شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!… برای تماس با من به این نشان نامه بفرستید: n_shaghaiegh@yahoo.comآرشیو برای سینما
درباره اِلی…
کارگردان: اصغر فرهادی، محصول 1387
برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از جشنواره فیلم فجر، خرس نقرهای بهترین کارگردانی از جشنواره فیلم برلین و جایزه بهترین فیلم داستانی از جشنواره فیلم تریبکا
پس از آنکه حدود 3 سال پیش «چهارشنبه سوری» اصغر فرهادی را دیدم، به علت فضای ابتذال غیرقابل تحملی که
بر سینما چیره شده بود، با سینمای ایران قهر کردم. به طوری که در این دو سال، بر خلاف سنت ترکنشده سالهای پیشینام، قید شبهجشنواره فیلم فجر را هم زدم. یعنی سینمایی که تقوایی، کیارستمی، بیضایی، مهرجویی، حاتمیکیا، کریممسیحی، فرمانآرا و… در آن نبودند، یا کمرنگ بودند و به شکلی به محاق میرفتند برایم بیمعنی بود. آری، آخرین لذت من از سینمای ایران در «چهارشنبه سوری» رقم خورد.
پیش از آن موفق نشده بودم «شهر زیبا» و «رقص در غبار» را ببینم ولی از دوستان حرفهای خیلی شنیده بودم و البته چهرهپردازی غریب فرامرز قریبیان در «رقص در غبار» حیرانم کرده بود.
خیلی پس و خیز کردم تا برای تماشای «درباره الی» دوباره به سینما بروم که البته حاشیههای آنچنانی فیلم و هنرپیشه اصلیاش و فروش خوب گیشهاش، که این روزها و پس از ظهور مخلوق عجیبی به نام «اخراجیها» لزوماً برای یک فیلم امتیاز مثبت تلقی نمیشود، کمی در این تردید نقش داشت.
…………………………………………………..
«درباره الی» در سینمای این روزهای ایران یک شاهکار است. یک اثر ارزنده و قابل تحسین که ارزش بیش از یک بار دیدن را هم دارد. این فیلم برای غیرحرفهای هایی چون من میتواند یک مدرسه خوب باشد: کارگردانی، بازیگردانی، بازیگری، فیلمنامهنویسی، دیالوگنویسی، فضاسازی، چهرهپردازی و فیلمبرداری سطح کیفی خیلی خوبی دارند. و مهم آن که ردپای هیچ کدام در فیلم دیده نمیشود.
بازیها، از گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی که بازیهای خوبشان بیشتر از بازیهای ضعیفشان است، و شهاب حسینی و مریلا زارعی که بازیهای خوبشان کمتر است، تا تمام هنرپیشههای نه چندان معروف و حتی آن پسربچه شیطان نمره بالایی میگیرند. حتی صابر اَبَر که دقایق کوتاهی در فیلم حضور دارد خوب است، گرچه عالی نیست.
نکته مهم در بازیها، واقعی بودن آنهاست. شما هیچگاه با هیچیک از شخصیتها احساس غریبگی نمیکنید، نه قلمبه حرف میزنند و نه سلمبه راه میروند. اینها خود ما هستند، با همان تکیه کلامها، شیطنتها، غصهها، واکنشها و رفتارهای هرروزهمان. در این وانفسایی که دستکم روزی یک بار در سینما و تلویزیونمان میشنویم: «یعنی کی میتونه باشه؟!» باید دست فیلمنامهنویس و کارگردان را بوسید و وی را به خاطر نوشتن دیالوگهایی تا این حد واقعی ستود.
امّا «درباره الی» بجز هنرمندان دیدنیاش و صرفنظر از سایر عوامل فیلم، دو هنرمند بسیار مهم درجه یک دارد که آنقدر خوبند که دیده نمیشوند: دوربین و چهرهپردازی.
شما فقط 10-5 دقیقه اول را «تماشاگر» هستید و از لحظه ورود به ویلای متروکه و شلوغی و همهمه و رفت و آمدهای فراوان افراد و گفتگوهای همزمان آنها دیگر چیزی را تماشا نمیکنید و به لطف تصویربرداری خوب حسین جعفریان، خودتان هم بین آنها در رفت و آمدید و همه چیز را با وجودتان درک میکنید. این دوربین هنرمند در صحنههای پرالتهاب جستجو در آب و اضطراب و نگرانیهای پس از آن حضور هنرمندانهاش را به اوج میرساند و بیننده را پابپای شخصیتها جان به لب میکند.
هنرمند دوم، چهرهپردازی تحسینبرانگیز مهرداد میرکیانی و گروهش است. بویژه آنجا که ظرف 5-4 دقیقه سینمایی، چهره بشاش و بزککرده شخصیتها، رنگپریده، یخکرده و درهمشکسته میشود. چنان که یأس، فروماندگی و اضطراب را میتوان از چشمها، لبها و تارهای مو خواند و «باور کرد».
و صد البته همه اینها به یاری تدوین عالی تدوینگر باسابقه، هایده صفییاری، فرصت عرضاندام یافتهاند. آری، در یک فیلم اگر تمام عوامل کارشان را به بهترین نحو انجام ندهند نتیجه نهایی، مشکل را فریاد خواهد زد. به این اعتبار گرچه به خاطر کیفیت بد پخش صدای سالن سینما نمیتوان در مورد صدابرداری و صداگذاری داوری کرد ولی میتوان از کیفیت خوب آن هم با اطمینان سخن گفت.
اینجا باز مجبورم با یادآوری تغییرات هنرمندانه طرز نگاهها و تون صداهای هنرپیشگان در بزنگاههای فیلم از نقشآفرینیهای خوبشان یاد کنم و با يادآوری هنر واقعینویسی فیلمنامهنویس و کارگردان در خلق صحنههای مشاجرههای مأیوسانه و از سر اضطراب زوجهای فیلم، کارش را بستایم.
…………………………………………………..
از فرم که بگذریم، «درباره الی» پیام ومحتوایی تلخ، جسورانه و گزنده دارد و نکات اخلاقی مهمی را به ما گوشزد میکند که میرنجاندمان و از خودمان بیزارمان میکند. از نوع نگاهمان به «زن» و بایدها و نبایدهایش، که در داوریهای افراد نسبت به «الی» و همچنین مشاجرههای دو زوج داستان تجلی مییابد یا مسؤولیتناپذیری و افسانهبافیهایمان در موقعیتهای سخت و تمایلمان برای شریک کردن دیگران در ناکامیها تا ترسمان از بازگو کردن حقیقت در جایی که ممکن است موجب زحمتمان شود و مخفی کردن یا حتی وارونه جلوه دادن آن حتی اگر آبرو و شرافت دیگری را نابود کند. تا جایی که بگوییم: «کسی که مرده، آبرو میخواهد چه کار؟!».
