شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.comآرشیو برای جولای, 2009
ابراهیم…
حق
درود
طی چند روز گذشته و به دنبال انتشار مطلب «برای ابراهیم، معلم دیوانه» دوستان زیادی تماس گرفتند یا ایمیل فرستادند و جویای چند و چون ماجرا بودند. ضمن سپاس از همه یاران عزیز عرض میکنم مطلب مربوط است به معلم گرانمایهام جناب آقای ابراهیم دماوندی که در بازگشت از نماز جمعه تاریخ 26/4/88 بازداشت شده و متأسفانه با گذشت دو هفته، تا امروز رها نشدهاند. ایشان پیری جواندل، دینمدار و مخالف خشونت و معلمی خستگیناپذیر در مقطع دبیرستان و واجد صفات نیکوی انسانی هستند. از همه دوستان التماس دعا داریم.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
———————————————————————
پس نوشت: امروز، 15 مرداد، بالاخره پس از 20 روز معلم خوبمان، آقا ابراهیم، رها شد و به آغوش خانوادهاش بازگشت. به امید رهایی تمام دربندان آزادی.
سمساري 1 – VCD
حق
درود بر همه
عرض شود که… آقا جان از وقتی ما این سمساریمان را همین بغل افتتاح کردیم فقط مشغول مگس پراندن بودیم و بس.
چند نفری هم که آمدند داخل قصد تشویش اذهان عمومی داشتند و تهمت گرانفروشی زدند و اینها. یکی نبود بگوید اخوی جان شما بخر باش، خوب چانه میزنیم! از قدیم گفتهاند چانه برکت کاسب است!!
الغرض این که از این پس گاهی گداری همین وسط اتاق پذیرایی بساط میکنیم تا کور شود هرآنکس که نتواند دید!
حالا شما بگو بیکلاسیه! نه آقا جان! پیامهای بازرگانیه! از مهدکودک محلی جام جم که کمتر نیستیم!
اما برای شروع به جهت تنگی شدید فضای منزل و همچنین تنگی شدیدتر دست و بال! با کلی ناله و آه آرشیو VCDهایمان را حراج میکنیم!
نه برادر من! کی گفته کسی VCD نمیبینه، همه تو کار DVD هستند؟ نخیر، بعضیها ترجیح میدن با قیمت خیلی کمتر فقط فیلم رو ببینند و همین.
القصه بنده یک آرشیو 1490 تایی VCD دارم که شامل 61 عنوان کارتون، 53 عنوان دوبله فارسی، 15 عنوان زیرنویس فارسی، 1079 عنوان زیرنویس انگلیسی، 1 عنوان هندی، 49 عنوان ایرانی و 232 عنوان متفرقه است و به قیمت توافقی که هوای سیخ و کباب را داشته باشد میفروشم.
در ضمن اینها لیست هم دارند و اگر دوستی خواست امر کند تا لیست را بفرستم خدمتش.
منتظرم و دستگاه پول شمارم رو هم روشن کردم!
برای ابراهیم، معلم دیوانه
«بارها به دانش آموزان در کلاس یا سر صف گفته بودم که اگر فراموشی نبود چقدر زندگی سخت میشد، چقدر تحمل مصیبتها دردناک بود. اگر زمان متوقف میشد ما در نقطه صفر از دست دادن عزیزان چه ناشکیبا و اندوهگین میماندیم. انگار دیگر فردایی نخواهد بود و این ماتم همیشگی است، امّا چه زود فراموش میکنیم! ای کاش فقط فراموش میکردیم، چون نسیان و فراموشی نعمت پربرکتی است که چرخه امید و زندگی را محقق میسازد… تنها یک مطلب را باید به شما بگویم و یک مسأله را باید همه بیاموزیم: دوست داشتن و غمخواری مردم مدرک دانشگاهی نمیخواهد، پست و مقام نمیطلبد، به تحصیلات مستمر نیاز ندارد، حتی به آداب و تعارفات مسخره کلیشهای محتاج نیست. دوستی با مردم نیازمند آموختن الفبای عشق است….»
سلام ابراهیم، سلام معلم دیوانه من؛
اکنون که این نامه را برایت مینویسم «کمکم دارد پاییز از راه میرسد… همیشه بادهای تند و زرد شدن برگهای درختان خبر آمدن پاییز را میداد و فوج کلاغهای کوچنده در آسمان
شهر، قربت پاییز را تکیل میکرد»، اما امسال نمیدانم چرا پس از بهاری سبز و دلگرمکننده به ناگاه پاییز آمده است! تو گویی تابستان در این گرمای آزاردهنده گوشه خنکی برای خودش پیدا کرده و خفته است! نمیدانم چرا به ناگاه همهچیز در اطرافمان زرد شده و کلاغها هم کوچ نمیکنند، انگار که میخواهند تا همیشه در شهر بمانند!
