شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!بایگانیِ اخلاق
حضرت علامه آقای سروش
پاسخ استاد شریعت پارسا به دکتر سروش در باب مسائل اخیر
(نقل با ذکر نام سراینده و منبع مجاز است)
حضرت علامه آقای سروش ای ز مستی باده و بادهفروش
در مدار معرفت چون آفتاب میدرخشی بر جهانِ خاک و آب
مردگان را از کلامت زندگی زندگی گیرد ز تو تابندگی
بانی آئین تحقیق و سؤال دافع تقلید و تحمیق و زوال
اهل تنقید و جدال و گفتوگو باعث تحقیق و باب جستوجو
ای پلورال مسلک و عالیجناب داعی روشنگری در هر کتاب
میشناسانی به مردم مولوی میکنی تفسیر و شرح مثنوی
دولتآبادی اگر حرفی زده است یا به تو گر انتسابی داده است
گفته است تو بودهای در آن ستاد حکمها دادی برون از عدل و داد
رفته است از تو به استادان ستم یه به علم از تو جفایی بیش و کم
گر تو را شیخ و پدر خواند آن جناب از تو یادی کرده است بی احتجاب
این به دامان تو بنوشته عزیز نیست از این قسمتت راه گریز
آری، آری آن زمان بودی تو خام میزدی در آن حوالی چند گام
تودهایها از تو دایم در فغان وان فداییها که یارب الامان
ما ندیده بودهایم از شیخ و شاب این چنین فردی مسلّط بر کتاب
صد کتاب و صد رساله صد مقال میشد از تو منتشر بی قیل و قال
این همه بر بادِ تو در میفزود هم تو را از خود چنین در میربود
سوی «سیما» میگذشتی پرشتاب بهر بحث و گفتوگو عالیجناب
روی دست میبردهاندت در «صدا» میرسید از آن صدایت صد ندا
آن صداها در دل آن کوه تنگ اینک آرد بر سرت این ریزهسنگ
اینچنین ما خواندهایم از مولوی در کتاب مستطاب مثنوی
«این جهان کوه است و فعل ما ندا سوی ما آید نداها را صَدا»
اینهمه تاوان آن ناپختگی است گوشهای از درد و رنج خفتگی است
ناگهان هشیاریات آمد به جان دربُریدی بند و بست از این و آن
میزدند ماران به جانت نیشها نیش ماران بر تنت شد ریشها
جای آن تحسین و بهبه، چهچها آمد ای وای و دریغا، اَه اَها
چون که گشتی منتقد کافِر شدی رفته رفته در صف آخِر شدی
عاقبت آواره گشتی در فرنگ تا که پاکیزه شوی زان آب و رنگ
نی غمت دیگر ز سانسور و ز بند بیخبر از کُند و زنجیر و کمند
اینک ای جان صاحب بخت بلند تو نشستی در دیار مریلند
آفتِ مردان، همین ما و منی است آدم از این ما و من اهریمنی است
بر حذر باش از چنین دیو دَنی بر سر راهت چرا چَه میکَنی؟
دور از چشم تو باد این خفتگی نیست در شأن تو این آشفتگی
گیرم او شکلک درآورد از خودش یا نشانت داد آن عضو بدش
پس تو هم شکلک درآری از خودت؟ یا نشانش میدهی عضو بدت؟
عاقلان را فرقِ با جاهل کجاست؟ فرق بین حق و باطل از چه خاست؟
تو مگر خود اهل عرفان نیستی؟ ساکن آن کوی و سامان نیستی؟
نیست در حدّت که طنّازی کنی با کلام خواجه هم بازی کنی
نامها را پیش و پس گرداندهای گوئیا خود را تو حافظ خواندهای
باک نیست یعنی که این آزادی است؟ گرچه او هم دولتِ آبادی است
یک گلایه کرده از تو، درگذر گر نداری تو هوای شور و شر
آخر او هم مثل تو خوار و خفیف اوفتاده کُنجی ای پاک و عفیف
تازه تو در خارجی خوش آب و رنگ این یکی اینجا فتاده لنگ لنگ
او هم آخر مِهتر این کشور است در ادب از دیگران هم سَرتر است
این که ناگه از زبانت سرکشید همچو آتش جسم و جانت درکشید
این غرور است و غرور است و غرور شعلهور شد جانت از شرّ و شرور
خواندهای او را تو از لج «استَلین» این سخن باشد تو را از روی کین
کین و نفرت خوی آن اهریمن است اهرمن در این صفت صاحبفن است
او هم اینک بهر یاری آمده است تو بر آنی کو ز غاری آمده است؟
او نه در غار است، ایران غار نیست مینویسد وز نوشتن عار نیست
نیست این توهین سزاوار چو او بیهده بُردی تو از خود رنگ و بو
مثل تو او هم جفاها دیده است از پی حق دردسر بگزیده است
لیک مانده در وطن او استوار مردم آزاده را زو اعتبار
گر تو تحقیقات دینی میکنی ریشه دینخرافه میکَنی
چشم بیدار زمان ما هم اوست فرق باید در میان مغز و پوست
میخروشد او که او آزاده است از برایش هرچه بوده، داده است
کاش پیش از آن که بنویسی جواب فکر میکردی تو در کار صواب
در میان اینهمه ابلیس دون ای برادر باش چون ابن لبون
نی ورا شیر است و نی باشد کمر نی از او امّید ابر و نی شرر
پس شرر در فتنهزار ما مزن آتشی در پود و تار ما مزن
دیگ فتنه هم مزن هشیار باش در میان فتنهها بیدار باش
شاخهای که میبُری جای تو است این عصا را بشکنی پای تو است
تا به کی ما زخم کاری میزنیم؟ بر تن خود پیلههایی میتنیم؟
بایزیدی پیشه کن ای بوسعید آتش فتنه مباد از تو مزید
دردسر دادم تو را معذور دار یا اگر خواهی برآر از من دمار
محمدصادق شریعت پارسا
