شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.comآرشیو برای اخلاق
در خانه اگر کس است، یک حرف بس است.
نادانی رو به خردمندی کرد و گفت: فلان شخص، ثروتمندترین مرد شهر است. باید از او آموخت و گرامیش داشت.
خردمند خندید و گفت: فلانی کیسهاش را از پول انباشته، آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من میخواهی همچون تو باشم؟!
نادان گفت: خوب گرامیش مدار، به زودی از گرسنگی خواهی مرد.
خردمند خندید و از او دور شد.
از گردش روزگار، مرد ثروتمند در کام دزدان افتاد و آنچه داشت از کف بداد و دزدان کامروا شدند. چون چندی گذشت همان نادان رو به خردمند کرد و گفت: فلان دزد بسیار قدرتمند است، باید همچون او شکستناپذیر بود. و خردمند باز بر او خندید و فردای حرف نادان دزد به چنگال سربازان فرمانروای اسیر شده، برهنهاش نموده و در میدان شهر شلاقش میزدند که خردمند دید نادان با شگفتی این ماجرا را میبیند. دست بر شانهاش گذاشت و گفت: عجب قهرمانهایی داری، هریک چه زود سرنگون میشوند.
نادان گفت: قهرمانهای تو هم به خواری میافتند. خردمند خندید و گفت: قهرمانان من در ظرف اندیشه تو جای نمی گیرند، همین جا بمان و شلاق خوردن آن که گرامیش میداشتی را ببین. و با خنده از او دور شد.
اندیشمند کشورمان «ارد بزرگ» میگوید: قهرمانهای آدمهای کوچک، همانند آنها زود گذرند.
با سپاس از امید عزیز
عطارنامه 11 منتشر شد
در این شماره میخوانید:
- بررسی نقش دانشگاه و پژوهش در توسعه طب سنتی ایران
- ربع رشیدی، بزرگترین مجتمع علمی دانشگاهی ایران
- نگاهی به میلاد زرتشت، گذری به دانش یونان
- شالوده شناسی طب عامیانه با درنگی بر گزارههای طب عامیانه خراسان
- گذری بر مبانی طب سنتی ایران – بخش نخست
- زندگی و آثار مالکالاطباء گیلانی با نگاهی به کتاب حفظالصحه ناصری
- مصاحبه با پیشکسوت عطار، حاج سید ابوالحسن هاشمیان
- تدابیر فصل خزان
- تدابیر اطفال از دیدگاه طب سنتی ایران
- درباره عادت ماهیانه بیشتر بدانیم
- باز هم شنبلیله
- خوراک سالم (سوپ سبزی و شکلات صبحانه)
- پزشک ایرانی، پرسش و پاسخ ایرانی
- اخبار طب سنتی ایران
- معرفی کتاب
گاهی لیوان را زمین بگذار
درود بر همه.
دوست خوبم، امیر سرداری، مطلب زیبایی را به عنوان دیدگاه برای یکی از نوشتههای پیشین نوشته بود که برای خود من درس بسیار داشت و از خواندنش لذت فراوان بردم. گفتم بهتر است اینجا منتشرش کنم تا همه دوستان بخوانند و لذت ببرند.
و: الهی کور شه هر کی حال کنه ولی از امیر و من تشکر نکنه!!
استادی در شروع کلاس درس، لیوانی پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: «به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟» شاگردان جواب دادند: «50 گرم، 100 گرم، 150 گرم…»
استاد گفت: «من هم بدون وزن کردن، نمیدانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سؤال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟»
شاگردان گفتند: «هیچ اتفاقی نمیافتد.»
استاد پرسید: «خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی میافتد؟»
یکی از شاگردان گفت: «دستتان کمکم درد میگیرد.»
- «حق با توست… حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟»
شاگرد دیگری گفت: «دستتان بیحس میشود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج میشوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید» و همه شاگردان خندیدند.
استاد گفت: «خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟»
شاگردان جواب دادند: «نه»
- «پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات میشود؟ درعوض من چه باید بکنم؟»
شاگردان گیج شدند.
یکی از آنها گفت: «لیوان را زمین بگذارید.»
استاد گفت: «دقیقاً، مشکلات زندگی هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهنتان نگه دارید، اشکالی ندارد. اگر مدت طولانیتری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگهشان دارید، فلجتان میکنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است، اما مهمتر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمیگیرند. هر روز صبح سرحال و قوی بیدار میشوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسأله و چالشی که برایتان پیش میآید، برآیید!
دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.
زندگی همین است!
پيروزی قهوه بر شراب
کيوان مهرگان
تهران سال 1377
وزارت امور خارجه
ايران بعد از دوم خرداد 76 ايران رؤيايی شده است. همه کنجکاو هستند که سر در بياورند مردم ايران بعد از 20
سال از انقلاب 57 باز چگونه جهان را غافلگير کردهاند. غربیها که 20 سال به انحاي مختلف تلاش کردهاند بفهمند راز انقلاب 57 چه بوده بيشتر از همه در حيرت هستند. فرانسویها نوستالژی نوفل لوشاتو سراغشان آمده. ژاک شيراک به وزارت امور خارجه دستور داده ترتيب دعوت از سيدمحمد خاتمی را بدهند. دعوت رسمي تسليم ايران شده است. گروههای کارشناسی دست به کار شدهاند. همه چيز مهيای سفر است. حتي برنامه ضيافت شام رئيس جمهور فرانسه به افتخار رئيس جمهور ايران و هيأت همراه هم چيده شده است. اما يک سنت قديمی کاخ اليزه با يک باور دينی مهمان منافات دارد؛ سرو شراب بر سر سفره شام. ايران به دولت فرانسه اعلام میکند بايد شراب از برنامه پذيرايی ضيافت شام حذف شود. فرانسویها زير بار نمیروند. اعلام میکنند اين يک سنت تشريفاتی در اليزه است. ايرانیها سفر را لغو میکنند. فرانسویها دوباره دست به کار میشوند. مذاکره میکنند. ايرانیها زير بار نمیروند. فرانسویها اعلام میکنند وجود شراب به معنای سرو نيست. ايرانیها سفر رئيس جمهور را مشروط میکنند به حذف شراب. بالاخره دفتر تشريفات کاخ اليزه اعلام میکند برای اولين و آخرين بار و به افتخار رئيس جمهور ايران قهوه را جايگزين شراب کرده است.
تهران/ فرودگاه مهرآباد
دريای خزر ايرانی
کشور قزاقستان ميزبان اجلاسی درباره دريای خزر است. قرار است کشورهايی که سهيم در دريای خزر هستند دور هم جمع شوند و درباره تعيين رژيم حقوقی دريای خزر با هم مذاکره کنند. پيش از هأات بلندپايه ايرانی به رياست رئيس جمهور ايران، تيمی از وزارت امور خارجه به محل اجلاس رفته است. يکي از اعضای تيم وزارت امور خارجه متوجه میشود در محل استقرار هیأتهای عالیرتبه نقشههای جعلی با مضمون تعيين رژيم حقوقی دريای خزر نصب شده تا هيأتها در برابر عمل انجام شده قرار بگيرند. از همان جا به هيأت ايرانی اطلاع داده میشود محل برگزاری جلسه به نقشههای جعلی آراسته شده است. رئيس جمهور ايران به هيأت ايرانی مستقر در آلماتی اعلام میکند انجام سفر منوط به برچيده شدن اين نقشههاست. به رغم حضور هيأت ايرانی در محل فرودگاه، منتظر میمانند نتيجه اعتراض ايران به نصب نقشههای جعلی برسد. ساعاتی بعد به هيأت ايرانی اعلام میکنند نقشهها برچيده شده و هيأت ايرانی به سمت قزاقستان حرکت میکند.
منبع: روزنامه اعتماد سه شنبه، 14 مهر 1388 – شماره 2070
برای پدر…
خوب نیستم این روزها،
روزگار خوبی ندارم، نه اینجا، نه آنجا.
پدر خوب نیست، رنج میکشد خیلی.
گفتم به تو بگویم:
به تو که پدر نداری، و خوب میدانی چه خوب بود اگر میداشتی این روزها.
به تو که پدر داری و کم داریاش در زندگیات،
و میخواهی که بیشتر باشد، یا شاید نمیدانی که باید بیشتر باشد.
به تو که پدر داری و میدانی چقدر مهم است که داری.
و به تو که پدر داری و نمیدانی که چقدر مهم است که داری… که وای به حالت!
…
دعا کنید این روزها برای همه، برای کنار دستی، برای هرکس، برای هیچ کس.
کمتان هم نمیآید اگر محبت کنید، اگر احوال بپرسید.