و در پایان توجه کنید به صحنه زیبای پایانی فیلم که چگونه خودروی رفقا در گِل فرو رفته و بیرون نمیآید…
آری، پایمان در گِل است و ناتوان از نجات خویشتنیم.
…………………………………………………..
کار اصغر فرهادی روز به روز دارد سختتر میشود. او حق ندارد نزول کند، حق ندارد کارنامه درخشان چهار برگیاش را خراب کند. من امیدوارم که او باز هم بتواند با همکاری دیگر دلسوزان سینمای ایران این سینمای رنجور را زنده نگاه دارد. من برایش دعا میکنم.
…………………………………………………..
«درباره الی» برای کارنامه چهار ساله وزارت «ارشاد» غیرفرهنگی دولت نهم بس، چرا که یکتنه فضاحت «خروس جنگی» و «هرچی تو بخوای» و «اخراجیهاها» را جبران میکند. اما آیا با شرایط موجود میتوان امید داشت که در چهار سال آینده یک «الی» دیگر متولد شود؟
اخراجیها -2
اخراجیها – 2 (1387)
کارگردان: مسعود دهنمکی
به اصرار همسربانو اخراجیهای 2 را دیدیم. این فیلم آنقدر خوب است که 35 دقیقهاش را هفته پیش دیدیم، بقیهاش را دیشب!
موقعی که اخراجیهای 1 ساخته و نمایش داده شد، خیلیها گفتند این فرهنگ جبهه نبوده، بعضیها با فیلم مسأله محتوایی داشتند و بعضیها مسأله فنی و تکنیکی. بعضی هم از مسائل دیگری میگفتند، این که چنان بودجه ای در اختیار فردی قرار گرفته که تجربه فیلمسازی ندارد و تنها چند مستند کممایه آنچنانی ساخته، این که اساتیدی چون بیضایی و تقوایی و… چنین فرصتی پیدا نمیکنند، این که این آدم مایه اداره اینهمه هنرپیشه خوب را نداشته و… و البته گروهی هم به گذشتههای فیلمساز ارجاع میدادند که چماق بدست بوده و خشونتطلب و….
من هم البته اخراجیها را دوست نداشتم و دهنمکی را هم نمیتوانم دوست داشته باشم ولی فیلم را دیدم، بعضی جاها خندیدم و جایی هم متأثر شدم. و یادتان هست که فیلم چقدر فروخت و شد آنچه شد.
اخراجیهای 2 اما داستان دیگری است. یک مشت از معروفهای سینما دور هم لودگی میکنند، کسی بازی نمیکند، اصلا فیلمنامهای نیست که بازی کنند. فیلمساز هم یا مریض بوده یا خواب مانده… یا شاید هم قدش بیشتر از این نرسیده است.
فیلم اصلا کمدی نیست. نه موقعیت های کمیک دارد، نه آدمهای کمیک، نه گفتار کمیک و نه رخدادهای کمیک. این یک مسخرهبازی گران قیمت است. انگار که دارند برایت جوک تعریف میکنند، جوکی که بیمزه است ولی به ضرب کلام و رفتار مبتذل و بکارگیری لهجه اقوام مختلف در یکی دو موقعیت لبخندی به لبت مینشاند.
میگویند یکی اکس میزنه میره فضا، اون یکی با ضدهوایی میزندش!
دقت کنید. اینجا به جهت سرعت در تعریف کردن جوک و استفاده از نام دو قوم ایرانی (که من حذفشان کردم) و تصور یک موقعیت غیرممکن شاید شما ناگهان بخندید. ولی کمدی با جوک فرق دارد، نمیشود موقعیت زمانی و مکانی، منطق داستانی، منطق روابط انسانی، تاریخ و جغرافیا، ایدئولوژی و… را نادیده گرفت و به هیچ انگاشت تا مگر بتوان تماشاچی را خنداند. وقتی زمان جنگ پراید وجود نداشته نمیتوان با هافبک و هاچبک و صندوقدار شوخی کرد و….
برای همداستان شدن با بنده کافی است صحنههای داخل هواپیمای پس از ربوده شدن را ببینید. دیالوگهای احمقانه، ابلهانه و سخیفی که بین افراد رد و بدل میشود چه منطقی دارد؟ کی گفتهاند برای خنداندن میتوان سوال و جواب عوضی کرد و سربالا حرف زد؟ انگار تعداد زیادی تارزان را پس از عمری دور بودن از تمدن و رابطه و زبان و… دارند از جنگل به باغ وحش میبرند!
راستی این معجون یک نقطه اوج احساسی هم دارد، آنجا که همه، با هر دین و مذهب و عقیدهای، با هر مرام و لباسی و با هر لهجهای «ای ایران»میخوانند. نمیدانم چرا یادم افتاد «ای ایران» تقوایی سالها به خاطر سرودش در محاق بود. و این که زمانی که خیلی دور هم نبود، بچههایی که «ای ایران» میخواندند از فیلمساز قصه ما و همهنرهایش کتک میخوردند.
بس است. بس است آقای دهنمکی. من تکلیفم با آن آقایی که چماق و زنجیر داشت روشنتر بود.
ذرهای آرامش
نوشته: ناصر رضاییپور
Quantum of Solace
محصول 2008 انگلستان و آمریکا
کارگردان: مارک فورستر
«ذرهای آرامش» اکشن خوش ساختی است. یکی از آن non-stop Actionها که یک لحظه رهایت نمیکند. بنده هم در دو نوبت مجبور به تماشای دوباره صحنههای زد و خورد شدم تا چیزی را از قلم نیندازم و حسابی لذت ببرم!
این بیست و سومین فیلم از سری فیلمهای جیمز باند، مأمور 007، است که به لحاظ اکشن و جلوههای بصری شاید یکی از بهترینهای آنها باشد. گرچه باز هم گفتگو بر سر کشوری است که با ابرقدرتها مشکلات اساسی و دیرینه دارد. و بازهم این بار مأمور گرانقدر، همهفنحریف، روئینتن و انساندوست سرویس اطلاعاتی انگلیس (MI6) است که یکتنه آدمبدها را به درک میفرستد و موجب رهایی، خوشبختی و… اهالی فقیر، بیدست و پا و محتاج بولیوی میشود. و صد البته که حاکمان بولیوی از صدر تا ذیل فاسد و کثیفاند. در ضمن جناب جیمز باند در پایان فیلم هم از خجالت هنرپیشه مؤنث فیلم درمیآید و یک ادای دین حسابی به او میکند. فیلم البته در سایت imdb امتیاز خوب 6.9 را کسب کرده است. خلاصه این که اگر خیلی دنبال سیاست و ارزشهای خاص نیستید و میخواهید یک فیلم حسابی اکشن (و البته کمی تا قسمتی تخیلی!) ببینید و خستگی در کنید، این انتخاب خوبی است. گرچه به گمانم من از معدود نفراتی هستم که تازه فیلم را دیدهام!