31/2/88
جانیها در شهر
«این حرامزادههای وحشی را باید به بند کشید و زیر آفتاب آویزانشان کرد تا ذره ذره آب بدنشان تبخیر شود. آشفتهام و اندوهگین و مستأصل»
تباني با ناپدري براي آزار دختر 5ساله
در ادامه تحقيقات قضايي از ناپدري سنگدل و مادر يك دختر 5 ساله كه مورد آزار و اذيت قرار گرفته بود معلوم شد، مادر وي همانند ناپدري به دفعات او را شكنجه كرده است. به گزارش «جامجم»، شامگاه 23 فروردين امسال، زن جواني دختر خردسالي را براي درمان به بيمارستان مدني كرج انتقال داد. پرستاران به محض مشاهده مهسا كوچولو، او را به بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان منتقل كردند و تلاش براي نجات او آغاز شد. پزشكان با مشاهده آثار سوختگي و كبودي بر روي بدن كودك، مطمئن شدند كه وي مورد كودك آزاري قرار گرفته است. يكي از پرستاران با مشكوك شدن به موضوع، با مركز فوريتهاي پليسي 110 تماس گرفت و ماجرا را اطلاع داد. با عزيمت ماموران به همراه داديار انصافدوست، كشيك دادسراي امور جنايي كرج، به بيمارستان معلوم شد دخترك بشدت مورد كودكآزاري قرار گرفته است. سرانجام با تلاش پزشكان، مهسا كوچولو كه در كما به سر ميبرد، پس از 4 روز از مرگ حتمي نجات يافت. به دنبال اين حادثه، مادر كودك 5 ساله براي افشاي راز حادثه، مورد بازجويي و تحقيق قرار گرفت و گفت: پس از فوت شوهرم با مهسا و فرزند ديگرم سعيد زندگي ميكردم، تا اين كه سال گذشته با يكي از همسايههاي قديميامان ازدواج كردم. او قول داد با فرزندانم بخوبي رفتار كند، اما فقط در ماههاي نخست زندگي مشتركمان به فرزندانم ابراز علاقه ميكرد. كمكم به علاقهاي كه نسبت به فرزندانم داشتم، حسادت كرد و بناي ناسازگاري گذاشت و آزار و اذيتهايش را نسبت به فرزندانم شروع كرد. مرد سنگدل با سيگار و سيخ دست و پاي فرزندم مهسا را ميسوزاند، گريه و التماسهاي من هم در قبال بدرفتاريهاي وي بينتيجه بود. يك هفته قبل او را بشدت كتك زد كه بيهوش شد و من از ترس او نميتوانستم كودكم را نجات دهم تا عاقبت هنگامي كه وي از منزل خارج شد، دخترم را براي درمان به بيمارستان رساندم. به دنبال اظهارات اين زن، متهم هم تحت تعقيب پليس قرار گرفت و دستگير شد. با دستگيري اين مرد معلوم شد، وي يك متهم سابقهدار است كه چند مرتبه به اتهام استعمال و نگهداري موادمخدر روانه زندان شده است. ناپدري سنگدل با انتقال به شعبه نهم دادياري دادسراي امور جنايي كرج از سوي داديار انصافدوست مورد بازجويي قرار گرفت و اعتراف كرد كه فرزندان همسرش را مورد كودك آزاري قرار داده و مهسا را به دفعات و با سيخ داغ و سيگار و عاقبت هم با گرفتن دست و پاي وي بر روي بخاري سوزانده است. مرد سنگدل ادعا كرد كه همسرش هم به دفعات در اين كودك آزاري نقش داشته است. با مشخص شدن اين موضوع، تحقيقات قضايي ويژهاي از ناپدري سنگدل و مادر مهسا صورت گرفت كه عاقبت وي روز گذشته اعتراف كرد همانند شوهرش مهسا را مورد كودك آزاري قرار داده است. اين زن در اظهاراتش ادامه داد: با او ازدواج كردم تا شرايط زندگي خود و فرزندانم بهتر شود، اما اين سرابي بيش نبود و پس از چند ماه پي به اعتياد او بردم. شوهرم از علاقه من نسبت به فرزندانم، متنفر بود و به هر طريقي سعي ميكرد، آنها را اذيت كند و به دفعات آنها را با سيخ داغ، سيگار و بخاري ميسوزاند. هر چه التماس ميكردم با آنها كاري نداشته باشد، بيفايده بود و به خاطر حمايت من از فرزندانم، مرا بشدت كتك ميزد. من هم در وضعيت خوبي به سر نميبردم و براي اين كه بچهها شيطنت نكنند و شرايط خانه آرامتر شود، آنها را كتك ميزدم و بخصوص مهسا را خيلي كتك ميزدم و دست و پاي وي را مانند شوهرم ميسوزاندم و بعد پشيمان ميشدم و از او دلجويي ميكردم. از چند ماه قبل اذيتهاي شوهرم نسبت به مهسا بيشتر شد. روز حادثه در غياب من طوري مهسا را كتك زد كه دخترم بيهوش شد. قصد نجات او را داشتم، اما كوشيار پسرم را گروگان گرفت و با چاقو تهديد كرد و چند روزي داخل اتاق زنداني كرد و من نتوانستم با پليس تماس بگيرم و به ناچار سكوت كردم تا عاقبت پس از فرار وي، مهسا را به بيمارستان رساندم. ناراحت هستم و از به ياد آوردن لحظات تلخي كه براي فرزندانم رقم زدهام، عذاب ميكشم. بنا بر اين گزارش، به دنبال اظهارات اين زن، وي هم مانند ناپدري سنگدل با قرار قانوني روانه زندان شد.
خاکی بر سر، بادی در دست…
حق
ما را از این جهان جز خاکی بر سر
و بادی در دست نصیب نیست.
عاشق را با معشوق کار نیست
نه از بودنش شادمان است،
نه از نبودنش غمناک،
تنها عشق ورزیدن به او را میطلبد.
