
حیرت، سرگشتگی، اضطراب، اضطرار و… درماندگی.
این حال من است:
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
یک ماهی نیستم. میروم مسافرت. جزیره. تنب. تنها. بیهیچکس. میدانم که یاران واقعیام نمیگذارند چراغ آشیانم خاموش شود. از فردا شب دیدگاهها نیازی به تأیید نخواهند داشت. هرکدامتان گاهی سری بزنید و شمعی بیفروزید. ار روز نخست گفته بودم که اینجا همه صاحبخانهاند.
برای خودم هم تفأل زدم بین مغرب و عشاء. این بار بدون فاتحه و گفتگو و قسم. اشکهایم همه کارها را کردند:
آن کس که به دست جام دارد
سلطانی جم مدام دارد
آبی که خضر حیات ازو یافت
در میکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذار
کاین رشته ازو نظام دارد
ما و می و زاهدان و تقوی
تا یار سر کدام دارد
بیرون ز لب تو ساقیا نیست
ورد و رکسی که کام دارد
نرگس همه شیوههای مستی
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
وردیست که صبح و شام دارد
بر سینه ریش دردمندان
لعلت نمکی تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ ای جان
حسن تو دوصد غلام دارد





اين نيز بگذرد. حتمن درش صلاحي و خيري نهفته از چشمهاي ما دور. براي شما و آن دو عزيزتان دعاي خير داريم تا اين يك ماه بگذرد.