از احوالات ما اگر بخواهی، اینجا هوا خیلی گرم شده است. راستی در این ظهرهای تابستان، آنجا که تو هستی، کسانی هستند که «نوبتی یکدیگر را باد بزنید»؟ یا این که «عطش»تان را فقط «آب خنک» فرو مینشاند؟
معلم دیوانهام
اینک که از من دور شدهای، تو را به خود نزدیکتر یافتهام – و مطمئنم که تو نیز به خدا نزدیکتر شدهای. چیزهای زیادی هست که این سالها از تو در نظر داشتهام ولی روی مطرح کردنشان را نداشتهام و حالا که دارم برایت نامه مینویسم میخواهم بگویم.
من همیشه فکر میکردهام که تو دیوانهای، برایش هم دلیل دارم. یکی آن که «تو معلمی و معلمی بیش ار آن که شغل تو باشد، عشق و زندگی توست. تو به بهروزی مردم امید داری و همواره هزینه چنین عشق و امیدی را پرداخته ای». تازه «امنیت شغلی تو برایم هیجانآور است. تو هر سال کولهبار خستهات را از مدرسهای به مدرسهای دیگر میکشانی. آخر تو چگونه میتوانی حافظ منافع بیپایان و ناسره آنان باشی در حالی که در بند منافع سالم خود نیز نیستی؟! و تازه جرم دیگرت هم این است که: راوی قصههای رفته از یادی»!
پیشترها برایم گفته بودی: «سالهای خیلی دور، آن وقتها که محلههای تهران با چراغ تیرکهای چوبی و سیمانی روشن میشد و فاصله خانهها تا نانوایی و قصابی و ماستبندی و سبزیفروشی و… چنان زیاد بود که تمام اتفاقات فراوان دوران کودکی در طی آنها شکل میگرفت، بیشتر کارها را دستجمعی و همراه هم انجام میدادیم….» تو همیشه به جمع اعتقاد داشتی، همواره سعی میکردی به ما بقبولانی که تواناییمان بیش از آن است که هستیم و همیشه میخواستی ما را دغدغهمند و مسؤول بار بیاوری. تو اصلاً نماد دغدغههای فراوان اجتماعی هستی، دغدغههای فراوانی برای خاکت، مردمت و فرزندان بیشمارت که ذره ذره وجودت را به کام کشیدند تا روح بلندت و شوق بیپایانت برای فراگرفتن، فرادادن و خدمت کردن از تاریخ تولد سجلیات پیروی نکنند. و عجیب آن که تو، تویی که جمعهها هم مدرسه و بچههایت را رها نمیکردی، به عنوان دستخوش یکی از همان رفتارهای اجتماعیات به سفر رفتهای!
بگو بدانم، «هتل»تان راحت هست؟ شنیدهام چند روزی است هیچ نخوردهای؟! باز دیوانگیات گل کرد؟ یا نکند فراموش کردهای با خودت پول برداری؟ اینجا که رفتهای، مگر معلمها ارج و قربی ندارند؟ «خانه معلمی»، «رستوران طرف قراردادی»، چیزی؟! راستی آن «راز قدیمی» یادت هست؟ دست در جیبت کن، شاید «یک مهربان دوستداشتنی از ناحیه خدا» یک دوریالی و یک یکریالی در جیبت گذاشته باشد. آخر تو که شغلت شغل انبیاست، جایی در نمیمانی، خدا را شکر همهجا عزیز هستید شما.
پیشترها فکر میکردم اگر روزی پسرکم بپرسد ویژگیهای یک انسان خوب و متعهد چیست، تو را برایش مثال میزنم و میگویم باید زیاد بخواند تا زیاد بفهمد، از مردم جدا نباشد، نگران محیط زیست و سلامت و ورزش و مشکلات معیشتی مردم باشد، بدون چشمداشت به دیگران خدمت کند و از خود بگذرد، باتقوا و درستکردار باشد، دروغ نگوید و حرف لغو به زبان نیاورد، از تکروی بپرهیزد و جمعگرا باشد، دغدغه همه مظلومان ایران و فلسطین و لبنان و افعانستان و عراق و خلاصه همه جهان را داشته باشد، در تظاهرات مردمی شرکت کند و… و «نماز جمعه» هم برود. ولی این دیوانهبازیهایت را که دیدم تصمیمم عوض شد. میخواهم یادش بدهم سرش به کار خودش باشد، درس بخواند و «دکتر» بشود، چون دکتر بودن بهتر از سپور بودن و یا مردم بودن است. شاید هم کارش را درست کردم، رفت قاطی مغزهای فراری! چه میگویم… انگار دارم مثل تو دیوانه میشوم! آنجا که هستی خوب استراحت کن. تو را به خدا کمی هم فکر کن. آخر ما و خانوادهات چه گناهی کردهایم که تو دیوانهای؟!