(عین القضات همدانی)
بار سنگین مسؤولیت
گاه پیش میآید که بار سنگین یک مسؤولیت، یک فکر (مکتب)، مسؤولیت سرنوشت یک ملت، یک ایمان و یک عصر بر دوش یک یا چند تن نهاده میشود.
وقتی حریقی در محلهای بر پا میشود، وقتی وبایی در شهر میافتد، وقتی ایمانی را دشمنان آگاه به همکاری دوستان ناآگاه و یا خیانتکار به نابودی میکشانند، وقتی نجات مردم، نجات یک نسل، به فریاد و فداکاری یک یا چند تن بستگی دارد، او و یا آنها باید جان خویش را، تمام سالهای عمر خود را و زندگی را نثار کنند.
آنگاه مسأله زندگی عاقلانه منتفی میشود و نصایح مشفقانه فریب است و همه مواهبی که در حال عادی برای فرد مجاز است و حتی مستحب و گاهی واجب، حرام میشود، حرام!
دکتر علی شریعتی
جنگ کثیف
حق
آشیان محمد نوریزاد با یک حمله وحشیانه تخریب شد!
همین…
پ.ن. 1: این نوشته را در دسته اخلاق جای دادم!
پ.ن. 2: چند بار خواستم همه مطالبش را برای خودم ذخیره کنم و نکردم. چقدر متأسفم و متأثر.
پ.ن. 3: برادران! باید فکری به حال خودش بکنید. اینطوری کاری از پیش نمیبرید.
پ.ن. 4: وبلاگها فرزندان ما هستند. ولی همین هم نوعی دلبستگی است و عاقبتی هم ندارد!
برای امیرعلی

…
قرن ما،
روزگار مرگ انسانیت است!
سینه دنیا ز خوبیها تهیست،
صحبت از آزادگی،پاکی، مروت، ابلهیست!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست!
قرن «موسی چومبه»هاست!
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری، در قفس،
از غم یک مرد در زنجیر،
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را ازکجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای! جنگل را بیابان میکنند!
دست خونآلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن یک شاخه گل در جهان هرگز نرست.
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبتها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
«فریدون مشیری»
1) برای این روزها: محرم آغاز نشده است، محرم پایان نیافته است. همه روزها عاشوراست. همهجا کربلاست. تفاوتها ناچیزند. مظلومها همچنان از پیر و جوانند، و از مرد و زن
و… و کودک. ظالمها هم همچنان همگی لباس عربی به تن دارند و جیبهاشان پر از سکه است. (ای نفرین بر شما نامردمان!) فقط اسبها ستارهای شش پر بر پیشانی دارند و سمهاشان انفجاریست و مانند انسانها حرف میزنند و….
2)
برای پسرم: امیر دلم! شیشه عمرم! مادرت بارها بر پدر تاخته که چگونه حرفی از تو در آشیان مجازیاش نیست. به دلخندههای قشنگت سوگند که میخواستم بنویسم، که ناگهان دوستانت در قفس غزه به تنگ آمدند و من نتوانستم. امیر جانم! پدر نتوانست. ببین که چگونه آرام در کفن خوابیدهای! آیا این تو نیستی؟ نتوانستم از تو بنویسم، ولی این را «برای تو» نوشتم. و برای دوستانت در کابل و بغداد و غزه و سومالی و موزامبیک و سودان و….
3) برای تاریخ: من به علت مرگ مرحوم ناکام «انسانیت» به اندازه سن خدا عزای عمومی اعلام میکنم!
4)
پیش از ارسال، مطلبم را مرور کردم. لازم دیدم به خاطر توهین نابخشودنی که روا داشتم از همگی اسبهای تاریخ، این دوستان باهوش و وفادار بشر، عذرخواهی کنم. همینجا از همه دوستان حیوان دیگر از جمله کفتارها، گرگها، سگها و… که بویژه این چند وقت اخیر بهشان توهین شده از طرف خودم و بقیه پوزش میطلبم. قرارمان با این دجالها و آن سفاکها باشد روزی همین نزدیکیها.
دلگویه هایی با شما
حق
درود
1) امروز، چهرشنبه 27 آذر 87، روز عید غدیر، یکی از مبارکترین روزهای خداست. روزی که تقویم هجری به واسطه آن به تقویم میلادی فخر میفروشد. روز ولایت، هدایت، نور و روشنی. این عید بزرگ روشنی را به همه هدایتجویان جهان و بویژه ایرانیان مسلمان تبریک عرض میکنم. کمترین روسیاه چیزی برای تقدیم به پیشگاه مبارک حضرت مولا ندارد جز همان «معر» دلسرودهای که پیش از این با عنوان «فخر بشر» در همین آشیان تقدیم کرده است. «چه کند بینوا ندارد بیش».
2) ماجرای سرقت ادبی یک شاعرنمای مجنون در رسانه ملی که دیگر به سمع و نظر همه رسیده است، ولی به نوبه خودم لازم دانستم گامی کوچک در جهت افشای چهره این سارق بیآبرو بردارم. لطفا به پیوند آشیان جناب بیابانکی (سنگچین) بروید و در صورت تمایل در جهت اطلاعرسانی بیشتر در مورد این سرقت ادبی در وبنامههایتان اقدام کنید.
3) فلسفه ایجاد برگه «پرسش و پاسخهای طبی» ارائه اطلاعاتی در مورد مسائل مختلف طبی بوده که احیانا مورد توجه جاری دوستان است. چه، بر مبنای رکن اساسی طب سنتی که همانا تفاوتهای فردی اشخاص مختلف بر اساس مزاج و احیانا سوء مزاج آنهاست ارائه نسخههای درمانی در محیط وب و بدون اخذ شرح حال کامل و معاینه بیمار نه تنها غیر علمی که غیر ممکن است. به هر روی پس از بهبودی کسالتی که بدان دچارم در اولین فرصت مطالبی را در پاسخ دوستان گرامی که منت گذاشتند و اعتماد کردند تقدیم خواهم نمود. گرچه امیدوارم این محیط فضایی جهت ارائه تدابیر حفظ سلامت باشد تا مشاوره رفع کسالت. اگر خدا بخواهد. همینجا جهت شفای حقیر التماس دعا دارم. (نخندید لطفا، بنده خیاط نیستم ولی کوزه، بد کوزهای ست!)