این را هم تماشا کنید و اگر لذتی بردید یا دیدهتان تر شد، یاد ما هم بکنید:
من دروغ گفتهام
من دروغ گفتهام
اعتراف میکنم که بارها
-زیاد
دروغ گفتهام
و این روزها که از دروغ گفتن سادهتر است
اعتراف میکنم
که هرگز تا این حد
-تا پای جان
از دروغگو بودن پشیمان نبودهام
من دروغ گفتهام
و حالا در انفرادی تنهایی خودم
-سخت
حبس گشتهام
و پروا ندارم حتی
که تیرباران شوم
اما سخت میهراسم
و دست و دلم فراوان میلرزد
که در جرگه خدایان دروغ و فریب این روزگاران
به حسابم آرند
و این را راست میگویم
من دروغ گفتهام
اعتراف میکنم که بارها
فراوان دروغ گفتهام
و اعتراف میکنم
که این یکی را راست گفتهام
3 شهریور 88
سرکه و عسل در یکم شهریور
دوست و همکار فاضل و فرزانهام، که خواستهاند «هیچکس» باشند، در نوشتاری به مناسبت روز پزشک، با نگاه به برخی آموزههای اخلاقی و عرفانی مولانا و با اشاره به حقیقتی مهم، پرسشی طرح کردهاند که پاسخ به آن میتواند برای بسیاری از ما راهگشا باشد. پس استاد گرامی، همکار عزیز، بسمالله.
استحالۀ ترشی ناگوار و کامآزارِِ سرکه به مزۀ خوشایند و گوارای سرکنگبین برآیند دو همنشینی است: یکی آمیختن جانِ ترش و سرد سرکه با نهاد گرم و شیرین عسل، و سپس همدمی این دو با گرمی و روشنایی آتش، تا به مددش، این دو ناسازگار چند جوشی در دل هم بزنند و در هم زیر و زبر شوند و به سرّ هم واقف گردند و چنان همدل شوند که سرانجام سرکنگبینی حاصل شود که شاید و باید… سرکنگبینی که لهیب دلهای سوزان را، و تشنگی تلخکامان را فرو بنشاند و فریادرسِ جگرِِ سوختگان شود و رخسار زردرویان را به همان سرخی کند که عسل شفابخش و آتش اهورایی….
مولانا در مثنوی چندین بار از داستان همجوشی سرکه و انگبین بهره برده است، گاه این چنین:
همچو شهد و سرکه در هم بافتم تا سوی رنج جگر ره یافتم
یعنی به همین معنا که اکنون گفته شد، و گاه در جستجوی معنایی دیگر که در آن، مولانا مردان خدا را همچون شهد و انگبین میداند که اگر گرمی و نرمی نهادِ پاک آنان و شیرینی و وسعت دل ایشان نبود، ترشی و تیزی و سردی و قبض اهل دنیا جهان را پر از رنج و قهر و کین میکرد. پس هر گاه کافران و حقپوشان، سرکة ناسپاسی و قهر در عالم بریزند، مردان حق شهدِ لطف و وفا درمیافزایند تا مبادا رنجها بر جهان چیره شوند و عالم را ویران کنند. در نگاه مولانا مردان خدا، شیرینکار و شیرینسخن و شیرینرفتارند و چنین است که اگر هویها و خواستههای پایانناپذیر سامان جهان را نمیآشفت، همه جای این جهان، شهد و شکّر بود:
آفت دنیا هوی و شهوت است ورنه اینجا شربت اندر شربت است
ولی این آرزویی بیش نیست، بس بسیار از ما خلق جهان بستة هوی و شهوتایم و تا هنگامی که جان از تن بکنیم، در همین هوی و شهوت میتنیم. پس چه باید کرد؟ راهکار مولانا این است که در برابر این سرکِِگی، مردان حق پریشان و تُرُش نشوند و از جان عسلین خود به جهان شیرینی ببخشند:
تو عسل، ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین
سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا، کرم را وامگیر
و:
چون که سرکه، سِرکِگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود
قهرْ سرکه، لطف همچون انگبین کین دو باشد رکن هر اِسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خَلّ آید آن اسکنجبین اندر خلل
اما چنین پیوسته و مدام شهد ریختن، و خسته نشدن و به کنجی نخزیدن و سرخورده نشدن آسان نیست؛ چه آسان؟ که از خون خویش ریختن و جان باختن دشوارتر است. مولانا چنین میداند که چنین شهد بیپایانی نمیتواند از کوزهای خرد سرازیر شود و بر این همه تُرُشی چیره شود مگر آنکه آن خم راهی به دریای عسل داشته باشد.
