شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!بایگانیِ دسامبر, 2011
پارک اتابک
اشاره:
«فرزانه آقايىپور»، نویسنده، نمایشنامهنویس و فعال اجتماعی، متولد ۱۳۲۷ شهر خاش است. سال 1349 از رشته مهندسى برق دانشگاه صنعتی شریف فارغالتحصیل شده و تا سال 1363 به کار در حوزه تخصصی خود مشغول بوده است. سپس به مطالعه تاریخ معاصر ایران پرداخته و حالا نزديك به دو دهه است كه به شكل پيگير و حرفهاى مىنويسد. «هنر و داورى» شامل مجموعه مقالات او در زمينه نقد تئاتر و فلسفه هنر است، فيلمنامه «رستم و اسفنديار» (1383) را برای يك فيلم سينمايى نوشته، «ستار قرهداغى» (1369) و «پارك اتابك» (1371)، دو نمايشنامه او با محوریت زندگى و مبارزات ستارخان است، نمايشنامههاى «يارمحمدخان با چه كسى مىجنگد؟» (1374)، «رضاخان در يك نمايش عجيب» و «خانه شماره 109 خیابان کاخ» (1379) و رمان «سیما» (1388) از ديگر آثار اوست كه هر كدام در قالب كتابى مستقل منتشر شدهاند. هماینک او بیش از 50 داستان کوتاه، فیلمنامه «مهره» و مقالهای پژوهشی با موضوع خیام را نیز آماده دارد که چاپ و منتشر نشدهاند و رمان «نسترن» را نیز آماده چاپ دارد.
«پارک اتابک» عنوان نمایشنامهای از فرزانه آقاییپور است که در سال 1371، به مناسبت یکصد و بیست و پنجمین زادروز ستارخان، سردارِ ملی، از سوی نشر توسعه چاپ و منتشر شده است. کتاب که 86 صفحه دارد، در آن زمان با قیمت 80 تومان عرضه شده است!
شخصیتهای این داستان نمایشگونه اینهایند: ستارخان، یکانی، ثقهالاسلام، امیرخیزی، باقرخان، میرزاحسین واعظ، حاجعلی دوافروش و کوزهکنانی (هر سه از نمایندگان انجمن تبریز)، خیابانی، نوبری و هشترودی (نمایندگان آذربایجان در مجلس شورای ملی)، سپهدار، مخبرالسلطنه، مستوفیالممالک، سردار اسعد، پیرم خان، ضرغامالسلطنه، سردار محیی و…
داستان از اواخر آبان 1288 شروع میشود. جنبش مشروطه با جانفشانی مجاهدان به ثمر نشسته و حالا ستارخان پس از عزیمت به اردبیل برای سرکوب یاغیان، با خیانت مخبرالسلطنه، والی آذربایجان مواجه شده که از اعزام نیروهای کمکی و تجهیزاتی که قول داده بوده خودداری نموده، ولی با این حال، سردار ملی با پیروزی نسبی به تبریز برگشته و حالا با استقبال خوب مردم مواجه شده است ولی به شدت از این خیانت -که هدف آن صد البته نابودی خود ستارخان و مجاهدانش بوده- خشمناک است.