تهران انار ندارد

«تهران انار ندارد» مستند زیبایی است از کارگردان جوان، مسعود بخشی. کمترین افتخار داشتم که در یک اکران محدود در حضور مسعود بخشی، مهرداد اسکویی، استاد نصرت کریمی (که کلام متن فیلم را گفتهاند) و گروهی از بزرگان، پژوهشگران و علاقمندان سینمای مستند این فیلم زیبا، خوشساخت و فرحبخش را در کنار «روزهای بیتقویم» اسکویی تماشا کنم و بعد هم در گفتگویی در مورد این دو فیلم، بسیار آموختم. توصیه اکید میکنم که فیلم را حتما تماشا کنید و از آن لذت ببرید. البته آن موقع تیتراژ فیلم را محسن نامجو خوانده بود که خودش کلی آدم را به حظ میرساند ولی نمیدانم الان هم موسیقی تیتراژ همان است یا تغییر کرده است. خبر زیر را از روزنامه اینترنتی «اخبار به ایمیل» به نقل از خبرگزاری مردمک (؟) آوردهام:
اکران مستند «تهران انار ندارد» در سینماها
مسعود بخشی، کارگردان مستند «تهران انار ندارد» نمایش عمومی این فیلم را آغازگر جریانی میداند که میتواند برای مخاطبی که همیشه برای دیدن آثار داستانی به سینما میرود
تازگی داشته باشد. «تهران انار ندارد» که از این هفته در سینماهای آزادی و سپیده به نمایش عمومی در میآید، مستندی تجربی و چند لایه درباره تاریخ اجتماعی 200 ساله تهران است و به نسبت ذاتی بین شهر، مدرنیته و هنر سینما میپردازد. مسعود بخشی در ساخت این مستند سعی کرده است تا به مشکلات ناشی از توسعه سریع شهر تهران در سالهای اخیر از زاویههای مختلف نگاه کند و با نشان دادن پرترهای از این شهر به تماشاگر ایرانی نکاتی را به یادش بیاورد که در طول زندگی روزمره فراموش میشود. او میگوید: «تهران انار ندارد» نگاهی انتقادی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی به تهران و تاریخچه آن دارد و میتواند در کنار سرگرم کردن مخاطب حرفی برای گفتن داشته باشد. این مستند که در فضایی آمیخته به طنز به تصویر کش
یده شده است، به تهیهکنندگی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی تولید شده و در جشنوارههای آمستردام، روتردام، بوستن، سائوپولو، آتن، استانبول، ایدفا و چند جشنواره معتبر دیگر به نمایش در آمده است. «تهران انار ندارد»، سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر، تندیس جشن خانه سینما، نشان فیروزه فیلم منتخب تماشاگران جشنواره سینما حقیقت و لوح سیمین جایزه بزرگ «شهید آوینی» را در کارنامه خود دارد.
سینمای در حاشیه
با وجود آن که در سالهای اخیر سازمانهایی چون مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی، انجمن سینمای جوان و خانه سینما به نمایش آثار مستند و کوتاه هر چند در سانسهایی محدود توجه نشان دادهاند، اما دغدغه ورود این آثار به چرخه نمایش عمومی در سینماها هنوز برای تولیدکنندگان فیلمهای کوتاه و مستند بر جای خود باقی است. نمایش مستند «تهران انار ندارد»، کارشناسان را نسبت به آغاز جریان نمایش این گونه آثار امیدوار کرده است و آنها معتقدند که قرار گرفتن اکران فیلمهای مستند در برنامه نمایش سینماها به طور ثابت مهمتر از بحث نمایش سه هفتهای یک فیلم در سینماهای محدود است. پیش از این رضا سعیدیپور، مدیر مجموعه سینما آزادی هم از اکران فیلمهای مستند و کوتاه طبق برنامهریزی در فازهای متفاوتی در این مجموعه خبر داده بود. سعیدیپور در سال 87 اعلام کرده بود که پس از به سامان رسیدن اکران فیلمهای کودک، فیلمهای مستند و کوتاه طبق ضوابط در برنامه اکران سینما آزادی گنجانده خواهند شد. در سال گذشته همچنین فیلمهای کوتاهی با عنوان «سینما فردا» در راستای برنامه اکران عمومی فیلمهای کوتاه داستانی و مستند مرکز نمایش فیلم کوتاه معاونت سینمایی حوزه هنری در سینما سپیده به نمایش درآمد. گفتنی است سینمای مستند که یک سینمای حاشیهای در ایران به شمار میآمد، در سال 86 برای اولین بار دارای یک بخش رقابتی جداگانه در جشنواره فیلم فجر شد.
تلویزیون و پرورش مخاطب
در حالی که صدا و سیما نیز سعی کرده است بخشی از برنامههای خود را به سینمای مستند اختصاص دهد، اما تولیدکنندگان و سازندگان آثار مستند معتقدند که برخی از آثار، قابلیت پخش از تلویزیون را ندارند و مخاطب خاص خود را دارند. به این ترتیب بخشی از آثار مستند که مخاطب عام دارد به دنبال نمایش در تلویزیون میگردد و آثار دیگر که مخاطب خاص را جذب میکند، به دلیل سیاستها یا ممیزیها در تلویزیون به نمایش در نمیآید و در حالی که جایی برای اکران آن در سینماها نیز وجود ندارد، تنها در جشنوارهها به نمایش در میآید. به نظر میرسد با مطالعه مخاطبشناسی از سوی سازندگان و همکاری تلویزیون در معرفی گونههای مختلف سینمای مستند بتوان طیفهای متفاوتی از مخاطب را به نمایش فیلمهای مستند در سینماها علاقهمند کرد و با سرمایهگذاری بر آن، نمایش این آثار را در سطح وسیعتر تدارک دید.