قوم بر وی سرکهها میریختند نوح را دریا فزون میریخت قند
قندِ او را بُد مدد از بحر جود پس ز سرکهیْ اهل عالم میفزود
خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند
گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن میتنند
گرچه ماران زهرافشان میکنند ورچه تلخانمان پریشان میکنند
نحلها بر کوه و کندو و شجر مینهند از شهد، انبار شکر
زهرها هرچند زهری میکنند زود تریاقاتشان بر میکنند
باری، سخن کوتاه کنم، مرادم از این گفتهها، وعظ و ارشاد نیست، که واعظان و مرشدان بسیارند و در کار خود نیز بس کوشا و استوارند. امروز روز پزشک بود و قصد من اشارتی به احوال خودمان – ما پزشکان- است. زیرا برای پرسش از احوال ما، کسی جز خودمان سراغمان را نمیگیرد. جویا شدن از احوالمان که سهل است، حتی در همین یک روز هم ما پزشکان – هر چند راستکردار و بیطمع و بی تمنای پاره و رشوت باشیم- باز از بیماران خود سخن گرمی نمیشنویم، از دوستان و رفقایمان که برایشان خدمتی کردهایم پیامکی دریافت نمیکنیم، آشنایانمان برایمان آف تبریکی نمیگذارند و زنگ تلفنمان را شور شادباشی در پی نیست. لاجرم ما پزشکان خودمان روز پزشک را به یکدیگر تبریک میگوییم و بیهوده تلاش میکنیم ناخرسندی خود را از این تنهایی پنهان کنیم، باری، گاه برخی از ما این تبریکها را با چاشنی تندی از سرزنش و طعن بر خود همراه میکنیم و سخنمان را به طنزی خاکستری میآلاییم یا میآراییم.
بگذرم، من با آن مقدمه و این گلایهها، ابداً قصد متناظر دانستن و تشبیه پزشکان را به مردان خدا، و بیماران را به حقپوشان و ناسپاسان ندارم و اصلاً اینگونه مقایسهها را هشیارانه و خردمندانه و درست نمیدانم، غرضم از استشهاد به مولانا نیز چیز دیگری است که خواهم گفت…
همة دردم این پرسش شاید فراموششده است که ما پزشکان چگونه میتوانیم برای کاستن از درد و رنج هر روزة این مردم، این مردمی که ما را جز به هنگام پریشانی و رنجوری خود به یاد نمیآورند، جان خود را چنان شیرین کنیم که خود گزند و آسیب نبینیم و در سلامت روان، و با خشنودی و شادمانی به درد ستاندن و درمان دادن بپردازیم؟
پرسش را شنیدید؟ پاسخ شما چیست؟ به عمد دیدگاه مولانا را در آن آغاز آوردم تا بدانید از آن راههای فردی و سالکانه چیزی به گوشم خورده است، ولی راستش را بخواهید آن را برای نجات پزشکان و نیز بیماران امروز، اگر چه لازم، ولی کافی نمیدانم و راه حلّی اجتماعی تصورش نمیکنم. (تیتر صفحة اوّل جام جم امروز حاکی از عدم کفایت درآمد بیش از هشتاد درصد پزشکان عمومی بود!)
یک بار دیگر: پرسش این است: ما پزشکان چه کنیم تا شیرین بشویم یا شیرین بمانیم و از تلخی و ترشی روزگار و اهل آن رخ در هم نکشیم؟ چه کنیم تا طبیب عیسویهُش باشیم نه طبیب آدمیکش؟
اگر شده است که دلشکسته شوید، اگر شده است که از خود به بیم بیافتید، اگر به سرتان زده که برزویة طبیب را فراموش کنید، اگر گاه به خاطر پزشک شدن خود را در تنهایی سرزنش کردهاید، بگویید چه کنیم؟
لطفاً شعار ندهید، چون این یکی را خوب یاد گرفتهایم، و نه علاقهای به آن داریم و نه نیازی! بسمالله!
رمضان، نمایشگاه قرآن، روز پزشک، ماه بخشایش…
یکم:
میگویند هرگاه که آب مینوشی بگو «یا حسین».
این روزها که آب میبینی و نمینوشی، آرام بگو «یا ابوالفضل»
دوم:
جمعه، سیام مرداد 88، تهران، نمایشگاه قرآن:
کتابفروشها مگس میپرانند، اما انواع کلیات مفاتیح و جزئیات شیطانپرستی ترکانده است!
