شقایق
همراهی خدا با انسان مثل نفس کشیدن است: آرام، همیشگی، نزدیک!من دروغ گفتهام
من دروغ گفتهام
اعتراف میکنم که بارها
-زیاد
دروغ گفتهام
و این روزها که از دروغ گفتن سادهتر است
اعتراف میکنم
که هرگز تا این حد
-تا پای جان
از دروغگو بودن پشیمان نبودهام
من دروغ گفتهام
و حالا در انفرادی تنهایی خودم
-سخت
حبس گشتهام
و پروا ندارم حتی
که تیرباران شوم
اما سخت میهراسم
و دست و دلم فراوان میلرزد
که در جرگه خدایان دروغ و فریب این روزگاران
به حسابم آرند
و این را راست میگویم
من دروغ گفتهام
اعتراف میکنم که بارها
فراوان دروغ گفتهام
و اعتراف میکنم
که این یکی را راست گفتهام
3 شهریور 88
سرکه و عسل در یکم شهریور
دوست و همکار فاضل و فرزانهام، که خواستهاند «هیچکس» باشند، در نوشتاری به مناسبت روز پزشک، با نگاه به برخی آموزههای اخلاقی و عرفانی مولانا و با اشاره به حقیقتی مهم، پرسشی طرح کردهاند که پاسخ به آن میتواند برای بسیاری از ما راهگشا باشد. پس استاد گرامی، همکار عزیز، بسمالله.
استحالۀ ترشی ناگوار و کامآزارِِ سرکه به مزۀ خوشایند و گوارای سرکنگبین برآیند دو همنشینی است: یکی آمیختن جانِ ترش و سرد سرکه با نهاد گرم و شیرین عسل، و سپس همدمی این دو با گرمی و روشنایی آتش، تا به مددش، این دو ناسازگار چند جوشی در دل هم بزنند و در هم زیر و زبر شوند و به سرّ هم واقف گردند و چنان همدل شوند که سرانجام سرکنگبینی حاصل شود که شاید و باید… سرکنگبینی که لهیب دلهای سوزان را، و تشنگی تلخکامان را فرو بنشاند و فریادرسِ جگرِِ سوختگان شود و رخسار زردرویان را به همان سرخی کند که عسل شفابخش و آتش اهورایی….
مولانا در مثنوی چندین بار از داستان همجوشی سرکه و انگبین بهره برده است، گاه این چنین:
همچو شهد و سرکه در هم بافتم تا سوی رنج جگر ره یافتم
یعنی به همین معنا که اکنون گفته شد، و گاه در جستجوی معنایی دیگر که در آن، مولانا مردان خدا را همچون شهد و انگبین میداند که اگر گرمی و نرمی نهادِ پاک آنان و شیرینی و وسعت دل ایشان نبود، ترشی و تیزی و سردی و قبض اهل دنیا جهان را پر از رنج و قهر و کین میکرد. پس هر گاه کافران و حقپوشان، سرکة ناسپاسی و قهر در عالم بریزند، مردان حق شهدِ لطف و وفا درمیافزایند تا مبادا رنجها بر جهان چیره شوند و عالم را ویران کنند. در نگاه مولانا مردان خدا، شیرینکار و شیرینسخن و شیرینرفتارند و چنین است که اگر هویها و خواستههای پایانناپذیر سامان جهان را نمیآشفت، همه جای این جهان، شهد و شکّر بود:
آفت دنیا هوی و شهوت است ورنه اینجا شربت اندر شربت است
ولی این آرزویی بیش نیست، بس بسیار از ما خلق جهان بستة هوی و شهوتایم و تا هنگامی که جان از تن بکنیم، در همین هوی و شهوت میتنیم. پس چه باید کرد؟ راهکار مولانا این است که در برابر این سرکِِگی، مردان حق پریشان و تُرُش نشوند و از جان عسلین خود به جهان شیرینی ببخشند:
تو عسل، ما سرکه در دنیا و دین دفع این صفرا بود سرکنگبین
سرکه افزودیم ما قوم زحیر تو عسل بفزا، کرم را وامگیر
و:
چون که سرکه، سِرکِگی افزون کند پس شکر را واجب افزونی بود
قهرْ سرکه، لطف همچون انگبین کین دو باشد رکن هر اِسکنجبین
انگبین گر پای کم آرد ز خَلّ آید آن اسکنجبین اندر خلل
اما چنین پیوسته و مدام شهد ریختن، و خسته نشدن و به کنجی نخزیدن و سرخورده نشدن آسان نیست؛ چه آسان؟ که از خون خویش ریختن و جان باختن دشوارتر است. مولانا چنین میداند که چنین شهد بیپایانی نمیتواند از کوزهای خرد سرازیر شود و بر این همه تُرُشی چیره شود مگر آنکه آن خم راهی به دریای عسل داشته باشد.
