شقایق

همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.com

آرشیو برای ادبیات

من دروغ گفته‌ام

من دروغ گفته‌ام

اعتراف می‌کنم که بارها

                        -زیاد

دروغ گفته‌ام

و این روزها که از دروغ گفتن ساده‌تر است

اعتراف می‌کنم

که هرگز تا این حد

-تا پای جان

از دروغگو بودن پشیمان نبوده‌ام

من دروغ گفته‌ام

و حالا در انفرادی تنهایی خودم

                        -سخت

حبس گشته‌ام

و پروا ندارم حتی

که تیرباران شوم

اما سخت می‌هراسم

و دست و دلم فراوان می‌لرزد

که در جرگه خدایان دروغ و فریب این روزگاران

به حسابم آرند

و این را راست می‌گویم

من دروغ گفته‌ام

اعتراف می‌کنم که بارها

فراوان دروغ گفته‌ام

و اعتراف می‌کنم

که این یکی را راست گفته‌ام

3 شهریور 88

سرکه و عسل در یکم شهریور

دوست و همکار فاضل و فرزانه‌ام، که خواسته‌اند «هیچکس» باشند، در نوشتاری به مناسبت روز پزشک، با نگاه به برخی آموزه‌های اخلاقی و عرفانی مولانا و با اشاره به حقیقتی مهم، ‌پرسشی طرح کرده‌اند که پاسخ به آن می‌تواند برای بسیاری از ما راهگشا باشد. پس استاد گرامی، همکار عزیز، بسم‌الله.

استحالۀ ترشی ناگوار و کام‌آزارِِ سرکه به مزۀ خوشایند و گوارای سرکنگبین برآیند دو همنشینی است: یکی آمیختن جانِ ‏ترش و سرد سرکه با نهاد گرم و شیرین عسل، و سپس همدمی این دو با گرمی و روشنایی آتش، تا به مددش، این دو ‏ناسازگار چند جوشی در دل هم بزنند و در هم زیر و زبر شوند و به سرّ هم واقف گردند و چنان همدل شوند که سرانجام ‏سرکنگبینی حاصل شود که شاید و باید… سرکنگبینی که لهیب‌ دل‌های سوزان را، و تشنگی تلخ‌کامان را فرو بنشاند و ‏فریادرسِ جگرِِ سوختگان شود و رخسار زردرویان را به همان سرخی کند که عسل شفابخش و آتش اهورایی…‏.
مولانا در مثنوی چندین بار از داستان هم‌جوشی سرکه و انگبین بهره برده است، گاه این چنین:‏
همچو شهد و سرکه در هم بافتم      تا سوی رنج جگر ره یافتم

یعنی به همین معنا که اکنون گفته شد، و گاه در جستجوی معنایی دیگر که در آن، مولانا مردان خدا را همچون شهد و ‏انگبین می‌داند که اگر گرمی و نرمی نهادِ پاک آنان و شیرینی و وسعت دل ایشان نبود، ترشی و تیزی و سردی و قبض اهل ‏دنیا جهان را پر از رنج و قهر و کین می‌کرد. پس هر گاه کافران و حق‌پوشان، سرکة ناسپاسی و قهر در عالم بریزند، مردان ‏حق شهدِ لطف و وفا درمی‌افزایند تا مبادا رنج‌ها بر جهان چیره شوند و عالم را ویران کنند. در نگاه مولانا مردان خدا، ‏شیرین‌کار و شیرین‌سخن و ‌شیرین‌رفتارند و چنین است که اگر هوی‌ها و خواسته‌های پایان‌ناپذیر سامان جهان را نمی‌آشفت، ‏همه جای این جهان، شهد و شکّر بود: ‏
آفت دنیا هوی و شهوت است      ورنه اینجا شربت اندر شربت است

ولی این آرزویی بیش نیست، بس بسیار از ما خلق جهان بستة هوی و شهوت‌ایم و تا هنگامی که جان از تن بکنیم، در همین ‏هوی و شهوت می‌تنیم. پس چه باید کرد؟ راه‌کار مولانا این است که در برابر این سرکِِگی، مردان حق پریشان و تُرُش نشوند ‏و از جان عسلین‌ خود به جهان شیرینی ببخشند: ‏
تو عسل، ما سرکه در دنیا و دین      دفع این صفرا بود سرکنگبین
سرکه افزودیم ما قوم زحیر      تو عسل بفزا، کرم را وامگیر
و:‏
چون که سرکه، سِرکِگی افزون کند      پس شکر را واجب افزونی بود
قهرْ سرکه، لطف همچون انگبین      کین دو باشد رکن هر اِسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خَلّ      آید آن اسکنجبین اندر خلل