Taste of Iran: پربینندهترین مستند BBC
حق / درود
یادتان هست که مستند زیبای «Taste of Iran» ساخته دوست خوبم مهرداد اسکوئی را خدمتتان معرفی کردم؟ این مستند زیبا پس از پخش از BBC به عنوان پر بینندهترین فیلم بیبیسی انتخاب شده است. ماهنامه نسیم هراز در شماره 38 خود گفتگویی با مهرداد اسکوئی انجام داده که اخیرا هم توسط نشریه الکترونیک سیمرغ بازنشر شده است. به جهت افتخار بزرگی که این مستند برای ایران عزیز کسب کرده و به عنوان ادای دین کوچکی به مهرداد عزیز و همچنین بهمن کیارستمی این مصاحبه را اینجا میآورم. اگر هم نظری داشتید یا خواستید تبریکی بگوئید هم میتوانید همین جا بنویسید هم این که با خود مهرداد در میان بگذارید: m_oskouei@hotmail.com

در میانه بهمن ماه مستندی درباره فرهنگ ایران از شبکه BBC پخش شد که دو میلیارد نفر بیننده داشت. از این تعداد، 88 درصد به این فیلم مستند رأی به رضایت دادند و به این ترتیب مستندی که مهرداد اسکویی و بهمن کیارستمی هر کدام دو قسمت از آن را ساخته اند، عنوان پر بینندهترین فیلم بی بی سی را به دست آورد. اما دو سؤال باقیست: چه ویژگیای باعث شده که مردم دنیا اینقدر در برابر ایران واکنش نشان دهند و بعد از آن تأمل در برابر این سطح وسیع مخاطب است. دو میلیارد نفر آمار کمی نیست. با مهرداد اسکویی سازنده دو قسمت از چهار قسمت مستند ایران درباره این دو سؤال صحبت کردیم و او با آرامش و شادمانی به آنها جواب داد.
× شما مستندی درباره ایران ساخته اید که از شبکه BBC پخش شد و در صدر جدول استقبال مخاطبان قرار گرفت. این مستند، مجموعهای به نام Space of iran بود که به زبان انگلیسی برای شبکه BBC ساخته شد. یعنی به سفارش آنها بود؟
- بله، به سفارش آنها بود. این مجموعه در چهار قسمت طرحریزی شد که قسمت اول و چهارماش را من کارگردانی کردم و قسمت دوم و سوم آن را بهمن کیارستمی. وقتی اولین قسمتاش که راجع به ایران بود، پخش شد، اعلام کردند با 88 درصد آرا، بهترین فیلم هفته شبکه BBC World news شد و نزدیک به دو میلیارد بیننده در سراسر جهان داشت. هر کدام از این قسمتها 4 بار برای نقاط مختلف جهان زمانهای مختلف پخش شد و موضوع آن راجع به دیدنیهای ایران است؛ از فرهنگ و آداب تا موسیقی و غذاهای ایرانی و هر آن چه که بتواند هویت ایرانی را به جهان معرفی کند. فضاهای فرهنگی و دیدنی هر کدام از استانهای کشور از نکتههای دیدنی این مستند است. قسمت اول راجع به گیلان بود. قسمت دوم راجع به اصفهان، قسمت سوم مربوط به یزد و شیراز و قسمت چهارم راجع به جنوب ایران، شهرهای هرمزگان و جزیرههای کیش و قشم.
× به نظر شما استقبال گستردهای که مردم از این مستند داشتند، چه دلیلی داشت؟ ماهیت منطقهای ایران این علاقه را به وجود آورد یا ویژگیهای تصویری خاصی را مدنظر قرار دادید؟
- هنگام پخش این مستند ایمیلهای زیادی از سراسر دنیا برای من فرستاده شد. بعضی از این ایمیلها را خود شبکه در اختیار من گذاشت. برنامهای دارند به نام The Best of BBC که رابطه بین مردم و برنامهسازهاست. من این ایمیلها را که میخواندم، مردم کشورهای مختلف دنیا نظردهیشان به این شکل بود که گفتند ما انتظار نداشتیم مستندی را از ایران ببینیم. برایشان عجیب بود که اینقدر ایران دیدنی است و مردماش اینقدر خونگرم هستند. میگفتند ما فکر میکردیم ایران، کویری است و اصلا ً فکر نمیکردند ایران حتی دریا داشته باشد. از مجری برنامه تعریف میکردند که چقدر خوب درباره تصاویر توضیح میدهد و بسیاری ابراز خوشحالی کرده بودند که توانستهاند اینقدر خوب با ایران ارتباط برقرار کنند. حتی خیلیها تصمیم گرفته بودند بعد از دیدن این قسمت به ایران بیایند و به عنوان توریست همه جای ایران را بگردند. جالب این بود که اکثر ایمیلها با این مفهوم به پایان میرسید که اکثر رسانههای دنیا ما را در مقابل شناخت ایران گول میزنند و همیشه یک بعد از ایران که وجه سیاسیاش است را نشانمان میدهند، در حالی که در ایران زندگی به شکل خیلی خوب و سرزندهای جریان دارد و مردمش همه جای دنیا زندگی میکنند. محیط زیست، فضاهای دیدنی و مکانهای باستانی آنها را شگفت زده کرده بود.
× این تعاریف و این تصویر ویژه که از ایران ارائه کردید، چطور با سیاستها و خط مشی سیاسی شبکه BBC همخوانی پیدا کرد؟ آنها موافق بودند که چنین تصویری از ایران پخش شود؟
- قبل از این که جواب سؤال شما را بدهم، بگویم که این فیلم به سفارش شبکه BBC World بود و هیچ ربطی به BBC فارسی ندارد. اما درباره سیاستها، اصلا ً روند کلی کار این طور بود که آنها از من طرحی را راجع به ساخت مستند خواستند که من ارائه دادم و بعد از گذراندن مقدمات و تصویب در جلسه خبرنگاران خارجی، اجازه فیلمبرداری را دادند. این مجموعه خارج از روابط و سیاستهای شبکه BBC ساخته شد و نوع سفارش این مجموعه ربطی به خط مشی شبکه در قبال مسائل سیاسی نداشت. آنها فیلمیدرباره فرهنگ ایران میخواستند که بدون دخالت این سیاستها، ایران را معرفی کند. غذا، در فیلم نقش محوری دارد و تأثیرپذیری محیطی راجع به هر اقلیم را با طبخ غذاهای آن منطقه معرفی کردیم. تیمیکه از شبکه آمده بودند ما را همراهی میکردند و حتی خود تهیه کنند فیلم هم اذعان داشت که از این روند متعجب شدهاند. چون قرار نبود هیچ خط مشی سیاسیای را دنبال کنیم.
× یعنی هر آنچه را که میخواستید، توانستید تصویر کنید یا این که مداخلهای هم وجود داشت؟
- من بر اساس همان طرحی که ارائه دادم، کار کردم و هیچ چیزی کم و زیاد نشد.
