شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!

برای پدر…

خوب نیستم این روزها،

روزگار خوبی ندارم، نه اینجا، نه آنجا.

پدر خوب نیست، رنج می‌کشد خیلی.

گفتم به تو بگویم:

به تو که پدر نداری، و خوب می‌دانی چه خوب بود اگر می‌داشتی این روزها.

به تو که پدر داری و کم داری‌اش در زندگی‌ات،

    و می‌خواهی که بیشتر باشد، یا شاید نمی‌دانی که باید بیشتر باشد.

به تو که پدر داری و می‌دانی چقدر مهم است که داری.

و به تو که پدر داری و نمی‌دانی که چقدر مهم است که داری… که وای به حالت!

دعا کنید این روزها برای همه، برای کنار دستی، برای هرکس، برای هیچ کس.

کمتان هم نمی‌آید اگر محبت کنید، اگر احوال بپرسید.

این را هم تماشا کنید و اگر لذتی بردید یا دیده‌تان تر شد، یاد ما هم بکنید:

«این چیه؟»

9 دیدگاه »

  نیلوفرانه wrote @

خیلی براشون دعا می کنم ….

  ستاره سحر wrote @

اميرالمومنين علي (ع) فرمود: بزرگترين و مهمترين تكليف الهي نيكي به پدر و مادر است. (ميزان الحكمة جلد 10 صفحه 709)

با سلام بر شما،دعا می‌کنیم تا شقایقمان را واژگون نبینیم و سرخی بر چهره‌اش باشد….
راستی کسی را در جهان نمی‌شناسم که پدر برایش مهم نباشد!!!

به امید امید امید دیدار.

  مليحه wrote @

اميدوارم زودتر سر حال و شاداب به آغوش خانه باز گردند.

  مليحه wrote @

راستش گيس طلا را خيلي وقت است می‌خوانم. سرشار از لذت و شادي می‌شوم نمی‌دانم چرا نمی‌شود برايش تشكری، دست مريزادی، چيزي بنويسم. خيلي عالي‌ست نوشته‌هايش. من هم فعلا وين هستم و از زيبايي‌هاي آنجا لذت ميبرم.
آن يكي وبگاه هم چشم، حتما خيلي زيباست كه خواندنش را پيشنهاد مي‌دهيد.
اين روزها و شب‌ها ما را از دعاي خود بهره‌مند سازيد. ممنون.

  Sara wrote @

انشا ا… زودتر خوب می شن و میان.
توکل کنین.

  مسعود زارع مهرجردي wrote @

سلام ناصر عزيز

آرزوي سلامي براي پدر گرانقدرت دارم.

ما را هم به شيراز راه ندادند كه شايد ايندفعه با هم برويم

باقي بقايت

  مهدي نيك روان wrote @

از صميم قلب براشون آرزوي سلامت و بهروزي مي كنم. اين شبها هم دعا خواهيم كرد.
خيلي درك مي كنم توي چه شرايطي هستي. من دقيقا مشابه با اين وضعيت رو داشتم چندين سال پيش، بخصوص وقتي پسر بزرگ خانواده هم باشي.
ولي خدا رو هميشه توي ذهنت داشته باش خيلي بهت قوت قلب مبده.
سلامت باشي
قربانت

  امیر سرداری wrote @

كودكي يادش بخير

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر ازتصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفتر ها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد ميشديم باز کوچک
لا اقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

  sama wrote @

اینجا همه نگرانند.همه ناراحتند.همه دعا می کنند.
انشاءالله بزودی برای عیادت خدمت میرسیم


دیدگاه شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>