شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!بایگانیِ جولای 22, 2009
برای ابراهیم، معلم دیوانه
«بارها به دانش آموزان در کلاس یا سر صف گفته بودم که اگر فراموشی نبود چقدر زندگی سخت میشد، چقدر تحمل مصیبتها دردناک بود. اگر زمان متوقف میشد ما در نقطه صفر از دست دادن عزیزان چه ناشکیبا و اندوهگین میماندیم. انگار دیگر فردایی نخواهد بود و این ماتم همیشگی است، امّا چه زود فراموش میکنیم! ای کاش فقط فراموش میکردیم، چون نسیان و فراموشی نعمت پربرکتی است که چرخه امید و زندگی را محقق میسازد… تنها یک مطلب را باید به شما بگویم و یک مسأله را باید همه بیاموزیم: دوست داشتن و غمخواری مردم مدرک دانشگاهی نمیخواهد، پست و مقام نمیطلبد، به تحصیلات مستمر نیاز ندارد، حتی به آداب و تعارفات مسخره کلیشهای محتاج نیست. دوستی با مردم نیازمند آموختن الفبای عشق است….»
سلام ابراهیم، سلام معلم دیوانه من؛
اکنون که این نامه را برایت مینویسم «کمکم دارد پاییز از راه میرسد… همیشه بادهای تند و زرد شدن برگهای درختان خبر آمدن پاییز را میداد و فوج کلاغهای کوچنده در آسمان
شهر، قربت پاییز را تکیل میکرد»، اما امسال نمیدانم چرا پس از بهاری سبز و دلگرمکننده به ناگاه پاییز آمده است! تو گویی تابستان در این گرمای آزاردهنده گوشه خنکی برای خودش پیدا کرده و خفته است! نمیدانم چرا به ناگاه همهچیز در اطرافمان زرد شده و کلاغها هم کوچ نمیکنند، انگار که میخواهند تا همیشه در شهر بمانند!
از احوالات ما اگر بخواهی، اینجا هوا خیلی گرم شده است. راستی در این ظهرهای تابستان، آنجا که تو هستی، کسانی هستند که «نوبتی یکدیگر را باد بزنید»؟ یا این که «عطش»تان را فقط «آب خنک» فرو مینشاند؟
معلم دیوانهام
اینک که از من دور شدهای، تو را به خود نزدیکتر یافتهام – و مطمئنم که تو نیز به خدا نزدیکتر شدهای. چیزهای زیادی هست که این سالها از تو در نظر داشتهام ولی روی مطرح کردنشان را نداشتهام و حالا که دارم برایت نامه مینویسم میخواهم بگویم.
من همیشه فکر میکردهام که تو دیوانهای، برایش هم دلیل دارم. یکی آن که «تو معلمی و معلمی بیش ار آن که شغل تو باشد، عشق و زندگی توست. تو به بهروزی مردم امید داری و همواره هزینه چنین عشق و امیدی را پرداخته ای». تازه «امنیت شغلی تو برایم هیجانآور است. تو هر سال کولهبار خستهات را از مدرسهای به مدرسهای دیگر میکشانی. آخر تو چگونه میتوانی حافظ منافع بیپایان و ناسره آنان باشی در حالی که در بند منافع سالم خود نیز نیستی؟! و تازه جرم دیگرت هم این است که: راوی قصههای رفته از یادی»!
پیشترها برایم گفته بودی: «سالهای خیلی دور، آن وقتها که محلههای تهران با چراغ تیرکهای چوبی و سیمانی روشن میشد و فاصله خانهها تا نانوایی و قصابی و ماستبندی و سبزیفروشی و… چنان زیاد بود که تمام اتفاقات فراوان دوران کودکی در طی آنها شکل میگرفت، بیشتر کارها را دستجمعی و همراه هم انجام میدادیم….» تو همیشه به جمع اعتقاد داشتی، همواره سعی میکردی به ما بقبولانی که تواناییمان بیش از آن است که هستیم و همیشه میخواستی ما را دغدغهمند و مسؤول بار بیاوری. تو اصلاً نماد دغدغههای فراوان اجتماعی هستی، دغدغههای فراوانی برای خاکت، مردمت و فرزندان بیشمارت که ذره ذره وجودت را به کام کشیدند تا روح بلندت و شوق بیپایانت برای فراگرفتن، فرادادن و خدمت کردن از تاریخ تولد سجلیات پیروی نکنند. و عجیب آن که تو، تویی که جمعهها هم مدرسه و بچههایت را رها نمیکردی، به عنوان دستخوش یکی از همان رفتارهای اجتماعیات به سفر رفتهای!