× مسائل سیاسی پیرامون ایران و روابط دیپلماسیای که از زمان مطرح شدن مسأله هستهای، ایران را در کانون توجه قرار داده بود، چه تأثیری در کنجکاوی مخاطب شما برای دیدن مستند گذاشته بود؟
- به هر حال ایران کنجکاوی برانگیز است. مخاطب این مستند نشسته و با پیشفرضها و کنجکاویهایش برای دیدن این فیلم زمان گذاشته و این هیچ ربطی به کیفیت بصری ندارد. حتی اعتقاد دارم این مستند هم مثل باقی آثار است. به هر حال اگر قرار بود که یک فیلمساز خارجی این کار را بسازد با نگاه انتقادی و رویکرد سیاسی خودش این فیلم را میساخت و اگر این مستند توانسته با مخاطب خودش ارتباط برقرار کند، تنها دلیلش عکسالعمل احساسی مخاطب با اثری است در مقابل باقی آثار خارجی که بدون هیچ نگاه جانبدارانه، به فرهنگ و اقلیم ایران میپردازد.
× هنگام نوشتن طرح چقدر به خود مهرداد اسکویی و نگاه فیلمسازیاش توجه کردید؟ یا این که تغییری در این نگاه داشتید؟
- البته تفاوت زیادی با باقی آثاری که تا الآن ساختهام داشت. من در باقی آثارم یک شخصیت را خلق میکنم و تا آخر سعی میکنم تمرکزم به سمت او باشد، ولی این فیلم برخلاف فیلمهای قبلیام است؛ مجری دارد. مجری راجع به فضاهای مختلف صحبت میکند و مردم را معرفی میکند. مثل باقی آثار مستندی که از BBC World پخش میشود. این مستند هم از آن شیوه تبعیت کرده بود.
× منظورم از طرح سؤال قبلی این بود که چقدر با خودتان به عنوان نماینده ایران در معرفی کشورتان، دچار چالش شدید؟
- من خیلی دلم میخواست تمام زیباییهای ایران را نشان بدهم. از شالیزارهای زیبا تا مزارع گندم و خاویار و هر چیزی که نماد معرفی فرهنگ ایرانی است. در این فیلم از خوانندههای مختلف با سبکهای مختلف تصویرهایی را میبینیم. بازی یک تیم فوتبال محلی در گیلان را میبینیم و فقط قصدم این بود که زیباییهای ایران را با شیوه ساخت مقبول آنها پرداخت کنم.
× به نظر میرسد حضور شما یک شروع بود برای حضور فیلمسازان و مستندسازان ما و ساخت آثار قابل قبولی برای تبلیغ ایران در رسانه معتبری همچون BBC. چون تأثیر حضور یک رسانه معتبر در راستای معرفی یک اقلیم کمی آدم را به تأمل وا میدارد.
- بیشترین آماری که برای دیده شدن یک فیلم مستند از خودم داشتم، 80 میلیون نفر بود و واقعا ً برای خودم هم آمار 2 میلیارد نفر خیلی عجیب است و اصلا ً آن را تصور نمیکردم. این خیلی موضوع مهمیاست. شما فکر کنید مثلا ً اگر خود ایران صدها میلیون خرج میکرد و چنین مستندی میساخت، نمیتوانست اینقدر مخاطب را جمع کند. یعنی اگر من همین الآن بمیرم با یک افتخار و یک آرزوی دستیافتنی از این دنیا رفتهام! خارج از بحث کیفیت، نفس این عمل و این واکنش جهانی خیلی مهم است و این نشان دهنده اهمیت نقش رسانه در دنیا است.
× حالا که بحث رسانه و اهمیت آن پیش آمد، اگر بخواهیم در مقام مقایسه بر بیاییم، شما که تجربهای به این خوبی داشتید، رسانههای داخلی و ایرانی را در قیاس با شبکه BBC و نمونههای مشابه دارای چه ایرادهایی میدانید که ما نمیتوانیم این بهره برداری را از رسانههایمان داشته باشیم؟
- به نظر من ایران پتانسیلهای خیلی خوب و بالقوهای دارد که میتواند به آن سطح از بهرهبرداری برسد. قدمت شبکه BBC البته خیلی در مهم بودن آن تأثیر دارد و این قدمت توانسته مردم را با خودش همراه کند. یعنی اگر طبق برنامه فلان روز و فلان ساعت قرار است برنامهای پخش شود، این دنیا است که خودش را با آنها وفق میدهد تا چیزی را از دست ندهد. تفاوت بعدی واقعا ً در نوع ساخت برنامه است. برنامههای ساخته شده در BBC چه از لحاظ ریتم و چه از منظر زیباییهای بصری بیشترین سعی را در جذب مخاطب دارد. مثلا ً آنها سعی میکنند نه تنها شما را به دیدن یک برنامه تفریحی تشویق کنند بلکه در پایان برنامه متوجه میشوید چقدر اطلاعات خوبی به شما ارائه میدهند. مثلا ً برای قسمت جنوب کشور که کار میکردم در آن زمان محدود و تعیین شده، من بیش از چند ده لوکیشن را تصویربرداری کردم و سعی کردم از آن ریتم معقول عقب نیفتد. البته زمانی هم که در اختیار داشتیم کم بود، ما در یک پروسه هفت هفتهای مجبور بودیم یک برنامه 50 دقیقهای را در اختیارشان بگذاریم که واقعا ً تا حالا من این فشار کاری را تجربه نکرده بودم که اگر کمیتأمل کنیم میبینیم ته همه اینها یک جور حرفهایگری وجود دارد.
× بعد از این همه آمارها و بعد از دیده شدن این مستند، احساستان چیست؟
- من هم متعجبم و هم خوشحال از این که شما توجه نشان دادید. چون واقعا ً انتظارش را نداشتم. خیلی امیدوارم که باز هم از ایران سفارشهای این چنینی داشته باشم و در همین سطح متوقف نشویم و امیدوارم توانسته باشیم ایران را همان طور که هست به مردم دنیا نشان دهیم.
نفس عمیق
نوشته: مسعود زارع مهرجردی
بعضی وقتها میشود منِ دیگری بود و خود را «دیگری» صدا زد بی آنکه خودِ من را نداشت.
5 سال پیش وقتی دوستی فیلم «نفس عمیق» را به من داد فکر نمیکردم که کشش یک فیلم بتواند بعد از این همه وقت من را تسخیر کند. نماینده سینمای آوانگارد در ایران هنوز هم جذاب است. در عین سادگی. در روایتی مستند وار به رسم بزرگان این شیوه میکوشد تا ابعاد دیگری از ما را به رخمان بکشد.
و در نهایت شخصیت مخاطب به سه قسمت تقسیم میشود: بخش معترض که در نهایت در اعتراضی که معلوم نمیشود به کجا است بر اثر بیماری که معلوم نیست از کجاست در بیمارستان به جا میماند، و دو بخش دیگر که در نهایت آزادیطلبی، شخصیتهای متضاد درون ما هستند. باید گفت این سه شخصیت در بعدی جامعهشناسانه حاصل دوران گذار کنونی جامعه ما هستند، حاصل دوران بدون فرم در تمام ابعاد (این خودش کلی بحث دارد).