4) از نخستین روز بنای این آشیان محقر، افکار و اهداف خوشبینانه زیادی در سر داشتم. معرفی فیلم، معرفی کتاب، پرسش و پاسخهای طبی، بحث و گفتمانهای اجتماعی و…. بسیار شادمانم که با همین فعالیت ناچیز جاری به طور متوسط روزانه 20-25 نفر از یاران زندهدلم به آشیان خودشان سر میزنند و گهگاه بذل توجه و محبتی مینمایند، اما میان آنچه مطلوب حقیر است تا آنچه در حال حاضر هست «تفاوت از زمین تا آسمان است».
متعجبم، آیا دوستان خوبم هیچ کتاب نمیخوانند؟! هیچ فیلم نمیبینند؟! به نمایش نمیروند؟! موسیقی نمیشنوند؟! یا شاید وقتمان بیش از اینها ارزش دارد، یا کلاسمان بالاتر از این حرفهاست، یا شیاد خسته میشویم اگر بخواهیم در حد چند واژه دیگران را در لذتها، خوشیها، غمها و ناکامیهای خود شریک کنیم. چه خوش خیالم من! وقتی پدر بزرگوار دوستمان از دست شد، از سر مهر و ارادت چند خطی برایش نگاشتم. به گواهی آمار ورد پرس این مطلب بارها خوانده شد و پیوند آشیان دوستمان هم بارها کلیک شد. اما آیا نباید برایش چند خطی مینگاشتیم و ابراز همدردی میکردیم؟ در وب به دنبال چه میگردیم؟!
دوستان بزرگوارم! همانگونه که ذیل عنوان «اول دفتر…» نگاشتم از نظر کمترین استفاده از ابزار قدرتمندی به نام «وبلاگ» به عنوان دفترچه یادداشت شخصی برای انتشار گاه و بیگاه شعری، نوشتهای یا عکسی یک استفاده حداقلی و ناشکرانه است. شخصا با افتخار عرض میکنم شاید بهترین فایدهای که از بنای این آشیان بردهام آشنایی با برخی دوستان و گرامیان و تولد روابط جدید در کنار ارتباط «از گونهای دیگر» با یاران قدیم بوده است. با احترام فراوان و بی قید و شرط به نظر و ایده همه یاران گرامی، از دید بنده تنها طرح مستمر و معطوف به هدف دغدغههای عمیق اجتماعی با مطالب اختصاصی و تولیدی میتواند امتیاز خوبی را نصیب صاحبان وبنامهها کند.
5) گشتی در وبنامههای دور و بر –حتی به صورت تصادفی- بزنید:
«عکسهای بریتنی اسپیرز بدون آرایش! با دوتیکه کنار استخر خونه بیل گیتس»! «شکایت فرزند خوانده آنجلینا جولی از چشمان ناپاک مایکل جکسون»! «افشای اسناد دخالت هاشمی رفسنجانی در ترور مهاتما گاندی»! «عکس سهماهگی احمدینژاد با لباس تروریستهای فلسطینی»! «اعتراف ضمنی ناطق نوری به فروش اسلحه به قاتل هابیل»! «فیلم رابطه نامشروع بهرام رادان با مادر ریگان»! «مذاکره گلشیفته فراهانی با الیور استون جهت نقشآفرینی در تایتانیک مل گیبسون»! و….
و یا نگاهی به 80٪ کامنتهای مطالب مختلف بیندازید:
«عسلم وبلاگت خیلی جیگره، به منم سر بزن»، «شیطون بلا خیلی توپیها! منم آپم»، «آقا مطلبت خدا بود، پیغمبر نداری؟!»، خدا نسل این آخوندها رو ریشهکن کنه انشاءا…» (در پاسخ مطلبی علمی در مورد اثر گازهای گلخانهای بر روی لایه ازن!)، «خدا دیگه چیه؟ خاک بر سرت کنن با این اعتقادات احمقانهات. تروریست اسلامگرای بیچاره، بسیجی…» (در پاسخ به کامنت قبلی!!)
اصلا شما جملهای مثل «عسلم وبلاگت خیلی توپه، منم آپم» را جستجو کنید. گمانم بیش از یک میلیارد مورد پیدا شود!! جالب آن که زیر عکسهای لختی پاملا اندرسون در مجلس ختم نیکول کیدمن! 1800 کامنت «مرسی نازی جون از این عکسای قشنگت، ولی موهاشو خیلی زشت درست کرده» دیده میشود و زیر مطلب معرفی یک مکتب ادبی 3 کامنت «چرا دیر به دیری؟» و «خوب بود، حال کردیم»!
دوستان! باید بترسیم از موجی که در رسانه ظاهرا ملی و روزنامههای معلومالحال به راه افتاده تا اینترنت و مشخصا وبلاگ محدود شود و زیر ذرهبین قرار گیرد. کمی به حال خودمان، وقت با ارزشمان و نیروی عمر و جوانیمان دل بسوزانیم و بهانه به دست نامحرم ندهیم.
* یک مورد جالب توجه: دوست خوبی در مطلبی سرشار از نگرانی و استیصال به خاطر بیماری پدر التماس دعای شفا کرده است. دوستان مختلفی ابراز نگرانی کردهاند، دعاگو بودهاند و…، و در میان کامنتها میبینید: «وبلاگ قشنگی داری، اگر تمایل به تبادل لینک داری بگو»! یا «مطالب خوبی مینویسی، منم خوبم، تو چطوری؟»! و پس از درگذشت پدر گرامی دوستمان که همگی شروع به تسلیت گفتن و ابراز همدردی کردهاند: «چطوری عزیزم؟ نگرانت شدم! پسرت خوبه؟»! و یا «چند وقته خبری نیست! همهتون خوبید؟ به شوهرت سلام برسون»! و… یعنی بندگان خدا کمترین توجهی به متن مطلب و نظرات دیگران نکردهاند!!