بگذریم… با همه اینها که برایت نوشتم، بدان که دیوانه عزیزی هستی. من و بقیه شاگردانت در قنوتهایمان به نیابتت دعا میکنیم: «رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
امیدورام که «سالم» از این سفر برگردی و باز هم صدباره برایمان نیایش خواجه عبدالله انصاری را از مخاطبه هفتم الهینامه زمزمه کنی:
«ای عزیز، هرکه دانست که خالق در حق خلق تقصیری نکرد، از بد پاک شد و هرکه دانست که قسّام، قسمت روزی بد نکرد، از حسد پاک شد. طومار به یک خط است، گفتار آدمی سقط است. همه درخواب غرورند، مشغول نشاط و سرورند. میپندارند که آنچه میباید، دارند، وای از آن دمی که پرده از روی کار بردارند. سخن جز به راستی نباید گفت و راست را نباید نهفت. صحبت خلق دردیست که دوایش تنهائیست. درد فراق نه نیکوست، امّا چاشنی شوق و ذوق در اوست. گریه که از فراق است، خون و آب است و خونابه که از وصال است روح نایاب است. اگرچه شب فراق بس تاریک است، دل خوش داریم که صبح وصال نزدیک است. دیده از ظلمت شب هرچند در جفاست، امید روشن خورشید در قفاست. آهسته باید بود و لیکن دانسته باید بود. دانسته به خرابات شدن رواست و ندانسته به مناجات رفتن خطاست. بهشت را به بهانه میدهند اما به بها نمیدهند. حال بهانه است و قال افسانه، سالک آن است که باشد از این هر دو بر کرانه. طاووس را رنگ باید و رفتار عندلیب را آهنگ باید…. هرچند نفس طالب بقاست، اما بقای جاوید در فناست؛ پس وظیفه هر خردمندی طالب فنا بودن است و قدم در طریق نیستی نهادن و راه بقا پیمودن».
اخراجیها -2
اخراجیها – 2 (1387)
کارگردان: مسعود دهنمکی
به اصرار همسربانو اخراجیهای 2 را دیدیم. این فیلم آنقدر خوب است که 35 دقیقهاش را هفته پیش دیدیم، بقیهاش را دیشب!
موقعی که اخراجیهای 1 ساخته و نمایش داده شد، خیلیها گفتند این فرهنگ جبهه نبوده، بعضیها با فیلم مسأله محتوایی داشتند و بعضیها مسأله فنی و تکنیکی. بعضی هم از مسائل دیگری میگفتند، این که چنان بودجه ای در اختیار فردی قرار گرفته که تجربه فیلمسازی ندارد و تنها چند مستند کممایه آنچنانی ساخته، این که اساتیدی چون بیضایی و تقوایی و… چنین فرصتی پیدا نمیکنند، این که این آدم مایه اداره اینهمه هنرپیشه خوب را نداشته و… و البته گروهی هم به گذشتههای فیلمساز ارجاع میدادند که چماق بدست بوده و خشونتطلب و….
من هم البته اخراجیها را دوست نداشتم و دهنمکی را هم نمیتوانم دوست داشته باشم ولی فیلم را دیدم، بعضی جاها خندیدم و جایی هم متأثر شدم. و یادتان هست که فیلم چقدر فروخت و شد آنچه شد.
اخراجیهای 2 اما داستان دیگری است. یک مشت از معروفهای سینما دور هم لودگی میکنند، کسی بازی نمیکند، اصلا فیلمنامهای نیست که بازی کنند. فیلمساز هم یا مریض بوده یا خواب مانده… یا شاید هم قدش بیشتر از این نرسیده است.
فیلم اصلا کمدی نیست. نه موقعیت های کمیک دارد، نه آدمهای کمیک، نه گفتار کمیک و نه رخدادهای کمیک. این یک مسخرهبازی گران قیمت است. انگار که دارند برایت جوک تعریف میکنند، جوکی که بیمزه است ولی به ضرب کلام و رفتار مبتذل و بکارگیری لهجه اقوام مختلف در یکی دو موقعیت لبخندی به لبت مینشاند.