در هر حال «مریم پالیزبان»، با میمیک صورت منحصر بفردش نقش مهمی در این تأثیر دارد و البته «منصور شهبازی» هم.
برای پی بردن به قدرت فیلمنامه بخشی از آن را میخوانیم:
آیدا: ببین من یه سیستمی دارم تو زندگیم به اسم راهپیماییهای طولانی مدت. بعد توی این راهپیماییهای طولانی مدت من همینجوری شروع میکنم، راه میرم، راه میرم، اصلا حرکتمو قطع نمیکنم. ماشینا بوق میزنن، مردم بهم متلک میگن، ماشین میاد از روم رد میشه، برف میاد، بارون میاد، ولی من همچنان به راه رفتن ادامه میدم. الانم اگه سوار شدم به خاطر این بود که خیلی خیس شده بودم. حوصلهٔ راه رفتن دیگه نداشتم، خسته شده بودم. بعد به خاطر اینم هیچی نمیشنوم برای این که تو گوشم موسیقیه. بعد، تمام مدت دارم موسیقی گوش میدم. تو چی؟ تو موسیقی گوش میدی؟ اون وقت چی گوش میدی؟ چون میدونی، من آدما رو از رو موزیکی که گوش میدن طبقهبندی میکنم. یعنی این که واسم مهمه بدونم کسی بلوز گوش بده، یا جز گوش بده، یا موسیقی آلترناتیو گوش بده، یا مثل من فکرش باز باشه، اول باخ گوش بده، بعد موسیقی آلترناتیو گوش بده، بعد همه رو پشت سر هم گوش بده و دچار هیچ مشکلی هم نشه. بعد حالا چی گوش میدی؟
منصور: من داریوش گوش میدم.
آیدا: … نکتهشو گرفتم!

پ.ن: «نفس عمیق» فیلمی است داستانی به کارگردانی پرویز شهبازی و محصول 1380 ایران که جایزه سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه را از جشنواره فیلم فجر همان سال و همچنین جایزه «فیپرشی» را از جشنواره فیلم پوسان 2003 دریافت کرد و نامزد نهایی ایران برای شرکت در اسکار بود. فیلم در سایت IMDB امتیاز خوب 4/7 را دارد.
باتلاق حیوانات

نوشته: ناصر رضاییپور
Bog of Beasts (Baixio Das Bestas)
به کارگردانی Claudio Assis، محصول 2006، کشور برزیل
داستان فیلم در روستای کوچکی در برزیل میگذرد. جایی که مردمی فقیر دارد که کارو بارشان کشت نیشکر است و حیاتشان به نوعی بسته به کارخانه نیشکر نزدیک روستاست و تعطیلی آن می تواند منجر به سیاه روزی مردم منطقه شود. گروهی نیز سعی میکنند با ارائه رقصهای سنتی و بومی خود در یک شبه جشنواره محلی درآمدی کسب کنند.
پیرمرد بی صفتی با تحقیر و خشونت، نوه 16 ساله خود را استثمار می کند و هر شب با به نمایش گذاشتن بدن برهنه او برای رانندگان کامیونهای عبوری در یک پمپ بنزین کسب درآمد میکند.
چند جوانک معتاد به ماری جوانا نیز روز و شبشان به مصرف مواد، رفتارهای خشونتآمیز و دیوانهوار، روابط جنسی افسارگسیخته با فواحش و… میگذرد.
فیلم چند داستان اصلی و فرعی را به طور موازی تعریف میکند و در واقع به نوعی زندگی پست و حیوانی مردم ناحیه را به تصویر میکشد و در این میان چند قصه فرعی هم به
حال خود رها میشوند و بیننده از آنها سردرنمیآورد. در لابلای این تصاویر سیاه و تلخ که مملو از بیفرهنگی، خشونت، سکس، تجاوز، بدمستی و… است گاهی تصاویر بکر و زیبایی از مزارع نیشکر –و در جایی آتش سوزی آنها- کوهها و تپهها و آسمان منطقه و… میبینیم که بیاختیار ما را به یاد «طعم گیلاس» کیارستمی میاندازد. (این دو فیلم نقاط مشترک بیشتری هم دارند، از جمله این که هر دو خستهکننده و کشدار هستند و به شدت تلخ. هر چند طعم گیلاس دست کم یک داستان سر راست را تعریف میکند و پایانبندی مشخصتری هم دارد ولی «باتلاق حیوانات» بیننده را با تصاویر سیاهش رها میکند تا به آنها و به سرنوشت تلخ آن دخترک، نوه پیرمرد، بیندیشد.)
باتلاق حیوانات تاکنون نامزد دریافت 15 جایزه بوده و 7 جایزه از جشنواره فیلم برزیل 2006 (بهترین هنرپیشه زن، هنرپیشه مکمل زن، هنرپیشه مکمل مرد، موسیقی متن، بهترین فیلم و جایزه ویژه منتقدان برای کارگردان) دریافت کرده است. ضمن آنکه کارگردان آن جایزه Tiger جشنواره بین المللی روتردام هلند را در سال 2007 دریافت کرده و در جشنواره سائوپائولوی 2008 نیز جایزه بهترین فیلمبرداری به این فیلم داده شده است.
تماشاگران در سایت معتبر IMDB امتیاز متوسط 6 را به این درام سیاه دادهاند. هر چند من که نتوانستم ارتباط خوبی با فیلم برقرار کنم – اگر چه در جاهایی از نوع روایت آن و بی پردگیاش در نمایش سیاهیها خوشم آمد- امتیاز کمتر از متوسط 5 دادم. صد البته باید توجه داشت جهت درک بهتر پیام فیلم و برقراری ارتباط با آن لازم است فرهنگ حاکم بر منطقه و مردم آن را بشناسی و ضمناً کمی هم با تکنیکها و ویژگیهای این نوع سینما آشنا باشی.
21/11/87
پ.ن.: چند تن از دوستان ضمن ابراز لطف فرموده بودند ما به فیلمهایی که معرفی میشود دسترسی نداریم ولی علاقمندیم آنها را تماشا کنیم. در مورد فیلمهایی که در بایگانی شخصی خود داشته باشم، دریغی نیست و در صورت درخواست عزیزان تقدیم خواهند شد.
طعم ایران
حق
درود
همانطور که میدانید BBC اگر نه بهترین، یکی از بهترین تولیدکنندگان فیلمهای مستند در دنیاست.BBC به ویژه در تولید مستندهای با موضوع طبیعت و همچنین تاریخ و بومشناسی-مردم شناسی سرآمد است. مهرداد اسکوئی را هم -حتما که نه- احتمالا خیلی از شما میشناسید. پژوهشگر / مستندساز / عکاسی که بیش از مجموع بسیاری از سینماگران معروف ایرانی برای ایران عزیز افتخار آورده و از آنجا که مستندساز است آنطور که باید و شاید به ایرانیان شناسانده نشده و به آنچه شایسته آن است نرسیده.