بگو بدانم، «هتل»تان راحت هست؟ شنیدهام چند روزی است هیچ نخوردهای؟! باز دیوانگیات گل کرد؟ یا نکند فراموش کردهای با خودت پول برداری؟ اینجا که رفتهای، مگر معلمها ارج و قربی ندارند؟ «خانه معلمی»، «رستوران طرف قراردادی»، چیزی؟! راستی آن «راز قدیمی» یادت هست؟ دست در جیبت کن، شاید «یک مهربان دوستداشتنی از ناحیه خدا» یک دوریالی و یک یکریالی در جیبت گذاشته باشد. آخر تو که شغلت شغل انبیاست، جایی در نمیمانی، خدا را شکر همهجا عزیز هستید شما.
پیشترها فکر میکردم اگر روزی پسرکم بپرسد ویژگیهای یک انسان خوب و متعهد چیست، تو را برایش مثال میزنم و میگویم باید زیاد بخواند تا زیاد بفهمد، از مردم جدا نباشد، نگران محیط زیست و سلامت و ورزش و مشکلات معیشتی مردم باشد، بدون چشمداشت به دیگران خدمت کند و از خود بگذرد، باتقوا و درستکردار باشد، دروغ نگوید و حرف لغو به زبان نیاورد، از تکروی بپرهیزد و جمعگرا باشد، دغدغه همه مظلومان ایران و فلسطین و لبنان و افعانستان و عراق و خلاصه همه جهان را داشته باشد، در تظاهرات مردمی شرکت کند و… و «نماز جمعه» هم برود. ولی این دیوانهبازیهایت را که دیدم تصمیمم عوض شد. میخواهم یادش بدهم سرش به کار خودش باشد، درس بخواند و «دکتر» بشود، چون دکتر بودن بهتر از سپور بودن و یا مردم بودن است. شاید هم کارش را درست کردم، رفت قاطی مغزهای فراری! چه میگویم… انگار دارم مثل تو دیوانه میشوم! آنجا که هستی خوب استراحت کن. تو را به خدا کمی هم فکر کن. آخر ما و خانوادهات چه گناهی کردهایم که تو دیوانهای؟!
بگذریم… با همه اینها که برایت نوشتم، بدان که دیوانه عزیزی هستی. من و بقیه شاگردانت در قنوتهایمان به نیابتت دعا میکنیم: «رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
امیدورام که «سالم» از این سفر برگردی و باز هم صدباره برایمان نیایش خواجه عبدالله انصاری را از مخاطبه هفتم الهینامه زمزمه کنی:
«ای عزیز، هرکه دانست که خالق در حق خلق تقصیری نکرد، از بد پاک شد و هرکه دانست که قسّام، قسمت روزی بد نکرد، از حسد پاک شد. طومار به یک خط است، گفتار آدمی سقط است. همه درخواب غرورند، مشغول نشاط و سرورند. میپندارند که آنچه میباید، دارند، وای از آن دمی که پرده از روی کار بردارند. سخن جز به راستی نباید گفت و راست را نباید نهفت. صحبت خلق دردیست که دوایش تنهائیست. درد فراق نه نیکوست، امّا چاشنی شوق و ذوق در اوست. گریه که از فراق است، خون و آب است و خونابه که از وصال است روح نایاب است. اگرچه شب فراق بس تاریک است، دل خوش داریم که صبح وصال نزدیک است. دیده از ظلمت شب هرچند در جفاست، امید روشن خورشید در قفاست. آهسته باید بود و لیکن دانسته باید بود. دانسته به خرابات شدن رواست و ندانسته به مناجات رفتن خطاست. بهشت را به بهانه میدهند اما به بها نمیدهند. حال بهانه است و قال افسانه، سالک آن است که باشد از این هر دو بر کرانه. طاووس را رنگ باید و رفتار عندلیب را آهنگ باید…. هرچند نفس طالب بقاست، اما بقای جاوید در فناست؛ پس وظیفه هر خردمندی طالب فنا بودن است و قدم در طریق نیستی نهادن و راه بقا پیمودن».




