شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!

بایگانیِ مارس, 2010

عیدانه

هوالحکیم

آمد به بستان اینک بهاران          عیدت مبارک ای جانان

درود بر همه یاران

سال 1388 با همه خوشی‌ها و ناخوشی‌هایش به پایان رسید و ننه پیر سرما، بقچه‌اش را پیچید و خانه را به بابای کهنسال نوروز واگذارد.

سالی که گذشت برای کمترین سال خوبی نبود. خدمت نسبتا مقدس سربازی تمام شد، دو کتابم با موضوع طب ایرانی به چاپ رسید، تدوین کتاب دیگری را به پایان رسانیدم، تدوین کتابی با موضوع طب ایرانی و ترجمه کتاب دیگری با موضوع سینما را آغاز کردم، به عنوان سردبیر نشریه عطارنامه با همراهی گروهی از بهترین‌ها چهار شماره خوب از نشریه را منتشر کردیم، در آزمون PhD طب سنتی ایران در دانشگاه پذیرفته شدم، با وجود برخی دل‌فسردگی‌ها چراغ آشیان مجازی‌ام را روشن نگاه داشتم و تلاش کردم گاه و بیگاه در حد دانش اندک پاسخگوی پرسش‌های پزشکی دوستان باشم، با دوستان و عزیزان بسیاری در فضای مجازی آشنا شدم که قطعا در آینده موجب خیرهای بسیاری خواهد شد، مؤسسه پژوهشی سیمرغ حکمت را در کنار استادان و همکارانم برای درانداختن فصلی نو در حوزه پژوهش تأسیس کردیم و….

اما تمام این شادکامی‌ها در سایه رخدادهای نامبارک سیاسی و اجتماعی ایران عزیز رنگ باخت و آتش تلاشمان خاکستر شد. تحقیر شدیم و توهین شنیدیم، گروهی از بهترین‌هایمان اسیر قفس شدند و آزار شدند و برخی از هم‌کیشان و هم‌میهنانمان ناگاه جان باختند و شد آنچه نباید می‌شد. و این اندوه جانکاه همچنان با ما خواهد بود مگر آن که بشود آنچه باید روزی بشود.

در روزگاری که گذشت 103 نوشته تقدیم چشمان روشنتان کردم و 786 بار به مهر نگاشته‌هایتان نواخته شدم. 140 پرسش پزشکی‌تان را در حد سواد و دانش بی‌مایه خود و با راهنمایی بزرگترها پاسخ گفتم و تا آنی که این چند خط را می نگارم 24874 بار با افتخار میزبانتان بودم. و البته هیچ‌گاه خسته نشدم و هر روز با انگیزه بیشتری خدمت رسیدم حتی در سی‌ام خرداد 88 که به مهر مرجان گرامی، میربان 326 نفر از یاران خوبمان بودم یا در دهم و یازدهم اسفند که به محبت گجموی عزیز پذیرای 499 نفر از شما گرامیان شدم.

در این زمانی که گذشت 7-8 نوشته سینمایی، یک نوشته چهارشنبه سوریایی! چند مطلب اجتماعی و اخلاقی، 3-4 سروده و داستان روی دست دلم ماند و من که به حکم دغدغه‌های اجتماعی‌ام تغییر رویه داده بودم، از تقدیم آنها به پیش رویتان محروم گشتم. امید که در سال «صبر، استقامت و گسترش آگاهی» مجال و دل و دماغ تقدیم‌شان عاید گردد.