… کمی مرتبط: رمضان، با کمری شکسته!
سوم:
همکار خوبم، روزت مبارک.
همیشه در نجوا با خدای خصوصیام امید دغدغهمندی، مردم دوستی و اخلاق مداری داشتهام. دعایم کن.
… کمی مرتبط: من طرفدار انقلاب مخملیام!
چهارم:
آیتالله مکارم شیرازی، در نخستین لحظات پس از افطار در کانال نمیدانم چند صحبت میکند. من که در حال تدوین جلد سوم مجموعه آثار دکتر مصطفوی کاشانی هستم، حالا بهتر از دغدغههای قدیمی ایشان در مورد اخلاق و جوانان و… باخبرم. دارد میگوید رمضان ماه بخشایش است و باید گذشته را دور ریخت و بخشود و آشتی کرد تا خدا هم تو را ببخشاید و با تو آشتی کند و….
هی تو عزیز دل! همسایه پایینی را میتوانی ببخشایی، اگر حتی گناهی کرده باشد.
میتوانی بروی یقهاش را بگیری و گفتگو کنی! یا این که بیگفتگو تنها ببخشیاش و خلاص. خدا هم میبخشاید.
چرا اینقدر تلخی تو…؟
آقای دکتر روانشناسی که میهمان یک برنامه تلویزیونی است حرفهای قشنگی میزند در مورد دوری اعضای خانوادهها و زن و شوهرها از هم.
میگوید باید با هم حرف بزنیم، حرف های قشنگ، حرفهای صمیمی. میگوید از جملهها و تکیهکلامهای تلخ که طرف مقابل را میگزد استفاده نکنید. مثلا حتی به همسر یا فرزندتان که آمده اتفاقی یا اشتباهی را برایتان تعریف کند نگویید «من که گفته بودم!»
همه تکیهکلامهایی که دوست ندارم و حرفهای تلخی که گاهی اینجا و آنجا در پاسخ حرفهای صمیمی و بیغرضم میشنوم برایم تداعی میشوند….
ابراهیم…
حق
درود
طی چند روز گذشته و به دنبال انتشار مطلب «برای ابراهیم، معلم دیوانه» دوستان زیادی تماس گرفتند یا ایمیل فرستادند و جویای چند و چون ماجرا بودند. ضمن سپاس از همه یاران عزیز عرض میکنم مطلب مربوط است به معلم گرانمایهام جناب آقای ابراهیم دماوندی که در بازگشت از نماز جمعه تاریخ 26/4/88 بازداشت شده و متأسفانه با گذشت دو هفته، تا امروز رها نشدهاند. ایشان پیری جواندل، دینمدار و مخالف خشونت و معلمی خستگیناپذیر در مقطع دبیرستان و واجد صفات نیکوی انسانی هستند. از همه دوستان التماس دعا داریم.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
———————————————————————
پس نوشت: امروز، 15 مرداد، بالاخره پس از 20 روز معلم خوبمان، آقا ابراهیم، رها شد و به آغوش خانوادهاش بازگشت. به امید رهایی تمام دربندان آزادی.
برای ابراهیم، معلم دیوانه
«بارها به دانش آموزان در کلاس یا سر صف گفته بودم که اگر فراموشی نبود چقدر زندگی سخت میشد، چقدر تحمل مصیبتها دردناک بود. اگر زمان متوقف میشد ما در نقطه صفر از دست دادن عزیزان چه ناشکیبا و اندوهگین میماندیم. انگار دیگر فردایی نخواهد بود و این ماتم همیشگی است، امّا چه زود فراموش میکنیم! ای کاش فقط فراموش میکردیم، چون نسیان و فراموشی نعمت پربرکتی است که چرخه امید و زندگی را محقق میسازد… تنها یک مطلب را باید به شما بگویم و یک مسأله را باید همه بیاموزیم: دوست داشتن و غمخواری مردم مدرک دانشگاهی نمیخواهد، پست و مقام نمیطلبد، به تحصیلات مستمر نیاز ندارد، حتی به آداب و تعارفات مسخره کلیشهای محتاج نیست. دوستی با مردم نیازمند آموختن الفبای عشق است….»