6) حالا اگر جرأت دارید یک سروده یا نوشته از خودتان را در وبنامهتان منتشر و پس از یکی دو هفته عنوان آن را جستجو کنید. دستکم 16 گروه یاهو و 160 وبنامه دیگر آن را بدون نام شما (و اگر خیلی وجدان داشته باشند بدون نام خودشان!) منتشر کردهاند.
7) یاران خوبم! گمان نکنید چون وبنامه دارید خیلی فعالید. فکر نکنید چون 5000 پیوند کنار دست وبنامهتان دارید پس شبکه ارتباطی مجازی خفنی ترتیب دادهاید. نخیر! ما با این شرایطی که در وبنامههایمان داریم همان آدمهای تنهای گذشته هستیم. چه میگویم؟ ما حتی تنهاتریم، تنهاتر از گذشتهای که عضو این جماعت میلیونی مجازی (بخوانید ظاهری) نبودیم. آری تا وقتی در گفتگوها شرکت نکنیم، تا وقتی شجاعانه نظرمان را نگوییم، تا وقتی افکار، آثار و ایدههای یکدیگر را نقد نکنیم، تا وقتی نسبت به مسائل اجتماعی دنیای پیرامونمان بیتفاوت باشیم… ما تنهاییم.
پیامکهای عیدی!
حق
درود
یکی از استفادههای پیامک برای ما ایرانیها -و احتمالا خارجیها!- تبریک و تسلیت مناسبتهاست. بعضی از دوستان و آشنایان هم گاهی پاسخ پیامکها را میدهند. حال گاهی با جملات تکراری، گاهی تشکرهای خشک و خالی و گاهی هم عباراتی را برایت میفرستند که کلی حظ میکنی و حال گرفتگیات از بیتفاوتی دیگران حسابی جبران میشود. این عید قربانی که گذشت هم چنین شد. دلم خواست برخی جملات زیبایی که دوستان مرحمت کردهاند را به نام خودشان به شما تقدیم کنم. هرچند شاید برایتان تکراری باشد. شما هم اگر خدای ناکرده خسته نمیشوید و صفحه کلیدتان فرسوده نمیشود و وقت عزیزتان تلف نمیشود و کلاستان پایین نمیآید، لطفا مرحمت کنید، منت بگذارید، حال بدهید… عبارات زیبای مرتبط غیرتکراری که این عید قربان دریافت کردهاید را برای استفاده دیگران بر تخم چشم بنده حک بفرمایید! (لطفا از آن عبارات سریدوزی! فاکتور بگیرید)
دوست عزیزم دکتر رضاییزاده لطف کردند:
بنویس نام مرا در کف دستت ای دوست
تا به هنگام قنوتت نبری از یادم!
عمو احسان گرامیم نگاشتند:
بر دل یاقوت با خط طلا بنوشتهاند
شیعیان حاجی شدند چون دور حیدر گشتهاند
هرکه با حیدر نباشد مطمئنا کافر است
اهل سنت دور کعبه از ازل ول گشتهاند
استاد جانم، جناب دکتر احمدی گرامی مرحمت نمودند:
شکایت گوسفند: مرا به بهانه بهشت برای خودت و به بهانه اسلام ذبح کردی، نه خودت را و نه اسلام را پیدا نکردی، زیرا نفست را با من ذبح نکردی.
و همچنین: آغاز حج وقتی است که از کعبه دور شده و به شهر و دیار و منزل برگردی. و آنچه قبل از آن در مکه انجام میشود، الگویی است برای وقت برگشتن.
و معلم عزیزم آقای ابراهیم دماوندی منت گذاشتند:
او اسماعیلش را به مسلخ عشق برد و من در کوچه پس کوچههای دلبستگیهای حقیرم حیرانم…!
خالی از لطف نیست اگر همینجا ذکر کنم (نمیتوانم تا سال آینده و روز پزشک شکیبا باشم) که استاد گرانقدر و پژوهشگر برجسته و بااخلاق جناب دکتر احمدی عزیز، وقتی روز پزشکی گذشته را با پیامکی تبریکشان گفتم در پاسخم مطلبی را یادآور شدند که تنم لرزید:
«روز پزشک جشن گرفته میشود، در حالی که بعضا پزشک و پزشکی بیمار است و به درمان نیاز دارد! ابن سینا و رازی آیا میدانند که اخلاق، علم و ارزشهای انسانی توسط تحصیلکردههای پزشکی و مافیای دارویی وارونه و یا له شده است؟! چه باید کرد؟ جشن گرفت؟ و یا فکر کرد و ابن سینا و رازی را احیا کرد و هزینه این احیا را پرداخت؟»
تمام دختران زیبای دنیا
حق / درود
«آمنه» گفته: از 4 سال پیش تا امروز دلم برای همه دختران زیبای دنیا شور میزند…
http://www.seemorgh.com/news/default.aspx?tabid=2197&conid=17831&mID=5949
همین.
سوگواره اخلاق: نمایشنامه در 4 پرده
«آمنه بهرامی» دختر 30 ساله، دانشآموخته رشته مکانیک، به خاطر اسیدپاشی در آبان 83 از هردو چشم نابینا شده است. اسیدپاش «مجید» 27 ساله است که خونسردانه در چند متری «آمنه» نشسته است. وی که مدعی است دلباخته «آمنه» بوده پس از جواب رد شنیدن از او اقدام به اسیدپاشی به صورت وی کرده تا جز او با مرد دیگری ازدواج نکند. «آمنه» که ابتدا از چشم چپ نابینا بود با وجود 17 بار جراحی در ایران و اسپانیا، بینایی چشم راست خود را نیز از دست داده است. او دو روز پیش از حادثه با مراجعه به کلانتری سیدخندان از مزاحمتهای «مجید» شکایت کرده اما به وی گفتهاند تا حادثهای اتفاق نیفتاده نمیتوانند کاری کنند!! (و حالا هم که اتفاق افتاده نمیتوانند!)