بسیار سپاسگزارم از گرامیانی که به نیروی همراهی و همدلی‌شان روزگار سخت پشت سر گذشت: همسر بانو که همراهی‌اش همتا ند‌اشت و باز هم او و باز هم او، ملیحه گرامی، دکتر ارشای خوب، محجوب دوست‌داشتنی، سجاد عزیز، کافه‌چی دغدغه‌مند، مهرداد اسکویی خستگی‌ناپذیر، محمدعلی ابطحی [...]، گیس‌طلای طناز، نوری‌زاد آزاده، مسعود یزدیِ  جان، زینب خوش‌ذوق دل‌نگران، دکتر سروش عارف‌مسلک، خانواده خوش‌مزه آلوچه‌ها، عباس عبدی گرامی، ابک خوب، سمای مهربان، مهندس آرش IT، سیامک پارسی‌گو، شهبازی هنرمند، سینای کم‌پیدا، جناب قاضیان گرامی، یاسر عزیز، آقای یک مرد!، زیتون خوش‌مزه، جناب بیابانکی  دل‌سرا، عموغلام کم‌حرف، حاج علی بی‌حرف!، امید نکته‌گو، استاد قدیریان خوش‌لهجه، حاج مجتبای خوب، و وبلاگ‌ها و سایت‌های ارزشمند پرشیا، آی‌طنز، تاریخ و فرهنگ ایران‌زمین، تازه‌های ادبی، جرس، حصا-آ، سایت‌ رسمی سیدمحمد خاتمی و طرح احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران و خیلی‌های دیگر که برخی را اینک به یاد دارم: مجید بهترین، نیایش خوب، امیر خان سرداری، امین صابونیان، دکتر رضایی‌زاده بزرگ، دکتر احمدی بی‌همتا، دکتر انوشیروانی فرزانه، دکتر شیرزاد مرد، حمیدرضا حسینی کم‌لطف و خیلی‌های دیگر که اینک به یاد ندارم و شرمنده روی ماهشان هستم.

در آخر از ته دل آرزو می کنم که هم‌زمان با تحویل سال نوی ایرانی، دربندان جهالت نیز رهایی یابند، چه آنان که در بند جهالت خویشند و چه آنان که اسیر جهالت اربابان خیش.

باشد که هدیه نوروزی‌مان خبر رهایی دربندان آزادی باشد. کاش نخستین پیامک 1389م این باشد که محمد نوری‌زاد آزاد شد.

خیلی فکر کردم و گشتم که هدیه درخوری هم پیشکش رویتان کنم که در نهایت چیزی بهتر از این نیافتم که خود ارزشی بی‌مثال دارد و نیایش مناسبی برای پای سفره هفت‌سین است و برای سوءمزاج این روزهامان هم درمانی است. چه کند بی‌نوا ندارد بیش.

نیایش داریوش بزرگ برای ایران بزرگ

ما ماهی قرمز نمی‌خریم

متن زیر در این چند روز پیشین با ایمیل به برخی از دوستان رسیده است. در یکی دو آشیان هم دیدم که مطلب را کار کرده‌اند. من نیز هیچ‌گاه تمایلی به انتشار چندباره مطالب ندارم، هرچند خیلی زیبا باشند. اما این بار فرق می‌کند، نه تنها لازم  دیدم که آن را اینجا پیش رویتان بگذارم، از دوستان مهربانم هم می‌خواهم تا در صورت تمایل آن را جداگانه منتشر کنند یا دست‌کم آن را در جدیدترین نوشته‌شان پیوند کنند تا آگاهی بخشی بهتری انجام شود. شاید که بتوان به این تجارت سیاه که ریشه در سنت باستانی و حکمی ما ندارد پایان داد.

برای هفت‌سین ماهی قرمز نخریم

تجارت ماهی قرمز مدت‌هاست كه در دوره زمانی ١٥ اسفند تا ١٥ فروردين شكل می‌گيرد، تجارتی كه محصول آن هيچ ريشه‌ای در تاريخ باستانی نوروز ايرانی ندارد.

هشتاد سال پيش به همراه ورود چای به ايران، ماهی قرمز نيز كه سمبل سال نو چينی است، به سفره‌های هفت‌سين مراسم جشن نوروز ما وارد شد غافل از اين كه در سال نو چينی ماهی قرمز را رها مي‌كنند تا زندگی جريان يابد و ما ماهی را اسير تنگ بلورين مي‌كنيم تا همزمان با رشد سبزه‌‌های سفره‌هايمان و باروری زمين هر روز او را به مرگ نزديك و نزديك‌تر كنيم.

جالب است بدانيد در هيچ كدام از مراسم سنتی‌مان در مورد نوروز، ماهی قرمز جايگاهی ندارد. در ميان رسوم زرتشتی در سفره جشن نوروز انار به نشانه باروری و عشق و يا سيب سرخ درون ظرف آب مقدس رها مي‌شود تا عشق و باروری همچنان پاينده بماند. اگر ايرانی‌ها مي‌دانستند كه ماهی قرمز هيچ ريشه تاريخی در سفره هفت‌سين ندارد به جای خريدن و کشتن ماهی‌های قر‌مز به بهانه جشن نوروز، سيب قرمز یا انار را در آب رها مي‌كردند كه ريشه در تاريخ اين ديار دارد.