سلام ابراهیم، سلام معلم دیوانه من؛
اکنون که این نامه را برایت مینویسم «کمکم دارد پاییز از راه میرسد… همیشه بادهای تند و زرد شدن برگهای درختان خبر آمدن پاییز را میداد و فوج کلاغهای کوچنده در آسمان
شهر، قربت پاییز را تکیل میکرد»، اما امسال نمیدانم چرا پس از بهاری سبز و دلگرمکننده به ناگاه پاییز آمده است! تو گویی تابستان در این گرمای آزاردهنده گوشه خنکی برای خودش پیدا کرده و خفته است! نمیدانم چرا به ناگاه همهچیز در اطرافمان زرد شده و کلاغها هم کوچ نمیکنند، انگار که میخواهند تا همیشه در شهر بمانند!
از احوالات ما اگر بخواهی، اینجا هوا خیلی گرم شده است. راستی در این ظهرهای تابستان، آنجا که تو هستی، کسانی هستند که «نوبتی یکدیگر را باد بزنید»؟ یا این که «عطش»تان را فقط «آب خنک» فرو مینشاند؟
معلم دیوانهام
اینک که از من دور شدهای، تو را به خود نزدیکتر یافتهام – و مطمئنم که تو نیز به خدا نزدیکتر شدهای. چیزهای زیادی هست که این سالها از تو در نظر داشتهام ولی روی مطرح کردنشان را نداشتهام و حالا که دارم برایت نامه مینویسم میخواهم بگویم.
من همیشه فکر میکردهام که تو دیوانهای، برایش هم دلیل دارم. یکی آن که «تو معلمی و معلمی بیش ار آن که شغل تو باشد، عشق و زندگی توست. تو به بهروزی مردم امید داری و همواره هزینه چنین عشق و امیدی را پرداخته ای». تازه «امنیت شغلی تو برایم هیجانآور است. تو هر سال کولهبار خستهات را از مدرسهای به مدرسهای دیگر میکشانی. آخر تو چگونه میتوانی حافظ منافع بیپایان و ناسره آنان باشی در حالی که در بند منافع سالم خود نیز نیستی؟! و تازه جرم دیگرت هم این است که: راوی قصههای رفته از یادی»!
پیشترها برایم گفته بودی: «سالهای خیلی دور، آن وقتها که محلههای تهران با چراغ تیرکهای چوبی و سیمانی روشن میشد و فاصله خانهها تا نانوایی و قصابی و ماستبندی و سبزیفروشی و… چنان زیاد بود که تمام اتفاقات فراوان دوران کودکی در طی آنها شکل میگرفت، بیشتر کارها را دستجمعی و همراه هم انجام میدادیم….» تو همیشه به جمع اعتقاد داشتی، همواره سعی میکردی به ما بقبولانی که تواناییمان بیش از آن است که هستیم و همیشه میخواستی ما را دغدغهمند و مسؤول بار بیاوری. تو اصلاً نماد دغدغههای فراوان اجتماعی هستی، دغدغههای فراوانی برای خاکت، مردمت و فرزندان بیشمارت که ذره ذره وجودت را به کام کشیدند تا روح بلندت و شوق بیپایانت برای فراگرفتن، فرادادن و خدمت کردن از تاریخ تولد سجلیات پیروی نکنند. و عجیب آن که تو، تویی که جمعهها هم مدرسه و بچههایت را رها نمیکردی، به عنوان دستخوش یکی از همان رفتارهای اجتماعیات به سفر رفتهای!
بگو بدانم، «هتل»تان راحت هست؟ شنیدهام چند روزی است هیچ نخوردهای؟! باز دیوانگیات گل کرد؟ یا نکند فراموش کردهای با خودت پول برداری؟ اینجا که رفتهای، مگر معلمها ارج و قربی ندارند؟ «خانه معلمی»، «رستوران طرف قراردادی»، چیزی؟! راستی آن «راز قدیمی» یادت هست؟ دست در جیبت کن، شاید «یک مهربان دوستداشتنی از ناحیه خدا» یک دوریالی و یک یکریالی در جیبت گذاشته باشد. آخر تو که شغلت شغل انبیاست، جایی در نمیمانی، خدا را شکر همهجا عزیز هستید شما.