اما چنین پیوسته و مدام شهد ریختن، و خسته نشدن و به کنجی نخزیدن و سرخورده نشدن آسان نیست؛ چه آسان؟ که از ‏خون خویش ریختن و جان باختن دشوارتر است. مولانا چنین می‌داند که چنین شهد بی‌پایانی نمی‌تواند از کوزه‌ای خرد ‏سرازیر شود و بر این همه تُرُشی چیره شود مگر آنکه آن خم راهی به دریای عسل داشته باشد. ‏
قوم بر وی سرکه‌ها می‌ریختند ‏‎      نوح را دریا فزون می‌ریخت قند
قندِ او را بُد مدد از بحر جود ‎‏      پس ز سرکه‌یْ اهل عالم می‌فزود
خم که از دریا درو راهی شود ‏‎      پیش او جیحون‌ها زانو زند
گر پلیدان این پلیدی‌ها کنند ‏‎      ‎آب‌ها بر پاک کردن می‌تنند
گرچه ماران زهرافشان می‌کنند      ورچه تلخان‌مان پریشان می‌کنند
نحل‌ها بر کوه و کندو و شجر      می‌نهند از شهد، انبار شکر
زهرها هرچند زهری می‌کنند      زود تریاقاتشان بر می‌کنند

باری، سخن کوتاه کنم، مرادم از این گفته‌ها، وعظ و ارشاد نیست، که واعظان و مرشدان بسیارند و در کار خود نیز بس ‏کوشا و استوارند. امروز روز پزشک بود و قصد من اشارتی به احوال خودمان – ما پزشکان- است. زیرا برای پرسش از احوال ‏ما، کسی جز خودمان سراغمان را نمی‌گیرد. جویا شدن از احوالمان که سهل است، حتی در همین یک روز هم ما پزشکان – ‏هر چند راست‌کردار و بی‌طمع و بی‌ تمنای پاره و رشوت باشیم- باز از بیماران خود سخن گرمی نمی‌شنویم، از دوستان و ‏رفقایمان که برایشان خدمتی کرده‌ایم پیامکی دریافت نمی‌کنیم، آشنایانمان برایمان آف تبریکی نمی‌گذارند و زنگ تلفنمان ‏را شور شادباشی در پی نیست. لاجرم ما پزشکان خودمان روز پزشک را به یکدیگر تبریک می‌گوییم و بی‌هوده تلاش ‏می‌کنیم ناخرسندی خود را از این تنهایی پنهان کنیم، باری، گاه برخی از ما این تبریک‌ها را با چاشنی تندی از سرزنش و ‏طعن بر خود همراه می‌کنیم و سخنمان را به طنزی خاکستری می‌آلاییم یا می‌آراییم. ‏
بگذرم، من با آن مقدمه و این گلایه‌ها، ابداً قصد متناظر دانستن و تشبیه پزشکان را به مردان خدا، و بیماران را به حق‌پوشان و ‏ناسپاسان ندارم و اصلاً این‌گونه مقایسه‌ها را ‌هشیارانه و خردمندانه و درست نمی‌دانم، غرضم از استشهاد به مولانا نیز چیز ‏دیگری است که خواهم گفت…‏
همة دردم این پرسش شاید فراموش‌شده است که ما پزشکان چگونه می‌توانیم برای کاستن از درد و رنج هر روزة این مردم، این ‏مردمی که ما را جز به هنگام پریشانی و رنجوری خود به یاد نمی‌آورند، جان خود را چنان شیرین کنیم که خود گزند و ‏آسیب نبینیم و در سلامت روان، و با خشنودی و شادمانی به درد ستاندن و درمان دادن بپردازیم؟ ‏
پرسش را شنیدید؟ پاسخ شما چیست؟ به عمد دیدگاه مولانا را در آن آغاز آوردم تا بدانید از آن راه‌های فردی و سالکانه ‏چیزی به گوشم خورده است، ولی راستش را بخواهید آن را برای نجات پزشکان و نیز بیماران امروز، اگر چه لازم، ولی ‏کافی نمی‌دانم و راه حلّی اجتماعی تصورش نمی‌کنم. (تیتر صفحة اوّل جام جم امروز حاکی از عدم کفایت درآمد بیش از ‏هشتاد درصد پزشکان عمومی بود!)‏
یک بار دیگر: پرسش این است: ما پزشکان چه کنیم تا شیرین بشویم یا شیرین بمانیم و از تلخی و ترشی روزگار و اهل آن ‏رخ در هم نکشیم؟ چه کنیم تا طبیب عیسوی‌هُش باشیم نه طبیب آدمی‌کش؟ ‏
اگر شده است که دل‌شکسته شوید، اگر شده است که از خود به بیم بیافتید، اگر به سرتان زده که برزویة طبیب را فراموش ‏کنید، اگر گاه به خاطر پزشک شدن خود را در تنهایی سرزنش کرده‌اید، بگویید چه کنیم؟ ‏
لطفاً شعار ندهید، چون این یکی را خوب یاد گرفته‌ایم، و نه علاقه‌ای به آن داریم و نه نیازی! بسم‌الله!

فکر نان باید کرد

دشتها آلوده‌ست
در لجن‌زار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده‌ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته‌اند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست

حمید مصدق

حضرت علامه آقای سروش

پاسخ استاد شریعت پارسا به دکتر سروش در باب مسائل اخیر

(نقل با ذکر نام سراینده و منبع مجاز است)

حضرت علامه آقای سروش             ای ز مستی باده و باده‌فروش

در مدار معرفت چون آفتاب               می‌درخشی بر جهانِ خاک و آب

مردگان را از کلامت زندگی              زندگی گیرد ز تو تابندگی

بانی آئین تحقیق و سؤال                   دافع تقلید و تحمیق و زوال

اهل تنقید و جدال و گفت‌و‌گو              باعث تحقیق و باب جست‌و‌جو

ای پلورال مسلک و عالی‌جناب          داعی روشنگری در هر کتاب

می‌شناسانی به مردم مولوی                می‌کنی تفسیر و شرح مثنوی

دولت‌آبادی اگر حرفی زده است           یا به تو گر انتسابی داده است

گفته است تو بوده‌ای در آن ستاد           حکم‌ها دادی برون از عدل و داد

رفته است از تو به استادان ستم            یه به علم از تو جفایی بیش و کم

گر تو را شیخ و پدر خواند آن جناب     از تو یادی کرده است بی احتجاب

این به دامان تو بنوشته عزیز              نیست از این قسمتت راه گریز

آری، آری آن زمان بودی تو خام         می‌زدی در آن حوالی چند گام

توده‌ای‌ها از تو دایم در فغان                وان فدایی‌ها که یارب الامان

ما ندیده بوده‌ایم از شیخ و شاب             این چنین فردی مسلّط بر کتاب

صد کتاب و صد رساله صد مقال          می‌شد از تو منتشر بی قیل و قال

این همه بر بادِ تو در می‌فزود              هم تو را از خود چنین در می‌ربود

سوی «سیما» می‌گذشتی پرشتاب         بهر بحث و گفت‌وگو عالی‌جناب

روی دست می‌برده‌اندت در «صدا»      می‌رسید از آن صدایت  صد ندا

آن صداها در دل آن کوه تنگ               اینک آرد بر سرت این ریزه‌سنگ

این‌چنین ما خوانده‌ایم از مولوی            در کتاب مستطاب مثنوی

«این جهان کوه است و فعل ما ندا         سوی ما آید نداها را صَدا»

این‌همه تاوان آن ناپختگی است             گوشه‌ای از درد و رنج خفتگی است

ناگهان هشیاری‌ات آمد به جان                دربُریدی بند و بست از این و آن

می‌زدند ماران به جانت نیش‌ها               نیش ماران بر تنت شد ریش‌ها

جای آن تحسین و به‌به، چه‌چها               آمد ای وای و دریغا، اَه‌ اَها

چون که گشتی منتقد کافِر شدی               رفته رفته در صف آخِر شدی

عاقبت آواره گشتی در  فرنگ                تا که پاکیزه شوی زان آب و رنگ

نی غمت دیگر ز سانسور و ز بند           بی‌خبر از کُند و زنجیر و کمند

اینک ای جان صاحب بخت بلند             تو نشستی در دیار مریلند

آفتِ مردان، همین ما و منی است           آدم از این ما و من اهریمنی است

بر حذر باش از چنین دیو دَنی                بر سر راهت چرا چَه می‌کَنی؟

دور از چشم تو باد این خفتگی               نیست در شأن تو این آشفتگی

گیرم او شکلک درآورد از خودش          یا نشانت داد آن عضو بدش

پس تو هم شکلک درآری از خودت؟       یا نشانش می‌دهی عضو بدت؟

عاقلان را فرقِ با جاهل کجاست؟           فرق بین حق و باطل از چه خاست؟

تو مگر خود اهل عرفان نیستی؟            ساکن آن کوی و سامان نیستی؟

نیست در حدّت که طنّازی کنی               با کلام خواجه هم بازی کنی

نام‌ها را پیش و پس گردانده‌ای                گوئیا خود را تو حافظ خوانده‌ای

باک نیست یعنی که این آزادی است؟       گرچه او هم دولتِ آبادی است

یک گلایه کرده از تو، درگذر                  گر نداری تو هوای شور و شر

آخر او هم مثل تو خوار و خفیف             اوفتاده کُنجی ای پاک و عفیف

تازه تو در خارجی خوش آب و رنگ        این یکی این‌جا فتاده لنگ لنگ

او هم آخر مِهتر این کشور است               در ادب از دیگران هم سَرتر است

این که ناگه از زبانت سرکشید                  هم‌چو آتش جسم و جانت درکشید

این غرور است و غرور است و غرور     شعله‌ور شد جانت از شرّ و شرور

خوانده‌ای او را تو از لج «استَلین»          این سخن باشد تو را از روی کین

کین و نفرت خوی آن اهریمن است           اهرمن در این صفت صاحب‌فن است

او هم اینک بهر یاری آمده است               تو بر آنی کو ز غاری آمده است؟

او نه در غار است، ایران غار نیست        می‌نویسد وز نوشتن عار نیست

نیست این توهین سزاوار چو او              بیهده بُردی تو از خود رنگ و بو

مثل تو او هم جفاها دیده است                 از پی حق دردسر بگزیده است

لیک مانده در وطن او استوار                مردم آزاده را زو اعتبار

گر تو تحقیقات دینی می‌کنی                   ریشه دین‌خرافه می‌کَنی

چشم بیدار زمان ما هم اوست                 فرق باید در میان مغز و پوست

می‌خروشد او که او آزاده است              از برایش هرچه بوده، داده است

کاش پیش از آن که بنویسی جواب          فکر می‌کردی تو در کار صواب

در میان این‌همه ابلیس دون                   ای برادر باش چون ابن لبون

نی ورا شیر است و نی باشد کمر           نی از او امّید ابر و نی شرر

پس شرر در فتنه‌زار ما مزن                 آتشی در پود و تار ما مزن

دیگ فتنه هم مزن هشیار باش               در میان فتنه‌ها بیدار باش

شاخه‌ای که می‌بُری جای تو است          این عصا را بشکنی پای تو است

تا به کی ما زخم کاری می‌زنیم؟             بر تن خود پیله‌هایی می‌تنیم؟

بایزیدی پیشه کن ای بوسعید                  آتش فتنه مباد از تو مزید

دردسر دادم تو را معذور دار                 یا اگر خواهی برآر از من دمار

محمدصادق شریعت پارسا

31/2/88

نوروز من بی‌گل

87020817274714-1

حق

درود بیکران برشما و سال نو همگی سرشار از نیکروزی و نیکبختی.

چنان که همه یاران دانستند سی و پنج روز در خدمت شما نبودم و در خدمت دیگری بودم. مأموریتی اجباری و نامراد برای خدمت در بیمارستان جزیره تنب بزرگ بود که به یاری خدا انجام شد و باز بخت همراهی با عزیزان و حضور در آشیان مجازی حاصل گشت.

تجربه‌ای ویژه بود زندگی در جزیره‌ای بی‌هیچ و غیرمسکونی در بیمارستانی در دل زمین، دوری از خانواده و بویژه قند عسلی که به تازگی یک ساله شده بود، محرومیت از امکاناتی چون تلفن، رایانه و اینترنت، وعده‌های غذایی پوچ و غیربهداشتی، کمبود آب ناسالم! برای شستشو و آشامیدن و ظلمی که لحظه به لحظه بر تو روا می‌شد و….

هرچه بود گذشت و اکنون دوباره من اینجایم. اینها را نه برای گلایه و واگویه‌های بددلانه که به عنوان مقدمه‌ای بر سپاسگزاری بزرگم از یاران همراه نگاشتم. یاران مبارکی که در نبودم همدلانه به آشیان خودشان سر می‌زدند و غباری از آن برمی‌گرفتند و شمعی می‌افروختند تا چراغ این کاشانه روشن بماند.

سپاس ویژه هم دارم از مسعود زارع یگانه، ملیحه انارکی همدل، گجموی بزرگوار، کیارش عزیز، یاسر کمالی‌نژاد مهربان، امیر سرداری خوب و جناب دکتر مثانه! که چونان که می‌دانستم از مهربانی فروگذار نکردند.

این مسافرت ناخواسته اما فرصت گرانبهایی هم شد برای رجوع مجددی به خود و واکاوی دوران گذشته و حدیث رسیدن به حساب خود و سوزن و جوال‌دوز که مایه فراوان خواهد داشت برای ادامه زندگانی –اگر خدا بخواهد.

همچنین در فرصتهای بیکاری –که کم هم نبودند- برگردان پارسی کتابی را آغاز کردم از فیلم‌ساز برجسته و فیلسوف آلمانی، ورنر هرتزوگ، که به یاری مهندس شالچی‌فرد گرامی از بلاد کفر، انگلستان، تهیه کرده بودم و اگر خداوند یاری کند و قند عسل مجال دهد تا چندی دیگر به زیور طبع آراسته گردد.

اینها را که گفتم، ناشایسته است اگر از آسمان پاک و شیشه‌ای جزیره و آبی زلال خلیج پارس یادی نکنم که در نقطه تلاقی آنها، اگر دلت را بتکانی، چشمان زلال خداوندگارت را گشوده به سوی خود می‌بینی.

در فرصت‌های آینده چندی از نوشته‌های بی‌ارزشم را تقدیم چشمان باصفایتان خواهم نمود. برای شروع هم دل‌سروده‌ای تقدیم می‌کنم که گرچه تلخ است ولی هوای تحویل سال نوی سرباز جماعت در ناکجاآباد زیرزمین جزیره را دارد:

 

نوروز من بی‌گل، نوروز من بی‌شمع، پروانه هم غایب

نوروز تو پرگل، نوروز تو در جمع، قافیه‌ای جالب

تو در گلستانی، خندان و بی‌غصه، با آب هم‌آغوش

اما عزیز من، جای عزیزت چون شعب ابی‌طالب

tonb

امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء

6lnnod01

حیرت، سرگشتگی، اضطراب، اضطرار و… درماندگی.

این حال من است:

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هرکجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

 

یک ماهی نیستم. می‌روم مسافرت. جزیره. تنب. تنها. بی‌هیچکس. می‌دانم که یاران واقعی‌ام نمی‌گذارند چراغ آشیانم خاموش شود. از فردا شب دیدگاهها نیازی به تأیید نخواهند داشت. هرکدامتان گاهی سری بزنید و شمعی بیفروزید. ار روز نخست گفته بودم که اینجا همه صاحبخانه‌اند.

برای خودم هم تفأل زدم بین مغرب و عشاء. این بار بدون فاتحه و گفتگو و قسم. اشکهایم همه کارها را کردند:

آن کس که به دست جام دارد

سلطانی جم مدام دارد

آبی که خضر حیات ازو یافت

در میکده جو که جام دارد

سررشته جان به جام بگذار

کاین رشته ازو نظام دارد

ما و می و زاهدان و تقوی

تا یار سر کدام دارد

بیرون ز لب تو ساقیا نیست

ورد و رکسی که کام دارد

نرگس همه شیوه‌های مستی

از چشم خوشت به وام دارد

ذکر رخ و زلف تو دلم را

وردیست که صبح و شام دارد

بر سینه ریش دردمندان

لعلت نمکی تمام دارد

در چاه ذقن چو حافظ ای جان

حسن تو دوصد غلام دارد

یاد باران

d8a8d8a7d8b1d8a7d986

حق / درود

راستش یک آدم بی‌جنبه‌ای بعد بوقی بلاگش را به قول خودغرب‌زده‌اش «آپ» کرده بعد هم پیامک زده که: هر کی آپ نکنه فلان! (بنده جدا از خانواده‌هایی که اینجا رفت و آمد دارند پوزش می‌خواهم!)

من هم دیدم ضایع است گفتم این «چهار مصراعی»! را، که آذر 86 متولد شده است، آپ!! کنم.

«باران می‌بارد امشب» زیر باران

«دلم غم دارد امشب» زیر باران

من و باران اشک و یاد «باران»

و من دلتنگم امشب زیر باران

 

پ.ن.1: سروده زیبای جناب بی‌جنبه را بخوانید. نمی‌دانم چرا ناگهان مرا برد به آذر 86، پادگان احمد بن موسی! یادش به خیر، باران می‌آمد، حامد نادری زیر لب «باران می‌بارد امشب» می‌خواند و بچه‌ها اشکهایشان را می‌دزدیدند از هم… واز خودشان هم.

پ.ن.2: ببخشید که خیلی شخصی شد. مسعود زارع عزیز، حامد نادری، و کمی هم «باران» بیشتر می‌فهمند چه می‌گویم را!

پ.ن.3: جناب زارع مرحبا بکم! از چیز کمتری! اگر اشکالات این «معر» ما را جلوی اذهان عمومی! فاش نگویی.

پ.ن.4: دیوانه‌ام کرده این «همای»

روی ماه خداوند را ببوس

نوشته: حسین رضایی‌زاده
(سلام… الکریم اذا وعد وفی!)