BBC مجموعه 4 قسمتی جدیدی در مورد فرهنگ بومی و آشپزی در بخشهای مختلف ایران ساخته که پژوهشگر و کارگردان قسمتهای اول و چهارم آن (گیلان و جنوب) دوست خوبم، مهرداد اسکوئی عزیز است و کارگردان قسمتهای دوم و سوم آن (اصفهان و شیراز) نیز هنرمند مستندساز، بهمن کیارستمی.
متن اصلی معرفی مجموعه در BBC World News را به همراه ساعات پخش آن در زیر میآورم و از دوستان دعوت میکنم این مستند زیبا را تماشا کنند و با نوشتن چند خط نظرات خود در مورد این مجموعه مستند سایر دوستان را هم در لذت خود شریک کنند.
Taste of Iran
In a new four-part series, the BBC’s Iranian Affairs Expert Sadeq Saba travels around the country meeting fellow
Iranians and exploring the culinary history and culture of the different regions.
SHOWING TIMES
Saturdays from 7th February at 0810 GMT.
Repeated: Saturdays at 1810 GMT. Sundays at 0210 and 1410 GMT.
Iran is full of many surprises.
Sadeq Saba takes us on a culinary journey from the north of Iran, through the centre and down to the Persian Gulf in the south. En-route, he visits beautiful and historic cities like Isfahan and Shiraz, and samples the people, culture and food of Iran.
This week the journey begins in his home province of Gilan. Here, where the rolling Alborz mountains give way to the Caspian Sea in the north, the people believe their diet makes them more ‘open minded’.
و این هم تاریخ دقیق پخش قسمتهای بعدی مجموعه
Film 2: Esfahan on Sat 14th & Sun 15th
Film 3: Shiraz on Sat 21st & Sun 22nd
Film 4: The South on Sat 28th & Sun 1st March
داگویل – بخش دوم
نوشته: مسعود زارع مهرجردی
تام ادیسون. چیستی و چرایی.
نویسنده جوانی که تا کنون نتوانسته است موفق باشد. حس ماجراجویی او و اینکه همه را مجبور میکند به حرفهایش گوش بدهند….
لحظههای اساسی فیلم دقیقا همان جاهایی است که دیالوگهایی بین تام و گریس میگذرد. و برخی از آنها عبارتند از:
-ابتدای فیلم هنگامی که گریس تازه وارد از او صادقانه کمک میخواهد و او با درایت خودش و توضیحاتی که میدهد مردم داگویل را راضی به پذیرش گریس میکند.
-لحظه اظهار علاقه تام به گریس.
-میانه فیلم وقتی که گریس نقشه فرار را برای تام بازگو میکند و تام سعی میکند او را از این مخمصه نجات دهد. پس برای او مبلغی را تدارک میبیند. و البته بعد از آن معلوم میشود که آن را از داروخانه پدرش دزدیده است.
*تا اینجا تام یک عاشقپیشه قهرمان است که به نظر میرسد به خاطر گریس حتی از داگویل گذشته است. و این القای نرم تا مدتها با مخاطب همراه است.
-مدتی بعد از فرار ناموفق گریس که تام اقرار میکند دزدیدن پول را به گردن گریس انداخته است.
-هنگام زنجیر زدن به گردن گریس که یکی از دوستان تام این کار صنعتی!!! را انجام میدهد.
-دیدار در آسیاب قدیمی هنگامی که تام به گریس میگوید: «تو با تمام مردان داگویل همآغوش شدهای غیر از من.»
- اواخر فیلم تام شماره گنگسترها را پیدا میکند و آنها را از وجود گریس باخبر میکند.
-صحنه پایان فیلم. گریس تام را میکشد.
…
باز هم سؤال اول را میپرسم؟
تام کیست و در فیلم چه میکند؟
کمی مقدمه:
در جایی از نوشته گفتم که گریس ناتوان است و آن را پنهان نمیکند. بله.گریس ناتوان است اما احمق نیست. او خود در میانههای حضورش در داگویل به نقش تام پی میبرد و ما این را از تصنع او در مقابل تام میفهمیم. هرچند دلیلش را نمیفهمیم.
و اما نقش تام:
تام را یک نویسنده واقعگرا مینامم. نویسندهای که در داستان قرار دارد و میخواهد ببیند پایان داستان چه اتفاقی افتاده است تا بلکه بتواند با قلمی کردن آن شهرتی برای خودش دست و پا کند. به همین دلیل است که در بخشهای زیادی از فیلم نقش ناظر را ایفا میکند. حتی نوع نگاههای سادهانگارانهاش هنگام زنجیر کردن گریس این سرنخ ها را به ما میدهد.
(من دلم میخواهد نگاهم را به این بخش کمی پست مدرنیزه کنم:
تام همان نویسنده است که از قضا خودش هم در داستان حضور دارد و از ابتدا سعی کرده است موجهترین نقش داستان را خودش بردارد. باید گفت تام به واقع دانای کل ماجرا است. اما به خاطر گافهایی که در طول فیلم داده است، در پایان خود را لایق مردن میداند: «بدهید روزنامهها بنویسند: نویسندهای به دست نقش اول داستانش کشته شد.»
داگویل میتواند یک فیل سمبولیک باشد. به دلایل زیر:
-چرخ زنجیر شده: ساکنین داگویل تصمیم میگیرند برای جلوگیری از فرار گریس او را زنجیر کنند. در ابتدا گفتهام که گریس نقش یک مهاجر را در جامعه آمریکا تداعی میکند. جامعه صنعتیای که مانند باتلاقی برای ساکنانش است. و این همان نسبتی است که کارگردان آشکارا به چرخ زنجیر شده میدهد و راوی عملا از کلمه صنعتی برای این اختراع! استفاده میکند.
-برف: هنگامی که گریس پس از فرار ناموفقش به کلیسا میرود و تمام ماجرا را تعریف میکند، در همین هنگام است که برف که در ادبیات نماد پاکی و صداقت است شروع به باریدن میکند.
-سیب: محصول باغهای داگویل. در ادبیات نماد عشق است. در عین حال نماد وسوسه هم هست (سیب سرخ حوا را که میشناسید). که با توجه به محتوای داستان معنای اخیر در فیلم بیشتر متبادر میشود.
و در آخر:
لارس فونتریه با این فیلم ثابت میکند که:
-مادر سینما تئاتر است.
