشون به دست نوشته های دکتر نرسید …..

  امیر سرداری wrote @

زندگی نامه دکتر علی شریعتی
آغاز زندگی
دوم آذز ماه 1312 در کاهک مزینان از توابع شهرستان سبزوار ، در خانواده ای از اصحاب ففرهنگ و اندیشه به دنیا آمد . سالهای کودکی را در مزینان گذراند و چندی به مکتب رفت . هفت ساله بود که راهی دبستان ابن یمین مشهد شد و سال بعد در کوران حوادث 1320 به ده بازگشت و دیگر بار رهسپار مکتب شد . در آن دوران ، مصادف با سال 1323 بود که پدرش ، محمد تقی شریعتی کانون نشر حقایق اسلام را در مشهد بنیان نهاد . هدف پدرش در این دوره مبارزه با آن نوع دینداری بود که دین را وسیله تخدیر و رواج خرافات قرار می داد ؛ به دلیل فعالیت بسیار پدر ، کمتر به ده باز می گشتند و بیشتر در مشهد بودند . برای علی ، کتابخانه پدر حکم همراهی همیشگی را داشت .
معجزه زندگی
سیزده ساله بود که به دبیرستان فردوسی وارد شد . او که در کتابخانه پدر با آثار مترلینگ ، آناتول فرانس ، هدایت و دیگران آشنا شده بود و اکنون قادر نبود فلسفه و عرفان و ایمان موروثی را در یک جا جمع کند و بدیهی ترین اصل فلسفی را که همان وجود باشد حل کند ، چگونه می تواند به اصول دینی ناشی از دیرینه های فرهنگی و تاریخی معتقد گردد ؛ چنین بود که به کوهسنگی مشهد رفت تا خود را در استخری بیفکند و ممات را بر حسات برتی دهد . خود او این ماحرا را چنین توصیف می کند : بحران روحی ، همراه با تشتت فکری و تضاد های رنج آور و حیرت انگیز فلسفی مرا تا چند گامی انتحار نیز پیش برد ، دلبستگی شدیدی که به مثنوی یافته بودم ، آخرین دقایق ، مرا از لبه مرگ _ یعنی لب استخر کوهسنگی مشهد _ در آن نیمه شب طوفانی باز گرداند . به زندگی باز گشتم ، فقط به عشق مثنوی . مثنوی مرا از چنگال هزاران گرگ هاری که بر وجودم ریخته بودند و نیش هاشان را در اعماق روح و اندیشه ام فرو برده بودند ، نجات داد و با خود به جهانی دیگر برد ، با افق و آسمان و آفتاب دیگر .
……. ادامه دارد .


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>