«آمنه» میگوید: «در این چهار سال بدترین دوران زندگیام در سیاهی گذشت. خانوادهام به خاطر من زندگیشان نابود شد. کاش این پسر مرا میکشت، اگر میمردم خانوادهام مدت کوتاهی برایم عزاداری میکردند، بعد همهچیز عادی میشد. اما حالا باید هر روز سوختن دخترشان را جلوی چشمانشان ببینند.»
«مجید» اما در پاسخ به پرسشهای قاضی عزیزمحمدی با خونسردی میگوید: «پشیمان نیستم، خودش مقصر است که به من دروغ گفت… آمنه عامل این حادثه است! او احساسات مرا به بازی گرفت»
………. سر و صورت و چشمانت هیچ، من بمیرم برای دلت وقتی که این جملات را در دادگاه میشنیدی آمنه خانم!
پ.ن. 1: نمیدانم چرا یاد خونسردی و لبخندهای مشمئزکننده «سعید عسکر» در دادگاهش به جرم ترور «سعید حجاریان» افتادم!
پ.ن. 2: حکم جانی خونسرد قصاص شد. قصاص هر دو چشم بوسیله اسید به علاوه پرداخت دیه به خاطر اسیدپاشی به سر و صورت.
پدر سنگدل، وقتی همسر و کودک 9 سالهاش بیرون از خانه بودهاند برای خاموش کردن گریههای «هادی» کوچولوی 22 ماهه، او را با دستانش خفه کرده است. به گفته تیم پزشکی بیمارستان آراد که «هادی» را از مرگ حتمی نجات دادهاند، کودک در حال خفگی ناشی از فشار عمدی با «دو دست» دور گردنش بوده است و وجود آثار کبودی دور گردن، سوختگی با آتش سیگار روی بدن و چنگزدگی و کبودی ناشی از ضربه در پاها و شکمش نشان میدهد وی مدام شکنجه میشده است. این نظریه توسط پزشکی قانونی هم تأیید شده و علیرغم رضایت مادر کودک، پدر جلاد به اتهام اقدام به قتل بازداشت است.
………. چند روز پیش به خانه که رسیدم فقط «یک دستم» را دور گلوی امیرعلی 9 ماههام حلقه کردم. فقط با چند انگشت میتوان گردن کودکی در این سنین را شکست. امیرعلی با تعجبی آمیخته با هراس نگاهم میکرد. در آغوشش کشیدم و اشکم را پاک کردم: من بمیرم برای هراست آنگاه که برای زنده ماندن دست و پا ميزدی هادی کوچک!
میگویند پس از پایان بازی اخیر مقاومت سپاسی شیراز با پیام خراسان، که به باخت یک بر صفر پیام منجر شد، خداداد عزیزی و دوستانش حسابی یک خبرنگار شیرازی را کتک زدهاند و حالا آقای خبرنگار –قاسم محمدی- شکایت کرده است. کاری ندارم که خداداد زده یا دیگران زدهاند، یا اینکه جناب محمدی فقط صلوات فرستاده یا فحش هم داده…، نکته اینجاست که 5 نفر آدم موجه آبرودار مشهدی آمدهاند کمیته انضباطی و دست رو قرآن گذاشتهاند و سوگند خوردهاند مه آنجا بودهاند و خداداد به هیچ وجه آقای خبرنگار را لمس نکرده است. خداداد و مدیرعامل پیام هم قسم و آیه میآورند که چنین بوده، از طرف دیگر شاکی و مدیرعامل مقاومت هم قسم خدا و پیغمبر میخورند که خداداد در مرکز بزنبزن بوده و مشت و لگد اول را هم او زده و ضمنا شاهدهایی هم دارند که حاضرند دست روی قرآن بگذارند! شاکی قسم میخورد که افشین پیروانی از طرف خودش و کریم باقری و علی کریمی پادرمیانی کرده که گذشت کند و خداداد قسم میخورد که 2 ماه است با افشین صحبت نکرده است! و…. و توجه کنید که این حجم قسم و آیه و خدا و پیغمبر –که دستکم نصفش دروغ محضر است- در برنامه نود و در رسانه ملی به زبان آورده میشود!
یاد آن مناظره جنجالی مهندس صفایی فراهانی با کیومرث هاشمی و همدستانش در همین برنامه نود افتادم که آنجا هم هر دو طرف قسم و آیه میآوردند و حرفهای کاملا متضاد میزدند! و جالب اینکه یکدیگر را به خدا و قیامت حواله میکردند و خوب بدیهی است که یک طرف وقیحانه دروغ میگفت.
……….آری، برخی از مسؤولان و معروفان! ما ضمن گوسفند حساب کردن خلقا… (همان ولینعمتان گاهی اوقات) در رسانه ملی وقیحانه دروغ میگویند و از هزینه کردن مقدسات هم هیچ ابایی ندارند!
پرده چهارم: پاسداری از اخلاق اجتماعی
در راستای حفظ و پاسداری از اخلاق، در خیابانهای شهر جوانکهای مو سیخ کرده و تیشرت شیطانپرستی به تن کرده را میگیرند و میبرند جهت ارشاد. دخترکان بزک کرده و مانتو کوتاه را هم همینطور، با مینیبوس هدایت میکنند. صدای پخش خودروتان هم اگر بلند باشد –هرچه بخواند فرقی نمیکند- هدایت میشوید. چند وقت پیش یکی از دوستان مذهبی خانوادهدار مثبت ما را با نامزدش در پارک لاله گرفته بودند و چند ساعتی هدایت کرده بودند!