-جلوههای ویژه همه چیز فیلم نیست.
-سینما بدون ادبیات هیچ چیزی ندارد.
-دلیلی ندارد همه از دیدن یک فیلم لذت ببرند.
باقی بقایتان
داگویل – بخش نخست
حق
1) دسته «معرفی فیلم» را خیلی وقت است که ایجاد کردهام. یعنی از اول مورد نظرم بوده است. ولی با اینکه به تماشای هر فیلمی که مینشینم چند خطی پیرامون آن مینویسم، تا کنون زمین مانده بود.
2) «مسعود زارع مهرجردی» را که میشناسید؟ مسعود خان یکی از برکات دوره سخت و خاطرهانگیز آموزشی در شیراز برای بنده کمترین است. شاعری اهل دل، خوشسخن و صمیمی که تمام ویژگیهای نیکش را از پدر و مادری نیکوتر از خود به ارث برده است و صد البته از طبیعت گرم و همراه یزد. لهجهاش هم که دل آدم را میبرد. مسعود اهل سینما هم هست.
1+2) جناب دوست به جهت بندهپروری قبول زحمت کرده و زین پس گهگاهی از تجربیات بصری خود برایمان خواهد نوشت. پس از دوستان صاحب ذوق دیگرم هم دعوت میکنم تجربههای خواندنی، دیدنی و شنیدنی خودشان را همینجا با دیگران به اشتراک گذارند. چه، ما فرصت نداریم همه آنچه را میخواهیم تجربه کنیم. لطفا خست به خرج ندهید!
نام فیلم: داگویل
کارگردان: لارس فونتریه
محصول سال 2003
نوشته: مسعود زارع مهرجردی
در مورد داگویل خیلیها نوشتهاند و خیلیها گفتهاند. اما فکر کنم باید یک بار دیگر فیلم را مرور کنیم.
Dogville که از دو کلمه Dog(سگ) و Ville یا Village(دهکده) تشکیل شده است، احتمالا معنایی شبیه سگستان یا سگآباد میدهد. فیلم با زمان 170 دقیقه و در فضایی تلهتئاتری ساخته شده است. روایت داگویل بصورت اپیزودیک در 9 بخش و با یک معرفی کوتاه در ابتدا بیان میشود و به شیوه فیلمهای صامت در ابتدای هر اپیزود کل ماجرای آن اپیزود از زبان راوی که دانای کل است تعریف میگردد.
اما صحنه نمایش از همه اینها قابل تأملتر است. خانههای شهر دیوار ندارند، همینطور کلیسا و گاراژ و معدن و آسیاب قدیمی و لانه سگ. همینطور که خیابان نارون درخت ندارد و مزرعه، سبزیجات. و همه اینها با خطوط گچی و نوشتههایی بر سطح صحنه مشخص گردیدهاند. (و این در نماهایی که از بالا گرفته شده مشخص میشود).
مجموعه فیلم در حدود 25 بازیگر دارد و نقش اول به عهده نیکول کیدمن است.
قصد تعریف داستان فیلم را ندارم. پس از این به بعد را برای کسانی مینویسم که فیلم را با دقت تمام دیدهاند. همانطور که میدانید داستان در فضای اوایل قرن بیستم در آمریکا اتفاق میافتد، یعنی زمانی که آمریکا در اوج رکود اقتصادی قرار دارد.
بیایید کمی به داگویل نگاه کنیم: داگویل شهر کوچک آرامی در میان کوههای راکی است. کارگردان مختصات این ناکجاآباد را بارها به ما گوشزد میکند و این هنگامی جالبتر میشود که بدانیم کارگردان تا آن زمان هرگز به آمریکا نرفته است!! پس معلوم است که با یک کارگردان معمولی طرف نیستیم. برگردیم به داگویل. داگویل همه چیز دارد:
صنعت: تراشیدن لیوانهای مستعمل که به نازک شدن دیواره آنها منجر میشود و معدن که متروک است.
کشاورزی: باغچه سبزیجات و باغ میوه که هردو فعال هستند.
مذهب: کلیسا که برای ایراد سخنرانی و تصمیمات مهم استفاده میشود.
و دست آخر رسانه: رادیوی پدر تام که به گفته او تنها آهنگ هایش به درد میخورد. البته از نظر فنی اعلامیههایی که کلانتر به دیوار میزند هم رسانه محسوب میشوند.
داگویل یک آمریکا در ابعاد کوچک است. تازه واردی میآید. داگویل به شیوه دموکراتیک، رأی به ماندن او میدهد و او کاملا از این تصمیم راضی است. (رجوع غیر مرتبط به سگ ولگرد صادق هدایت: مردی قلاده طلای سگ را از گردنش باز میکند و او راضی است. در حالی که یک سگ اعیانی به یک سگ ولگرد تبدیل شده است). گریس در این مدت کارهایی را که اهالی داگویل احتیاجی به انجام آن ندارند انجام میدهد: برای کور چشم میشود، برای معلول پا، برای پیرمرد اعتماد به نفس، برای مزرعه کارگر، برای بچهها معلم و… و دست آخر برای تمام کارهای غیر لازمی که انجام میدهد نمیتواند آنجا را ترک کند. (رجوع غیر مرتبط: افسانه سیزیف)
داگویل یک آمریکا در ابعاد کوچک است. و این را کارگردان با اشاراتی به ما گوشزد میکند. (آهنگ نیو امریکن که از رادیو پخش میشود، گنگسترها و….)
لازم است بدانیم که نیکول کیدمن درست پس از جدایی از همسر سابقش، تام کروز، این نقش را پذیرفته است و شاید همین شوک در بازی فوقالعاده او در نقش «گریس»
بیتأثیر نبوده است. اصلا بیایید کمی به گریس نگاه کنیم. گریس انسان خوبی است که دارد از پلیدی فرار میکند. اما چرا از کوه نمیگذرد؟ چون نمیتواند بگذرد!!! گریس یک ناتوان است. به قول «تام» گریس ضعیف است و ضعفش را پنهان نمیکند. گریس در هیچ جای فیلم اعتراض نمیکند. راستش نمیدانم این خوب است یا بد. شاید در دوران استحاله روانی که در گریس رخ میدهد او مسخ میشود. شاید القای این نظریه که «وقتی قدرت نداری مبارزه هم نکن» کمی آزار دهندهتر از نظر اول باشد. به نظر میرسد پیام کارگردان در این زمینه کمی گنگ به مخاطب رسیده باشد. (دوستان میتوانند در همینجا به نگارنده تقلب برسانند و خانوادهای را از نگرانی درآورند!)
به هر حال نتیجهگیری بخش اول: نیو امریکن زیبایی عذابآور و غیر قابل فراری برای تازهواردها دارد…