پیشترها فکر میکردم اگر روزی پسرکم بپرسد ویژگیهای یک انسان خوب و متعهد چیست، تو را برایش مثال میزنم و میگویم باید زیاد بخواند تا زیاد بفهمد، از مردم جدا نباشد، نگران محیط زیست و سلامت و ورزش و مشکلات معیشتی مردم باشد، بدون چشمداشت به دیگران خدمت کند و از خود بگذرد، باتقوا و درستکردار باشد، دروغ نگوید و حرف لغو به زبان نیاورد، از تکروی بپرهیزد و جمعگرا باشد، دغدغه همه مظلومان ایران و فلسطین و لبنان و افعانستان و عراق و خلاصه همه جهان را داشته باشد، در تظاهرات مردمی شرکت کند و… و «نماز جمعه» هم برود. ولی این دیوانهبازیهایت را که دیدم تصمیمم عوض شد. میخواهم یادش بدهم سرش به کار خودش باشد، درس بخواند و «دکتر» بشود، چون دکتر بودن بهتر از سپور بودن و یا مردم بودن است. شاید هم کارش را درست کردم، رفت قاطی مغزهای فراری! چه میگویم… انگار دارم مثل تو دیوانه میشوم! آنجا که هستی خوب استراحت کن. تو را به خدا کمی هم فکر کن. آخر ما و خانوادهات چه گناهی کردهایم که تو دیوانهای؟!
بگذریم… با همه اینها که برایت نوشتم، بدان که دیوانه عزیزی هستی. من و بقیه شاگردانت در قنوتهایمان به نیابتت دعا میکنیم: «رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
امیدورام که «سالم» از این سفر برگردی و باز هم صدباره برایمان نیایش خواجه عبدالله انصاری را از مخاطبه هفتم الهینامه زمزمه کنی:
«ای عزیز، هرکه دانست که خالق در حق خلق تقصیری نکرد، از بد پاک شد و هرکه دانست که قسّام، قسمت روزی بد نکرد، از حسد پاک شد. طومار به یک خط است، گفتار آدمی سقط است. همه درخواب غرورند، مشغول نشاط و سرورند. میپندارند که آنچه میباید، دارند، وای از آن دمی که پرده از روی کار بردارند. سخن جز به راستی نباید گفت و راست را نباید نهفت. صحبت خلق دردیست که دوایش تنهائیست. درد فراق نه نیکوست، امّا چاشنی شوق و ذوق در اوست. گریه که از فراق است، خون و آب است و خونابه که از وصال است روح نایاب است. اگرچه شب فراق بس تاریک است، دل خوش داریم که صبح وصال نزدیک است. دیده از ظلمت شب هرچند در جفاست، امید روشن خورشید در قفاست. آهسته باید بود و لیکن دانسته باید بود. دانسته به خرابات شدن رواست و ندانسته به مناجات رفتن خطاست. بهشت را به بهانه میدهند اما به بها نمیدهند. حال بهانه است و قال افسانه، سالک آن است که باشد از این هر دو بر کرانه. طاووس را رنگ باید و رفتار عندلیب را آهنگ باید…. هرچند نفس طالب بقاست، اما بقای جاوید در فناست؛ پس وظیفه هر خردمندی طالب فنا بودن است و قدم در طریق نیستی نهادن و راه بقا پیمودن».
فکر نان باید کرد
دشتها آلودهست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشاندهست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتهاند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق
حضرت علامه آقای سروش
پاسخ استاد شریعت پارسا به دکتر سروش در باب مسائل اخیر
(نقل با ذکر نام سراینده و منبع مجاز است)
حضرت علامه آقای سروش ای ز مستی باده و بادهفروش
در مدار معرفت چون آفتاب میدرخشی بر جهانِ خاک و آب
مردگان را از کلامت زندگی زندگی گیرد ز تو تابندگی
بانی آئین تحقیق و سؤال دافع تقلید و تحمیق و زوال
اهل تنقید و جدال و گفتوگو باعث تحقیق و باب جستوجو
ای پلورال مسلک و عالیجناب داعی روشنگری در هر کتاب
میشناسانی به مردم مولوی میکنی تفسیر و شرح مثنوی
دولتآبادی اگر حرفی زده است یا به تو گر انتسابی داده است
گفته است تو بودهای در آن ستاد حکمها دادی برون از عدل و داد
رفته است از تو به استادان ستم یه به علم از تو جفایی بیش و کم
گر تو را شیخ و پدر خواند آن جناب از تو یادی کرده است بی احتجاب