از همینجا فشارهای فراوان به ستارخان برای سفر – یا در واقع تبعیدش- به تهران شروع میشود تا سایه سنگینش از تبریز کوتاه شود و وجودش مانع اجرای اوامر دول روس و انگلیس نباشد و در واقع زیر نظر حکومت مرکزی «کنترل» شود اما او مقاومت میکند تا چندی بعد، اسفند 1288، که دعوتنامه (دستورنامه) رسمی مجلس شورای ملی و دولت به دست وی میرسد که لازم است برای تقدیر و… به تهران برود و بالاخره و پس از کش و قوس فراوان و خواهشهای نمایندگان انجمن تبریز و… ستارخان و مجاهدانش، فروردین 1289 به سمت تهران حرکت میکنند…
پس از تقدیر از ستارخان و باقرخان در مجلس شورای ملی در فروردین 1289، ستارخان به شدت زیر نظر حکومت مرکزی قرار میگیرد و عملاً نه تنها اجازه هیچگونه حرکت یا فعالیتی – حتی دخالت در امور معیشتی مردم یا مبارزه با احتکار گندم و…- را پیدا نمیکند بلکه به تدریج شرایط برای او و مجاهدان مشروطه تنگتر و سختتر میشود. مشکلات معیشتی مردم، کمبود نان، ظلمها و بیناموسیهای سواران بختیاری –که جزو مجاهدان نبودهاند ولی به واسط بختیاری بودن سردار اسعد، جزو قشون دولتی شدهاند-، بیکاری، فقر و مبهم بودن شرایط کاری و آینده مجاهدان واقعی مشروطه، دسیسههای سردار اسعد و مستوفیالممالک برای حذف سردار ملی، فشار و ترکتازی یپرمخان و دار و دستهاش، ترور شخصیتهای مختلف چون آیتالله بهبهانی، علیمحمدخان تربیت، سید عبدالرزاق و… -که کمکم تلاش میشود به مجاهدان ستارخان نسبت داده شود- و… لحظه لحظه ستارخان و مجاهدان را که همگی در پارک اتابک اقامت گزیدهاند، بیشتر زیر فشار قرار میدهد. مجاهدان خسته و رنجور و افسردهاند، برخوردهای برخی از مردم با آنها تلخ است و گویی از آنها قرنها فاصله دارند، غریبه شدهاند، انگار نه انگار همینها بودند که از خانه و کار و زن و فرزندشان گذشتند و جانشان را کف دست گرفتند و جنبش مشروطه را به کرسی ثبات نشاندند!
اوایل مرداد 1289، سردار اسعد و مستوفی که پس از استعفای سپهدار، به ریاست وزرا انتخاب شده و تشکیل کابینه داده، طرح خلع سلاح عمومی را برای اعاده امنیت به مجلس میبرند و مجلس نیز مشروط به موافقت ستارخان و باقرخان، آن را میپذیرد.
سردار در مجلس شورای ملی میکوشد مجلس و دولت را مجاب کند که نیروی مسلحی از میان مجاهدان برای برخورد با دشمنان داخلی و خارجی تشکیل شود که با مخالفت و مقاومت آنها مواجه میشود و در نهایت مجبور به قبول خلع سلاح میگردد تا دستکم از کشتار مجاهدان –که مستقیماً تهدید به سرکوب شدید در صورت عدم خلع سلاح شدهاند- جلوگیری کند. مجاهدان اما از بیعدالتیهای فراوان، عدم پرداخت چندماهه مستمری ناچیزشان، قیمت ناعادلانهای که دولت برای خرید سلاحها تعیین کرده، تحقیر و توهینهای مستقیم و غیرمستقیم و… ناراضیاند و غرور و افتخار و شرف خود را در معرض خطر میبینند. چنین است که پس از انتشار اعلامیه تحقیرآمیز دولت، مجاهدان باقرخان، سردار محیی و ضرغامالسلطنه نیز به پارک اتابک میآیند و به مجاهدان ستارخان میپیوندند. پس از مذاکرات فراوان ستارخان و نمایندگان مجاهدان، امیرخیزی به نمایندگی، نزد دولت فرستاده میشود و خواستههای ساده آنها را مطرح میکند: قیمت عادلانه برای سلاحها، پرداخت قیمت اسلحههای غنیمت گرفتهشده از سربازان محمدعلی شاه، پرداخت مستمری عقبافتاده و شغل مناسب برای مجاهدان!
مستوفی و سردار اسعد قول نصف و نیمه همکاری و تلاش! میدهند. در این میان خبر میرسد سردار محیی از ترس جانش به سفارت عثمانی پناهنده شده و ضرغامالسلطنه هم به حرم حضرت عبدالعظیم رفته است! ستارخان که باور ندارد دولت به خاطر چند تفنگ، مجاهدان را سرکوب کند (یا نمیخواهد باور کند)، از مجاهدان میخواهد خلع سلاح را پیش از اتمام مهلت مقرر شروع کنند. خلع سلاح شروع میشود ولی به زودی با تحریک چند نفر از سفارت عثمانی که گفتهاند مجاهدان، پس از خلع سلاح، زندانی و سرکوب خواهند شد، شرایط عوض میشود. عدهای کفن میپوشند و…. از سوی دیگر، دولت از دادن مهلت یکساعته به ستارخان خودداری میکند و ناگهان تیراندازی به سوی پارک شروع میشود و…
×××××××
کتاب که تمام شد، وسط راهم در مترو بودم و همه راه تا خانه را داشتم به تکرار تسلسلوار و تلخ و نامراد تاریخ فکر میکردم، به ناگهان ضد قهرمان شدنِ قهرمانان!
ای وای از استبداد خودساخته و خودخواسته، از حقارت درونی و فراموشکاری تاریخی… ای وای!
بد نیست چند خط پایانی کتاب را با هم بخوانیم، گفتوگوی ستارخان با یکانی و یک خبرنگار که پنهانی به دیدار سردار مجروح آمده:
ستارخان- …چند نفر کشته شدند؟
یکانی- هیچکس کشته نشد.
ستارخان- دروغ نگویید.
یکانی- 18 نفر از ما و 8 نفر از آنها.
ستارخان- 18 نفر؟ زخمیها؟
یکانی- حدود صد، صد و پنجاه نفر از دو طرف.
ستارخان- بقیه کجا هستند؟
یکانی- دستگیر شدند. در زندان نظمیه هستند.
ستارخان- (نیمخیز میشود) چطور جرأت کردند؟ (مکث) پس همه را دستگیر کردند. باید ترتیبی بدهید که همه را آزاد کنند و به شهرهایشان بفرستند. قول میدهید؟
یکانی- بله. سردار! خبرنگاری میخواهد با شما صحبت کند. وانمود کرده که قوم و خویش شماست.
ستارخان- چرا؟
یکانی- آخر بعضی از روزنامهها را توقیف کردهاند. به هیچ خبرنگاری هم اجازه نمیدهند با شما صحبت کند.
خبرنگار- سردار با وجود آنکه میدانم درد دارید و رنج میبرید، اما خواهش میکنم به سؤالات من جواب دهید.
ستارخان- اول شما به سؤال من پاسخ دهید. بگویید ببینم مردم چه نظری دارند؟
خبرنگار- مردم میگویند شما را با خدعه و نیرنگ شکست دادند. میگویند اگر شما از اول میدانستید که باید بجنگید، از پس همه آنها برمیآمدید.
ستارخان- نه! منظورم این بود که درباره همه این حوادث، رویهمرفته چه نظری دارند.
خبرنگار- متأثرند. اما مرعوب شدهاند. میگویند وقتی با ستارخان چنین کردهاند، ما دیگر جای خود داریم. اجازه میدهید بپرسم؟
ستارخان- بفرمایید.
خبرنگار- همه مسؤولین شما را سبب واقعه پارک اتابک معرفی کردهاند.
ستارخان- چه کسانی؟ نام ببرید.
خبرنگار- سردار اسعد، صدر اعظم، یپرم خان و حتی نمایندگان مجلس. نظر شما چیست؟
ستارخان- آنها باید چنین نظری داشته باشند. اما… از این کشتار چه سودی عاید من میشد؟
خبرنگار- نظر شما چیست؟ شما چه کسانی را مسبب این واقعه میدانید؟
ستارخان- من چه بگویم؟ شما باید بگردید ببینید ما خار راه چه کسانی بودیم. شکا باید منتظر باشید و ببینید میخواهد چه اتفاقاتی بیفتد که قبل از آن میبایست جوانان غیور و وطنپرست از میان برداشته میشدند.
خبرنگار- شما میدانید؟
ستارخان- …
خبرنگار- شما چرا از این کشتار جلوگیری نکردید؟
ستارخان- من سعی خودم را کردم.
خبرنگار- برای معالجه پای شما چه کردهاند؟
ستارخان- میخواستند پای مرا قطع کنند. فعلاًکه موافقت نکردهام.
خبرنگار- این راست است که برای شما خارج شدن از تهران ممنوع است؟ علت چیست؟
ستارخان- بروید از آنها که ممنوع کردهاند، بپرسید.
…