میگویند یکی اکس میزنه میره فضا، اون یکی با ضدهوایی میزندش!
دقت کنید. اینجا به جهت سرعت در تعریف کردن جوک و استفاده از نام دو قوم ایرانی (که من حذفشان کردم) و تصور یک موقعیت غیرممکن شاید شما ناگهان بخندید. ولی کمدی با جوک فرق دارد، نمیشود موقعیت زمانی و مکانی، منطق داستانی، منطق روابط انسانی، تاریخ و جغرافیا، ایدئولوژی و… را نادیده گرفت و به هیچ انگاشت تا مگر بتوان تماشاچی را خنداند. وقتی زمان جنگ پراید وجود نداشته نمیتوان با هافبک و هاچبک و صندوقدار شوخی کرد و….
برای همداستان شدن با بنده کافی است صحنههای داخل هواپیمای پس از ربوده شدن را ببینید. دیالوگهای احمقانه، ابلهانه و سخیفی که بین افراد رد و بدل میشود چه منطقی دارد؟ کی گفتهاند برای خنداندن میتوان سوال و جواب عوضی کرد و سربالا حرف زد؟ انگار تعداد زیادی تارزان را پس از عمری دور بودن از تمدن و رابطه و زبان و… دارند از جنگل به باغ وحش میبرند!
راستی این معجون یک نقطه اوج احساسی هم دارد، آنجا که همه، با هر دین و مذهب و عقیدهای، با هر مرام و لباسی و با هر لهجهای «ای ایران»میخوانند. نمیدانم چرا یادم افتاد «ای ایران» تقوایی سالها به خاطر سرودش در محاق بود. و این که زمانی که خیلی دور هم نبود، بچههایی که «ای ایران» میخواندند از فیلمساز قصه ما و همهنرهایش کتک میخوردند.
بس است. بس است آقای دهنمکی. من تکلیفم با آن آقایی که چماق و زنجیر داشت روشنتر بود.
گام ششم: تحفه سلیمانیه
در میان شخصیتهای برجسته و ممتاز پزشکی دوران تمدن اسلامی، جایگاه محمد بن زکریای رازی، هم به لحاظ
پیشگامی، هم به لحاظ شأن علمی و نوآوری و هم به لحاظ خُلقیات و مردممداری، استثنایی و منحصربفرد است. از این رو، هرکس اندک جستجو و کنکاشی در تاریخ پزشکی ایران و دیگر سرزمینهای اسلامی کند در برابر عظمت علمی و سجایای انسانی او عمیقاً احساس کرنش و تواضع میکند و بزرگداشت این ویژگیها، بی آنکه از ارزش دیگر بزرگمردان تاریخ پزشکی ما بکاهد، رازی را در منزلتی متفاوت مطرح میسازد.
تألیفات بسیار رازی، که هر کدام در حدّ برترینها است، آدمی را به شگفتی وامیدارد که چگونه دانشمند جامعالعلومی چون او، همزمان با پاسخگویی به نیازهای انبوه بیماران، از لحظههای عمر پربرکت خود برای به جای نهادن میراثی اینچنین ارزشمند که قرنها به عنوان سرچشمة زلال دانش و تجربه، تشنگان علم را سیراب کند به بهترین وجه بهره گرفته است.
کتاب گرانقدر «طب الفقراء» یا «من لایحضره الطبیب» که اینک نسخة تصحیح شدهای از ترجمة فارسی آن در پیش روی است، گذشته از آن که سرشار از دستورالعملهای سهلالحصول درمانی است، در شرایطی که دسترسی به طبیب حاذق برای مردم میسّر نبوده است، راهنمای خوبی برای آنها و طبیبان و درمانگران متفرّقه در طول زمانی به وسعت حدود یک هزار سال بوده است.
«تحفة سلیمانیه» اثر علاءالدین محمّد طبیب، از پزشکان صاحبنام دوران شاه سلیمان صفوی، ترجمهای از کتاب «من لایحضره الطبیب» است که در گام دهم طرح احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران توسط بنده کمترین (دکتر ناصر رضاییپور) و با همراهی پژوهشگر ارجمند سرکار خانم پریسا مزیّنی تصحیح شده و به دوستداران علم و میراث عظیم پزشکی ایران تقدیم میشود. باشد که فرصت تازهای را برای بازخوانی و جستجو در این اثر ماندگار رازی بزرگ فراهم آورد.
فکر نان باید کرد
دشتها آلودهست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشاندهست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتهاند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق