شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!بایگانیِ ادبیات
روزی…
سلام
آقا این امیر خان سرداری ترکونده! کلی دیدگاه خوب و پرمحتوا میگذاره که من یکی حسابی تا حالا لذت بردم و دو تا مطلب جدید و زیباش رو از بخش دیدگاهها به صفحه اصلی منتقل کردم. بخونید، لذت ببرید و لطفا بنویسید. در مورد مطالب نظر بدهید و دنبال کنید.
این نوع ارتباط همون چیزیه که من دنبالش بودم، باز هم میگم: این وبنامه محیط شخصی من نیست، محل اجتماع «ما»ست.
امیر جان سپاس.
روزی قسمت بود. خدا هستي را قسمت ميکرد. خدا گفت:چيزي از من بخواهيد؛ هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستي طلب کنيد؛ زيرا خدا بسيار بخشنده است.
و هر که آمد چيزي خواست. يکي بالي براي پريدن، ديگري پايي براي دويدن. يکي جثهاي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز. يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را.
در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت: خدايا! من چيز زيادي از اين هستي نميخواهم. نه چشماني تيز و نه جثهاي بزرگ. نه بالي و نه پايي، نه آسمان و نه دريا؛ تنها کمي از خودت، تنها کمي از خودت به من بده.
و خدا کمي نور به او داد.
و نام او کرم شبتاب شد.
خدا گفت: آن که نوري با خود دارد، بزرگ است. حتي اگر به قدر ذرهاي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان ميشوي. و رو به ديگران گفت: کاش ميدانستيد که اين کرم کوچک، بهترين را خواست؛ زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
*****
هزاران سال است که او ميتابد. روي دامن هستي ميتابد. وقتي ستارهاي نيست، چراغ کرم شبتاب روشن است و کسي نميداند که اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرمي کوچک بخشيده بود.
آب و آتش
وقتی ننه هاجر آرام چشمان عروسش را بست و ملافه سفید را روی صورتش کشید، عبدو، تنها پسر ننه، گریه نکرد. چشمانش مثل آتشفشان شده بود ولی گریه نکرد. آرام لباس پوشید و راه افتاد. به ساحل که رسید هوا گرگ و میش بود. سوار لنجش شد و به دریا زد. آن وسط ها که رسید، همانجا که چراغ پشت بام خانهشان را میدید، نتوانست جلوی اشکش را بگیرد. ظرف نفت را برداشت و روی خودش ریخت. آخرین نگاه را به آبادی و خانه انداخت، زیر لب چیزی گفت و کبریت کشید…. به همسرش قول داده بود برای فراهم کردن هزینه بستری و درمانش «به آب و آتش بزند».