این کتاب داستانی کوتاه از مصطفی مستور است که از چاپ بیست و ششم گذشته و مجموع تیراژ آن به صد هزار جلد رسیده است!mastor01
نشر مرکز کتاب را در قطع رقعی و در 114 صفحه منتشر کرده و داستان آن برنده جشنواره قلم زرین 1381 است و چاپ اول آن در سال 1379 بوده است.
در صفحات مقدماتی کتاب آمده است: «هر کس روزنه‌ای است به سوی خداوند، اگر اندوه‌ناک شود؛ اگر به شدت اندوه‌ناک شود.» درباره داستان چیزی نمی‌نویسم ولی محتوای آن نگاهی فلسفی و اجتماعی دارد که خواننده را به فکر فرو می‌برد؛ شاد و غمگین و شاد و … می‌کند و ناگهان از خود بیخود!
برای من به نوعی بازخوانی تمامی شک‌ها، سؤالها و تردیدهای نوجوانی و جوانی بود و البته باید بگویم حداقل یک هفته تمام زندگی و افکار مرا مختل کرد؛ بارها گریه کردم و بارها به گذشته بازگشتم.
نویسنده تلاش نمی‌کند هیچ سؤالی را پاسخ دهد اما نگاه خاص او به حوادث اطرف و عبور سریع اما معنی‌دارش از لحظه‌ها، فطرت‌ خواننده را به پاسخ نزدیک می‌کند.
جالب است بدانید عنوان کتاب، جمله یک زن خودفروش است که خطاب به یکی از شخصیتهای داستان می‌گوید….
در مجموع به کسانی که حوصله فکر کردن و با خود درگیر شدن! را ندارند خواندن کتاب را توصیه نمی‌کنم ولی اگر آن را بخوانید متوجه خواهید شد که وقت خود را تلف نکرده‌اید و ضمن لذت بردن از خواندن این داستان، حتماً آنرا به دیگران توصیه یا هدیه خواهید کرد.
مصطفی مستور یک سایت رسمی هم دارد: http://www.mostafamastoor.com که زندگی‌نامه‌اش را هم می‌توانید به قلم خودش در آنجا بخوانید.d985d8b3d8aad988d8b12
یک مقاله با عنوان «بررسی اگزیستانسیالیستی داستان روی ماه خداوند را ببوس» به قلم لادن دارا هم در این سایت وجود دارد که توصیه می‌کنم کسانی که علاقه مندند این داستان را از جنبه فلسفی هم نگاه کنند آنرا بخوانند.

وضوی عشق

 

d8a7d985d8a7d985-d8add8b3db8cd986

بیاور ساغر می را الا ای ساقی گلها

«که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها»

زمین گهواره خون شد، جهان یکباره گلگون شد

سیه‌پوش و سیه‌جامه، همه تن‌ها به محفل‌ها

در این صحرای خشکیده نباشد قطره‌ای آبی

همه باران خون است این سرشک چشم همدل‌ها

نبار ای ابر بی‌حاصل بر این صحرای تفتیده

که تا بی‌آبرو گردد سپاه تیغ باطل‌ها

به خون سجاده رنگین شد ز تیغ کینه دشمن

وضوی عشق می‌باید ز خون پاک بیدل‌ها

شقایق داغ این سینه ز نار نینوا دارد

شود پرپر اگر روزی جدا گردد ز ساحل‌ها

 

تقدیم به خون رگهای حضرت عشق، حضرت ثارا…

ناصر رضایی‌پور

7/ اردی‌بهشت/ 78

دمیان (هرمان هسه)