قوم بر وی سرکهها میریختند نوح را دریا فزون میریخت قند
قندِ او را بُد مدد از بحر جود پس ز سرکهیْ اهل عالم میفزود
خم که از دریا درو راهی شود پیش او جیحونها زانو زند
گر پلیدان این پلیدیها کنند آبها بر پاک کردن میتنند
گرچه ماران زهرافشان میکنند ورچه تلخانمان پریشان میکنند
نحلها بر کوه و کندو و شجر مینهند از شهد، انبار شکر
زهرها هرچند زهری میکنند زود تریاقاتشان بر میکنند
باری، سخن کوتاه کنم، مرادم از این گفتهها، وعظ و ارشاد نیست، که واعظان و مرشدان بسیارند و در کار خود نیز بس کوشا و استوارند. امروز روز پزشک بود و قصد من اشارتی به احوال خودمان – ما پزشکان- است. زیرا برای پرسش از احوال ما، کسی جز خودمان سراغمان را نمیگیرد. جویا شدن از احوالمان که سهل است، حتی در همین یک روز هم ما پزشکان – هر چند راستکردار و بیطمع و بی تمنای پاره و رشوت باشیم- باز از بیماران خود سخن گرمی نمیشنویم، از دوستان و رفقایمان که برایشان خدمتی کردهایم پیامکی دریافت نمیکنیم، آشنایانمان برایمان آف تبریکی نمیگذارند و زنگ تلفنمان را شور شادباشی در پی نیست. لاجرم ما پزشکان خودمان روز پزشک را به یکدیگر تبریک میگوییم و بیهوده تلاش میکنیم ناخرسندی خود را از این تنهایی پنهان کنیم، باری، گاه برخی از ما این تبریکها را با چاشنی تندی از سرزنش و طعن بر خود همراه میکنیم و سخنمان را به طنزی خاکستری میآلاییم یا میآراییم.
بگذرم، من با آن مقدمه و این گلایهها، ابداً قصد متناظر دانستن و تشبیه پزشکان را به مردان خدا، و بیماران را به حقپوشان و ناسپاسان ندارم و اصلاً اینگونه مقایسهها را هشیارانه و خردمندانه و درست نمیدانم، غرضم از استشهاد به مولانا نیز چیز دیگری است که خواهم گفت…
همة دردم این پرسش شاید فراموششده است که ما پزشکان چگونه میتوانیم برای کاستن از درد و رنج هر روزة این مردم، این مردمی که ما را جز به هنگام پریشانی و رنجوری خود به یاد نمیآورند، جان خود را چنان شیرین کنیم که خود گزند و آسیب نبینیم و در سلامت روان، و با خشنودی و شادمانی به درد ستاندن و درمان دادن بپردازیم؟
پرسش را شنیدید؟ پاسخ شما چیست؟ به عمد دیدگاه مولانا را در آن آغاز آوردم تا بدانید از آن راههای فردی و سالکانه چیزی به گوشم خورده است، ولی راستش را بخواهید آن را برای نجات پزشکان و نیز بیماران امروز، اگر چه لازم، ولی کافی نمیدانم و راه حلّی اجتماعی تصورش نمیکنم. (تیتر صفحة اوّل جام جم امروز حاکی از عدم کفایت درآمد بیش از هشتاد درصد پزشکان عمومی بود!)
یک بار دیگر: پرسش این است: ما پزشکان چه کنیم تا شیرین بشویم یا شیرین بمانیم و از تلخی و ترشی روزگار و اهل آن رخ در هم نکشیم؟ چه کنیم تا طبیب عیسویهُش باشیم نه طبیب آدمیکش؟
اگر شده است که دلشکسته شوید، اگر شده است که از خود به بیم بیافتید، اگر به سرتان زده که برزویة طبیب را فراموش کنید، اگر گاه به خاطر پزشک شدن خود را در تنهایی سرزنش کردهاید، بگویید چه کنیم؟
لطفاً شعار ندهید، چون این یکی را خوب یاد گرفتهایم، و نه علاقهای به آن داریم و نه نیازی! بسمالله!
رمضان، نمایشگاه قرآن، روز پزشک، ماه بخشایش…
یکم:
میگویند هرگاه که آب مینوشی بگو «یا حسین».
این روزها که آب میبینی و نمینوشی، آرام بگو «یا ابوالفضل»
دوم:
جمعه، سیام مرداد 88، تهران، نمایشگاه قرآن:
کتابفروشها مگس میپرانند، اما انواع کلیات مفاتیح و جزئیات شیطانپرستی ترکانده است!
… کمی مرتبط: رمضان، با کمری شکسته!
سوم:
همکار خوبم، روزت مبارک.
همیشه در نجوا با خدای خصوصیام امید دغدغهمندی، مردم دوستی و اخلاق مداری داشتهام. دعایم کن.