هر سال در روزهای جشن نوروز ٥ ميليون قطعه ماهی مي‌ميرند. ٥ ميليون قطعه ماهی قرمز به خاطر رنگ و لعاب سفره هفت‌سين، به خاطر هيچ. و عجيب نيست اگر بدانيم در صورتي كه ايرانی‌ها از خريد ماهی قرمز منصرف شوند اين تجارت سياه روزی پايان خواهد يافت. عجيب نيست اگر باور كنيم سيب سرخ يا انار همان سرخی هفت‌سين ايرانی‌ست كه ريشه در تاريخ چند هزار ساله سنت ما دارد.

عجيب نيست اگر تابلوی معروف هفت‌سين كمال‌الملك را در كاخ گلستان به تماشا بنشينيم و ببينيم كه او نيز ماهی قرمز را ميان سفره هفت‌سينش طراحی و نقاشی نكرده است.

ماهی قرمز در سفره هفت‌سين ايرانی جايی ندارد پس بیایید ماهی قرمز نخريم.

فرمانروای مردم‌دار

لشکر ایران آماده جنگ شده و سواران پا بر رکاب اسب داشتند. کوروش پادشاه ایران از نزدیکان خداحافظی کرده و قصد راهبری سپاه ایران را داشت. یکی از نزدیکان خبر آورد که همسر سربازی چهار فرزند به دنیا آورده است. فرمانروای ایران خندید و گفت این خبر خوش پیش از حرکت سپاه ایران، بسیار روحیه‌بخش و خوش‌یمن است. پس دستور داد پدر کودکان لباس رزم از تن به در آورده به خانه‌اش برود. پدر اشک‌ریزان خواهان همراهی فرمانروای ایران بود. فرمانروا با خنده به او گفت نگهداری و پرورش آن چهار کودک از جنگ هم سخت‌تر است. می‌گویند وقتی سپاه پیروز ایران از جنگ بازگشت، کوروش تنها سوغاتی را که با خود به همراه آورده بود چهار لباس زیبا برای فرزندان آن سرباز بود. آری، کوروش پادشاه ایران، دلی سرشار از مهر در سینه داشت.

می‌گویند سالها بعد آن چهار کودک سربازان رشیدی شدند. آنها نخستین سربازان سپاه ایران بودند که از دیوارهای آتن گذشته و وارد پایتخت یونان شدند. نکته جالب آن است که یکی از آن چهار کودک دختر بود و نامش «پارمیس» که از نام دختر ارشد کوروش بزرگ اقتباس شده بود.

اُرُد بزرگ، فیلسوف کشورمان می‌گوید: «فرمانروای مردم‌دار، مهر خویش را از کسی دریغ نمی‌کند.»

پ.ن: نام همه این نوشته‌های اخیر را باید می‌گذاشتم: در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!

در چرایی امید به فرداهای بهتر…

خواجه نصيرالدين طوسی پس از مدتها وارد زادگاه خويش، طوس شد. سراغ دوست دانای دوران کودکی خويش را گرفت. مردم گفتند او حکيم شهر ماست اما يک سال است تنها نفس سرد از سينه‌اش بيرون می‌آيد و نا اميدی در وجودش رخنه نموده است.
خواجه به ديدار دوست گوشه‌نشين خويش رفت و ديد آری، او تمام پنجره های اميد به آينده را در وجود خويش بسته است. به دوست خويش گفت: تو دانا و حکيمی، اما نه به آن ميزان که خود را از دردسر نا اميدی برهانی. دوستش گفت: ديگر هيچ شعله اميدی نمی‌تواند وجودم را در اين جهان رو به نيستی، گرما بخشد. خواجه گفت: اتفاقا هست. دستش را گرفت و گفت می‌خواهم قاضی نيشابور باشی و می‌دانم از تو کسی بهتر نخواهم يافت.
مي گويند يک سال پس از آن، عده‌ای از بزرگان طوس به ديدار قاضی نيشابور رفتند و با تعجب ديدند هر داستانی بر زبان قاضی می‌آيد اميدوارانه و دلگرم‌کننده است.

ارد بزرگ انديشمند يگانه کشورمان می‌گويد: «انديشه و انگاره‌ای که نتواند آينده‌ای زيبا را مژده دهد، ناتوان و بيمار است».

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.