حق
از «هرمان هسه» بسیار شنیده بودم که نویسنده خوبی است و آثارش خواندنی و قابل توجهند و… تا یک سال و نیم پیش که دوستیd987d8b1d985d8a7d986-d987d8b3d987 «دمیان» هرمان هسه را به عنوان هدیه تولد به من داد و گذشت تا بالاخره قرار شد جهت گذراندن دوره آموزشی خدمت سربازی به شیراز بروم. من هم درکنار دیوان حافظ و گلستان سعدی « دمیان» را برداشتم تا از این فرصت جهت خواندن کتاب و آشنایی با نویسنده استفاده کنم.
من در حوزه سرعت مطالعه کتب خوب و جذاب صاحب رکوردم، پس همین که بگویم خواندن این کتاب 198 صفحه ای در روز بیست و چهارم خدمت تمام شد حاوی نکات فراوانی است. کتاب رمانی است در مورد زندگی و دغدغه‌های یک نوجوان به نام «سینکلر» که در پیدا کردن هویت خود و یافتن راه صحیح زندگی بین «دنیای پاک و روشن» (مثل محیط خانه و خانواده پارسا و مذهبی) و «دنیای پلیدی‌ها» (مثل دنیای بیرون که دروغ و دو رنگی جریان دارد) دچار تشویش و سرگیجه می‌شود. وی با گفتن یک دروغ کودکانه به جهت حفظ غرور کاذب خود وارد بازی‌های پلید یک نوجوان بزرگتر از خود می‌شود و اولین تجربه‌های پلیدی و تاریکی را می‌آزماید. تا اینکه یک منجی به نام «دمیان» وارد زندگی وی می‌شود و به شکلی که نمی‌فهمیم، مزاحم را دک می‌کند! از این پس «سینکلر» بارها تحت تأثیر «دمیان» و «پیستوریوس»، «بئاتریس» و«حوا» از این شاخه به آن شاخه می‌شود و نهایتاً خواننده پس از تحمل حدود 200 صفحه فلسفه‌بافی هاج و واج می‌ماند که بالاخره سینکلر جوان راه را یافته و هویت خود را انتخاب! کرده است یا خیر.
ابتدا تصور می‌کردم ترجمه بد «عبدالحسین شریفیان» موجب خستگی فکرم می‌شود. کمی که جلوتر رفتم دریافتم این ترجمه نه چندان روان و خسته کننده مزید بر متن نه چندان روان و خسته کننده هرمان هسه شده است تا با یک داستان نه چندان روان و خسته کنندهd8afd985db8cd8a7d986 شاید فلسفی طرف باشیم. نویسنده در تمام طول داستان پس از تعریف حداکثر 15-10 خط داستان حداقل دو صفحه فلسفه بافی‏ می‌کند و اینطور می‌شود که یک داستان کوتاه حداکثر 50-40 صفحه‌ای در 200 صفحه روایت می‌گردد.
خلاصه از خرج روزانه حداکثر نیم ساعت وقت استراحت دوران آموزشی خدمت در پادگان احمد بن موسی(ع) برای مطالعه این کتاب احساس چندان خوبی ندارم. گفتم «خلاصه و معرفی کتاب» حتماً که نباید از کتبی باشد که خیلی خوشمان آمده است. شاید همین مطلب در راستای یک انتخاب بهتر جهت وقت‌های ضیق و با ارزش امروزهای ما کمکی کند.
البته همچنان این احتمال که من به علت ضعف دانش فلسفی و بی سوادی در امر«هویت» و نا آشنایی با سبک نویسنده از کتاب لذت نبرده‌ام و این که آقای «هرمان هسه» نویسنده خوبی است پررنگترین احتمال در ذهن بنده است و همین جا ضمن عذرخواهی از نویسنده و دوستداران وی از دوستان فرهیخته‌ام که با این نویسنده شهیر و احیاناً این کتاب آشنا هستند تقاضا می‌کنم بنده را راهنمایی کنند.

«ناصر رضایی‌پور»
86/8/25

پیامکهای عیدی!

حق
درود
یکی از استفاده‌های پیامک برای ما ایرانی‌ها -و احتمالا خارجی‌ها!- تبریک و تسلیت مناسبت‌هاست. بعضی از دوستان و آشنایان هم گاهی پاسخ پیامک‌ها را می‌دهند. حال گاهی با جملات تکراری، گاهی تشکرهای خشک و خالی و گاهی هم عباراتی را برایت می‌فرستند که کلی حظ می‌کنی و حال گرفتگی‌ات از بی‌تفاوتی دیگران حسابی جبران می‌شود. این عید قربانی که گذشت هم چنین شد. دلم خواست برخی جملات زیبایی که دوستان مرحمت کرده‌اند را به نام خودشان به شما تقدیم کنم. هرچند شاید برایتان تکراری باشد. شما هم اگر خدای ناکرده خسته نمی‌شوید و صفحه کلیدتان فرسوده نمی‌شود و وقت عزیزتان تلف نمی‌شود و کلاستان پایین نمی‌آید، لطفا مرحمت کنید، منت بگذارید، حال بدهید… عبارات زیبای مرتبط غیرتکراری که این عید قربان دریافت کرده‌اید را برای استفاده دیگران بر تخم چشم بنده حک بفرمایید! (لطفا از آن عبارات سری‌دوزی! فاکتور بگیرید)

دوست عزیزم دکتر رضایی‌زاده لطف کردند:
بنویس نام مرا در کف دستت ای دوست
تا به هنگام قنوتت نبری از یادم!

عمو احسان گرامیم نگاشتند:
بر دل یاقوت با خط طلا بنوشته‌اند
شیعیان حاجی شدند چون دور حیدر گشته‌اند
هرکه با حیدر نباشد مطمئنا کافر است
اهل سنت دور کعبه از ازل ول گشته‌اند

استاد جانم،‌ جناب دکتر احمدی گرامی مرحمت نمودند:
شکایت گوسفند: مرا به بهانه بهشت برای خودت و به بهانه اسلام ذبح کردی، نه خودت را و نه اسلام را پیدا نکردی، زیرا نفست را با من ذبح نکردی.
و همچنین: آغاز حج وقتی است که از کعبه دور شده و به شهر و دیار و منزل برگردی. و آنچه قبل از آن در مکه انجام می‌شود، الگویی است برای وقت برگشتن.