… کمی مرتبط: من طرفدار انقلاب مخملیام!
چهارم:
آیتالله مکارم شیرازی، در نخستین لحظات پس از افطار در کانال نمیدانم چند صحبت میکند. من که در حال تدوین جلد سوم مجموعه آثار دکتر مصطفوی کاشانی هستم، حالا بهتر از دغدغههای قدیمی ایشان در مورد اخلاق و جوانان و… باخبرم. دارد میگوید رمضان ماه بخشایش است و باید گذشته را دور ریخت و بخشود و آشتی کرد تا خدا هم تو را ببخشاید و با تو آشتی کند و….
هی تو عزیز دل! همسایه پایینی را میتوانی ببخشایی، اگر حتی گناهی کرده باشد.
میتوانی بروی یقهاش را بگیری و گفتگو کنی! یا این که بیگفتگو تنها ببخشیاش و خلاص. خدا هم میبخشاید.
عطارنامه 10 منتشر شد.
شماره دهم نشریه عطارنامه منتشر شد.
در این شماره میخوانید:
اخلاق پزشکی، روزنی به پزشکی پیشگیری در طب کهن، ژرفای طب در میان مردم، درمانهای گیاهی بیماریهای کودکان در هزارجریب مازندران، زندگی و آثار حکیم میرزا احمد تنکابنی، موفقیت بزرگ دکتر احمدی (مبدع داروی ضد سرطان حصا-آ)، گفتگو با حاج عبدالعظیم جباری، معرفی کتب طب ایرانی، تدابیر فصل تابستان، تدابیر دوران بارداری، معرفی گیاه شنبلیله، خوراک سالم (خورش کدو و بادمجان)، اقبال به طب سنتی در افغانستان، اخبار و….
این دومین شماره عطارنامه پس از تغییر کادر علمی و اجرایی، به سردبیری بنده کمترین و همراهی دوستان دانشمندم در هیأت تحریریه است. از همه شما گرامیان دعوت میکنم با مطالعه نشریه و ابراز انتقادها و پیشنهادهای خود و از جمله تکمیل و ارسال فرم نظرخواهی، ما را در نیل به جایگاه مطلوب راهنمایی نمایید.
چرا اینقدر تلخی تو…؟
آقای دکتر روانشناسی که میهمان یک برنامه تلویزیونی است حرفهای قشنگی میزند در مورد دوری اعضای خانوادهها و زن و شوهرها از هم.
میگوید باید با هم حرف بزنیم، حرف های قشنگ، حرفهای صمیمی. میگوید از جملهها و تکیهکلامهای تلخ که طرف مقابل را میگزد استفاده نکنید. مثلا حتی به همسر یا فرزندتان که آمده اتفاقی یا اشتباهی را برایتان تعریف کند نگویید «من که گفته بودم!»
همه تکیهکلامهایی که دوست ندارم و حرفهای تلخی که گاهی اینجا و آنجا در پاسخ حرفهای صمیمی و بیغرضم میشنوم برایم تداعی میشوند….
درباره اِلی…
کارگردان: اصغر فرهادی، محصول 1387
برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی از جشنواره فیلم فجر، خرس نقرهای بهترین کارگردانی از جشنواره فیلم برلین و جایزه بهترین فیلم داستانی از جشنواره فیلم تریبکا
پس از آنکه حدود 3 سال پیش «چهارشنبه سوری» اصغر فرهادی را دیدم، به علت فضای ابتذال غیرقابل تحملی که
بر سینما چیره شده بود، با سینمای ایران قهر کردم. به طوری که در این دو سال، بر خلاف سنت ترکنشده سالهای پیشینام، قید شبهجشنواره فیلم فجر را هم زدم. یعنی سینمایی که تقوایی، کیارستمی، بیضایی، مهرجویی، حاتمیکیا، کریممسیحی، فرمانآرا و… در آن نبودند، یا کمرنگ بودند و به شکلی به محاق میرفتند برایم بیمعنی بود. آری، آخرین لذت من از سینمای ایران در «چهارشنبه سوری» رقم خورد.
پیش از آن موفق نشده بودم «شهر زیبا» و «رقص در غبار» را ببینم ولی از دوستان حرفهای خیلی شنیده بودم و البته چهرهپردازی غریب فرامرز قریبیان در «رقص در غبار» حیرانم کرده بود.
خیلی پس و خیز کردم تا برای تماشای «درباره الی» دوباره به سینما بروم که البته حاشیههای آنچنانی فیلم و هنرپیشه اصلیاش و فروش خوب گیشهاش، که این روزها و پس از ظهور مخلوق عجیبی به نام «اخراجیها» لزوماً برای یک فیلم امتیاز مثبت تلقی نمیشود، کمی در این تردید نقش داشت.
…………………………………………………..