البته همینجا عرض کنم من نسبت به برخورد با معضلات اجتماعی هیچ اعتراضی ندارم. از نظر حقیر لازم است نسبت به اجرای درست قوانین «درست یا نادرست» کشور و هنجارشکنیهای اجتماعی حساسیت نشان داده شود که اگر غیر از این باشد سنگ روی سنگ بند نمیشود. چرا که به نظر من «قانون بد بهتر از بیقانونی است»
اما مسأله چیز دیگری است. اخلاق چیست؟ بیاخلاقی کدام است؟ آقای عاشق به خاطر جواب رد شنیدن جنایتی هولناک در حق معشوقهاش مرتکب میشود! پدر برای ساکت کردن فرزندش به راحتی او را خفه میکند! افراد موجه جامعه به راحتی دروغ میگویند و به خاطرش قسم میخورند! پسر، پدر را برای تملک دسته چکش میکشد و در چاه میاندازد! جوان 25-24 ساله به دخترکان 4-3 ساله تجاوز میکند! جناب خفاش کرجی با همدستی همسرش زنان را با روسری خودشان خفه میکند و آن یکی خفاش مشهدی رأسا اقدام به پاکسازی روسپیان میکند! و… انحصار واردات 5 کالای اساسی این مردم در دست 65 نفر است! شهرام جزایری آنقدر بعضی را سیر کرده که در دادگاه ککش هم نمیگزد! آقازادهها برای انجام امور خیریه و رسیدگی به چند نفر مستضعف اختیار معدن و کارخانه و نیشکر و… را در چنگال دارند! وزیر مملکت تمام مدارک بعد از دیپلمش یا مجعول است یا مشکوک و تازه دیگران را به دادگاه الهی واگذار میکند! بیاعتمادی به یکدیگر بیداد میکند و….
آری، مینیبوسها را پر کنید تا بتوانیم فریاد بزنیم: آسوده بخوابید، شهر امن و امان است.
وای اخلاق….
شهرآورد
میگویند اگر تیم ملی برزیل چند سالی قهرمان نشود مردم برزیل از فقر و گرسنگی خواهند مرد! که این در واقع نشاندهنده اهمیت پدیدهای به نام فوتبال در حفظ و ارتقاء غرور ملی و اعتماد به نفس اجتماعی انسان معاصر است. درست نمیدانم، ولی شاید مثلا گاوبازی هم در اسپانیا چنین کارکردی داشته باشد.
بگذریم… شهرآورد پرسپولیس-استقلال پدیدهای است فراتر از یک مسابقه ورزشی و گویی جدا از بدنه فوتبال ایران قرار میگیرد. یک رویداد اجتماعی است که خیلی چیزها را پیرامون خود تحت تأثیر قرار میدهد. از سیاستهای سازمان ورزش تا بحث خصوصیسازی و اصل 44، از احکام سابق کمیتههای انضباطی باشگاهی و فدراسیونی تا سازمانهای متولی مبارزه با دوپینگ، از نظام حمل و نقل عمومی تا نظام پلیسی و امنیتی پایتخت، از مسائل مالی باشگاهها تا مانورهای تبلیغاتی مدیران آنها، از ادبیات رسانههای دیداری-شنیداری و نوشتاری تا نحوه تعامل مردم با تیم ملی و….
البته در این بین خیلی مسائل هم با قدرت ایستادگی میکنند و خیال تغییر ندارند: هواداران بسیاری از یکی دو روز قبل به تهران میآیند و پشت درهای ورزشگاه آزادی میخوابند و روز مسابقه این خیل جمعیت با تعدادی آبخوری و سرویس بهداشتی کهنه و معیوب روبرو میشوند، هرسال ضعف مدیریت و تصمیمگیری در نظام عرضه بلیط خودنمایی میکند و بازار سیاه بلیط به جان هواداران که اکثرا از قشر متوسط، دانشآموز یا کارگر جامعه هستند میافتد و….
بماند… اما این شهرآورد شماره 65 که باز هم یک-یک مساوی تمام شد نتایج جالبی هم داشت:
1) امپراطور افشین قطبی بیش از آن که به دنبال بازی زیبا باشد، دنبال نتیجه خوب است و خودش هم این را تأیید میکند. اما تیم وی اخیرا دارد کمکم به بازی تماشاگرپسند نزدیک میشود. از طرفی تعویضهای جسورانه و ریسکی وی در شهرآورد اخیر حال من یکی را جا آورد. البته ماندن پتروویچ پشت درهای سیاسیکاری مدیران تیم (جهت بازی دادن به نیکبخت) هم باعث دلخوری شد. امپراطور باید شهامت بیشتری نشان دهد بویژه که باز هم نیکی بعد از تعویض لب به اعتراض وگشود و حرکت ناشایستی کرد. آقای نیکبخت! هیچکس از «پرسپولیس» بالاتر نیست.
2) ژنرال سابق، امیر قلعهنوعی بر خلاف بازی سال گذشته تیمش (مس کرمان) در برابر پرسپولیس سعی نکرد حریف و سرمربی متشخصاش را تحقیر کند. به نظر میرسد ادبیات مبتنی بر احترام به حریف امپراطور تأثیر خودش را کرده است. (یادتان هست زمانی میگفتیم از تأثیر جریان دوم خرداد همین بس که قانونشکنان و گردنکلفتان سیاسی هم سعی میکنند اعمال قانونشکنانهشان را به نوعی با بند یا تبصرهای قانونی توجیه کنند یا حتی برای توجیه اعمال آیندهشان به تصویب قوانین خاص! اقدام نمایند؟!) این موضوع برای من که این اواخر نگران شده بودم که نکند امپراطور تحت تأثیر ادبیات برخی کوتولهها قرار گرفته باشد، خبر خوبی است.