و معلم عزیزم آقای ابراهیم دماوندی منت گذاشتند:
او اسماعیلش را به مسلخ عشق برد و من در کوچه پس کوچه‌های دلبستگی‌های حقیرم حیرانم…!

خالی از لطف نیست اگر همینجا ذکر کنم (نمی‌توانم تا سال آینده و روز پزشک شکیبا باشم) که استاد گرانقدر و پژوهشگر برجسته و با‌اخلاق جناب دکتر احمدی عزیز، وقتی روز پزشکی گذشته را با پیامکی تبریکشان گفتم در پاسخم مطلبی را یادآور شدند که تنم لرزید:
«روز پزشک جشن گرفته می‌شود، در حالی که بعضا پزشک و پزشکی بیمار است و به درمان نیاز دارد! ابن سینا و رازی آیا می‌دانند که اخلاق، علم و ارزشهای انسانی توسط تحصیل‌کرده‌های پزشکی و مافیای دارویی وارونه و یا له شده است؟! چه باید کرد؟ جشن گرفت؟ و یا فکر کرد و ابن سینا و رازی را احیا کرد و هزینه این احیا را پرداخت؟»

روز آخر

روز آخر چقدر عرفانیست

چشمهایم عجیب بارانیست

عطر جنت تمام شد افسوس

آخرین لحظه‌های مهمانیست

استاد محمدصادق شریعت پارسا

 

 

دليل بودن تو

متني زيبا و فوق العاده از دكتر علی شريعتي… با سپاس از امیر سرداری

«دليل بودن تو»
هر کسی دوتاست.
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می‌توانست باشد؟
هر کسی به اندازه‌ای که احساسش می‌کنند، هست.
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.
عظمت‌ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبی‌ها همواره نگران که آنرا بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور.
اما کسی نداشت…
و خدا آفریدگار بود.
و چگونه می‌توانست نیافریند.
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید…
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.

و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرف‌هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم.
و حرف‌هایی است برای نگفتن…
حرف‌های خوب و بزرگ و ماورائی همین‌هایند.
و سرمایه هر کسی به اندازه حرف‌هایی است که برای نگفتن دارد…

و خدا برای نگفتن حرف‌های بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه می‌توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن، نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده‌ای دارد.
و خدا گمشده‌ای داشت.…

فخر بشر

علی را دست حق، فخر بشر کرد

برای شمس دین او را قمر کرد

رسولان را چو رحمت می‌فرستاد

و با او نعمتش را بیشتر کرد

خدایش رحمهٌ للناس فرمود

برای ریشه دشمن تبر کرد

گمانم از ازل خالق، ملک را

ز انوار وجودش باخبر کرد

خداوندی که او را آفریده است

به شکر وی، دوتا شاید کمر کرد

بهشت از نام او پرشور گشته

جهنم را ز خشمش پرشرر کرد

هرآنکس کو علی را خوب نشناخت

چه از دنیا و عقبایش ثمر کرد

قسم بر کعبه او حاجت روا شد

دمی که تیغ کین «شق‌القمر» کرد

شقایق سینه‌اش را داغ سوزاند

از این ویرانه چون مولا سفر کرد

 

2/آبان/1384

20/رمضان/1426

پاویون بیمارستان شهید مصطفی خمینی

 

 

روزی…

سلام

آقا این امیر خان سرداری ترکونده! کلی دیدگاه خوب و پرمحتوا میگذاره که من یکی حسابی تا حالا لذت بردم و دو تا مطلب جدید و زیباش رو از بخش دیدگاه‌ها به صفحه اصلی منتقل کردم. بخونید، لذت ببرید و لطفا بنویسید. در مورد مطالب نظر بدهید و دنبال کنید.

این نوع ارتباط همون چیزیه که من دنبالش بودم، باز هم میگم: این وب‌نامه محیط شخصی من نیست، محل اجتماع «ما»ست.

امیر جان سپاس.

«روزی»

روزی قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي‌کرد. خدا گفت:چيزي از من بخواهيد؛ هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد؛ زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن، ديگري پايي براي دويدن. يکي جثه‌اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نمي‌خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه‌اي بزرگ. نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا؛ تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
و نام او کرم شب‌تاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذره‌اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي‌شوي. و رو به ديگران گفت: کاش مي‌دانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست؛ زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.

*****
هزاران سال است که او مي‌تابد. روي دامن هستي مي‌تابد. وقتي ستاره‌اي نيست، چراغ کرم شب‌تاب روشن است و کسي نمي‌داند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده بود.

Older entries »