این به دامان تو بنوشته عزیز نیست از این قسمتت راه گریز
آری، آری آن زمان بودی تو خام میزدی در آن حوالی چند گام
تودهایها از تو دایم در فغان وان فداییها که یارب الامان
ما ندیده بودهایم از شیخ و شاب این چنین فردی مسلّط بر کتاب
صد کتاب و صد رساله صد مقال میشد از تو منتشر بی قیل و قال
این همه بر بادِ تو در میفزود هم تو را از خود چنین در میربود
سوی «سیما» میگذشتی پرشتاب بهر بحث و گفتوگو عالیجناب
روی دست میبردهاندت در «صدا» میرسید از آن صدایت صد ندا
آن صداها در دل آن کوه تنگ اینک آرد بر سرت این ریزهسنگ
اینچنین ما خواندهایم از مولوی در کتاب مستطاب مثنوی
«این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صَدا»
اینهمه تاوان آن ناپختگی است گوشهای از درد و رنج خفتگی است
ناگهان هشیاریات آمد به جان دربُریدی بند و بست از این و آن
میزدند ماران به جانت نیشها نیش ماران بر تنت شد ریشها
جای آن تحسین و بهبه، چهچها آمد ای وای و دریغا، اَه اَها
چون که گشتی منتقد کافِر شدی رفته رفته در صف آخِر شدی
عاقبت آواره گشتی در فرنگ تا که پاکیزه شوی زان آب و رنگ
نی غمت دیگر ز سانسور و ز بند بیخبر از کُند و زنجیر و کمند
اینک ای جان صاحب بخت بلند تو نشستی در دیار مریلند
آفتِ مردان، همین ما و منی است آدم از این ما و من اهریمنی است
بر حذر باش از چنین دیو دَنی بر سر راهت چرا چَه میکَنی؟
دور از چشم تو باد این خفتگی نیست در شأن تو این آشفتگی
گیرم او شکلک درآورد از خودش یا نشانت داد آن عضو بدش
پس تو هم شکلک درآری از خودت؟ یا نشانش میدهی عضو بدت؟
عاقلان را فرقِ با جاهل کجاست؟ فرق بین حق و باطل از چه خاست؟
تو مگر خود اهل عرفان نیستی؟ ساکن آن کوی و سامان نیستی؟
نیست در حدّت که طنّازی کنی با کلام خواجه هم بازی کنی
نامها را پیش و پس گرداندهای گوئیا خود را تو حافظ خواندهای
باک نیست یعنی که این آزادی است؟ گرچه او هم دولتِ آبادی است
یک گلایه کرده از تو، درگذر گر نداری تو هوای شور و شر
آخر او هم مثل تو خوار و خفیف اوفتاده کُنجی ای پاک و عفیف
تازه تو در خارجی خوش آب و رنگ این یکی اینجا فتاده لنگ لنگ
او هم آخر مِهتر این کشور است در ادب از دیگران هم سَرتر است
این که ناگه از زبانت سرکشید همچو آتش جسم و جانت درکشید
این غرور است و غرور است و غرور شعلهور شد جانت از شرّ و شرور
خواندهای او را تو از لج «استَلین» این سخن باشد تو را از روی کین
کین و نفرت خوی آن اهریمن است اهرمن در این صفت صاحبفن است
او هم اینک بهر یاری آمده است تو بر آنی کو ز غاری آمده است؟
او نه در غار است، ایران غار نیست مینویسد وز نوشتن عار نیست
نیست این توهین سزاوار چو او بیهده بُردی تو از خود رنگ و بو
مثل تو او هم جفاها دیده است از پی حق دردسر بگزیده است
لیک مانده در وطن او استوار مردم آزاده را زو اعتبار
گر تو تحقیقات دینی میکنی ریشه دینخرافه میکَنی
چشم بیدار زمان ما هم اوست فرق باید در میان مغز و پوست
میخروشد او که او آزاده است از برایش هرچه بوده، داده است
کاش پیش از آن که بنویسی جواب فکر میکردی تو در کار صواب
در میان اینهمه ابلیس دون ای برادر باش چون ابن لبون
نی ورا شیر است و نی باشد کمر نی از او امّید ابر و نی شرر
پس شرر در فتنهزار ما مزن آتشی در پود و تار ما مزن
دیگ فتنه هم مزن هشیار باش در میان فتنهها بیدار باش
شاخهای که میبُری جای تو است این عصا را بشکنی پای تو است
تا به کی ما زخم کاری میزنیم؟ بر تن خود پیلههایی میتنیم؟
بایزیدی پیشه کن ای بوسعید آتش فتنه مباد از تو مزید
دردسر دادم تو را معذور دار یا اگر خواهی برآر از من دمار
محمدصادق شریعت پارسا
31/2/88