3) علی کریمی برگشت. جادوگر افسرده چند سال اخیر که به نظر من از زمان ورودش به بایرن مونیخ منزوی شده و چندین مرتبه به نوعی دست به خودزنی و خودکشی فوتبالی زده بود بالاخره راه را پیدا کرد. جادوگر یا مشاور خوبی نداشت و یا با خودش لجاجت میکرد، ولی وقتی با بهانههای غرضورزانه پشت درهای تیم ملی ماند و اهرم فشار افکار عمومی را پشت سر خودش ندید تغییر رویه هوشمندانهای داد و با چشمپوشی از چند صفر از نوع دلاریاش به فوتبال ایران برگشت و حالا روز به روز بهتر خواهد شد. خوش آمدی جادوگر.
4) در ادامه مورد بالا باید منتظر اتفاقات طنز (شاید از نوع تلخش) پیرامون تیم ملی و بین سرمربی بینالمللی! آن و علی کریمی و رسانهها باشیم. هرچند سرمربی هم چند سالی است که با حربه «پازل تاکتیکی» آشناست!
5) خط دفاع پرسپولیس نیاز به تعمیرات اساسی دارد. طوری که حتی جناب علیفر هم چند بازی پیش این را فهمیده بود. افشین قطبی باید فکری به حال کندی و ناهماهنگی دفاعش بکند. در بازیهای اخیر خط دفاعی پرسپولیس خیلی شرمنده مهاجمان نشده است! در همین بازی آخر هم طی 35 دقیقه اول آرش برهانی (که خوشبختانه از وضعیت بحرانی خارج شده!) 6-5 بار با دروازهبان تیم تک به تک شد که یک بارش هم –که خیلی خطرناک بود- به لطف کمکداور و به اشتباه آفساید اعلام شد. در نیمه دوم هم همین موضوع چند بار تکرار شد و در نهایت به گل انجامید. شاید برای قهرمانی در لیگ ایران مشکل چندانی نداشته باشیم ولی در بازیهای آسیایی قطعا خیلی زود….
6) در مورد خط میانی پرسپولیس و بویژه شخص کاپیتان کریم باقری لازم نیست چیزی بگویم، جز این که علی نیکبخت اگر نجنبد از این همه خوبهای خط میانی عقب میماند بخصوص که جایش در خط حمله هم تنگ شده است.
7) موقع کرنر زدنها (حواستان باشد که پرسپولیس 10 کرنر زد و استقلال یکی!) باران سنگ میبارید! محسن مخملباف اخیرا نوشته بود ما وقتی در مورد چیزی احساس نقص و ضعف میکنیم در موردش زیاد حرف میزنیم، مینویسیم و یا فیلم میسازیم و برای همین است که در سالهای اخیر سینمای ایران مدام از اخلاق و معنویت و برابری و محبت و… میگوید! راستی ما بهترین تماشاگرهای دنیا را داریم!
ژنرال بعد از گل تیمش، یک مهاجم و یک هافبک هجومی را بیرون آورد و دو مدافع اضافه کرد. منصوریان هم میگفت ژنرال سابق اصلا به بازی تدافعی بعد از زدن گل اعتقاد ندارد! و این فرو رفتن در لاک دفاعی ناشی از ضمیر «ناخواسته»! بازیکنان است!! امپراطور هم که خوردن گل آن هم در بازی که 61٪ بازی را در دست داشت و دو تا تیرک زده بود و دو موقعیت 100٪ را توسط کریمی و توره از دست داده بود، برایش غیر قابل تحمل بود هرچه مدافع داشت بیرون کشید و هافبک و مهاجم اضافه کرد!
9) ژنرال لمپن ما بعد از بازی جلوی تماشاچیها و دروبینها به کوشکی، که قرار بود یار مستقیم کریمی باشد، حمله کرد و اگر نگرفته بودندش گوشهای از هنرش را نشان همه میداد. ژنرال کل یوم قاطی کرده بود! البته ایشان در رختکن هم از خجالت چند نفری در آمده و پولادی را هم انداخته بیرون! طوری که قربانی هم صدایش درآمده است. (یادتان هست یک مدتی هر وقت پرسپولیس میباخت علی آقای پروین جلوی دوربینها هر چه میخواست به مهرزاد معدنچی میگفت؟!)
در کنفرانس خبری بعد از بازی قلعهنوعی به قطبی و خبرنگاران توهین کرده و جلسه هم به هم خورده است. (هرکسی کو دور ماند از اصل خویش…) کوشکی هم به یک خبرنگار توهین کرده و کتککاری راه انداخته که با وساطت دیگران ماجرا پایان یافته است. برهانی و کوشکی و نیکبخت هم به کمیته انضباطی فراخوانده شدهاند. و شاید قلعهنوعی هم.
10) پژو 206 ها هم که از چنگ پرسپولیسیها رفت!
11) انصافا اگر داور بازی ایرانی بود تماشاچیها و شخص ژنرال سر خطای پنالتی روی برهانی و خطای هند توره و آفساید اشتباهی برهانی و… شرمنده داور میشدند. و آن وقت فیفا هم باید یک پوشه جداگانه میگذاشت برای استعفاها و انصرافهای داوران ایرانی! ضمنا نصیری گفته روی برهانی خطای پنالتی شده و پیروز قربانی هم باید اخراج میشده، سیار هم گفته داور دو پنالتی به سود پرسپولیس نگرفته است. ولی من همچنان معتقدم برهانی پیش از اینکه واعظی زانویش را بزند خودش را پرتاب کرده بود.
12) میخواستم به عنوان یک پرسپولیسی که اهمیت زیادی برای هنر-صنعت-ورزش فوتبال در دنیای امروز و بویژه اهمیت زیادی برای شهرآورد سنتی تهران و کارکردهای آن قائل است فقط چند خطی بنویسم. نتیجه شد این همه رودهدرازی. سپاس که خواندید. دعوت میکنم که نظرات خودتان را بنویسید. شاید بحث خوبی با دیدگاههای مختلف در بگیرد و دست کم نتایج خوبی عایدمان شود.