«درباره الی» در سینمای این روزهای ایران یک شاهکار است. یک اثر ارزنده و قابل تحسین که ارزش بیش از یک بار دیدن را هم دارد. این فیلم برای غیرحرفهای هایی چون من میتواند یک مدرسه خوب باشد: کارگردانی، بازیگردانی، بازیگری، فیلمنامهنویسی، دیالوگنویسی، فضاسازی، چهرهپردازی و فیلمبرداری سطح کیفی خیلی خوبی دارند. و مهم آن که ردپای هیچ کدام در فیلم دیده نمیشود.
بازیها، از گلشیفته فراهانی و ترانه علیدوستی که بازیهای خوبشان بیشتر از بازیهای ضعیفشان است، و شهاب حسینی و مریلا زارعی که بازیهای خوبشان کمتر است، تا تمام هنرپیشههای نه چندان معروف و حتی آن پسربچه شیطان نمره بالایی میگیرند. حتی صابر اَبَر که دقایق کوتاهی در فیلم حضور دارد خوب است، گرچه عالی نیست.
نکته مهم در بازیها، واقعی بودن آنهاست. شما هیچگاه با هیچیک از شخصیتها احساس غریبگی نمیکنید، نه قلمبه حرف میزنند و نه سلمبه راه میروند. اینها خود ما هستند، با همان تکیه کلامها، شیطنتها، غصهها، واکنشها و رفتارهای هرروزهمان. در این وانفسایی که دستکم روزی یک بار در سینما و تلویزیونمان میشنویم: «یعنی کی میتونه باشه؟!» باید دست فیلمنامهنویس و کارگردان را بوسید و وی را به خاطر نوشتن دیالوگهایی تا این حد واقعی ستود.
امّا «درباره الی» بجز هنرمندان دیدنیاش و صرفنظر از سایر عوامل فیلم، دو هنرمند بسیار مهم درجه یک دارد که آنقدر خوبند که دیده نمیشوند: دوربین و چهرهپردازی.
شما فقط 10-5 دقیقه اول را «تماشاگر» هستید و از لحظه ورود به ویلای متروکه و شلوغی و همهمه و رفت و آمدهای فراوان افراد و گفتگوهای همزمان آنها دیگر چیزی را تماشا نمیکنید و به لطف تصویربرداری خوب حسین جعفریان، خودتان هم بین آنها در رفت و آمدید و همه چیز را با وجودتان درک میکنید. این دوربین هنرمند در صحنههای پرالتهاب جستجو در آب و اضطراب و نگرانیهای پس از آن حضور هنرمندانهاش را به اوج میرساند و بیننده را پابپای شخصیتها جان به لب میکند.
هنرمند دوم، چهرهپردازی تحسینبرانگیز مهرداد میرکیانی و گروهش است. بویژه آنجا که ظرف 5-4 دقیقه سینمایی، چهره بشاش و بزککرده شخصیتها، رنگپریده، یخکرده و درهمشکسته میشود. چنان که یأس، فروماندگی و اضطراب را میتوان از چشمها، لبها و تارهای مو خواند و «باور کرد».
و صد البته همه اینها به یاری تدوین عالی تدوینگر باسابقه، هایده صفییاری، فرصت عرضاندام یافتهاند. آری، در یک فیلم اگر تمام عوامل کارشان را به بهترین نحو انجام ندهند نتیجه نهایی، مشکل را فریاد خواهد زد. به این اعتبار گرچه به خاطر کیفیت بد پخش صدای سالن سینما نمیتوان در مورد صدابرداری و صداگذاری داوری کرد ولی میتوان از کیفیت خوب آن هم با اطمینان سخن گفت.
اینجا باز مجبورم با یادآوری تغییرات هنرمندانه طرز نگاهها و تون صداهای هنرپیشگان در بزنگاههای فیلم از نقشآفرینیهای خوبشان یاد کنم و با يادآوری هنر واقعینویسی فیلمنامهنویس و کارگردان در خلق صحنههای مشاجرههای مأیوسانه و از سر اضطراب زوجهای فیلم، کارش را بستایم.
…………………………………………………..
از فرم که بگذریم، «درباره الی» پیام ومحتوایی تلخ، جسورانه و گزنده دارد و نکات اخلاقی مهمی را به ما گوشزد میکند که میرنجاندمان و از خودمان بیزارمان میکند. از نوع نگاهمان به «زن» و بایدها و نبایدهایش، که در داوریهای افراد نسبت به «الی» و همچنین مشاجرههای دو زوج داستان تجلی مییابد یا مسؤولیتناپذیری و افسانهبافیهایمان در موقعیتهای سخت و تمایلمان برای شریک کردن دیگران در ناکامیها تا ترسمان از بازگو کردن حقیقت در جایی که ممکن است موجب زحمتمان شود و مخفی کردن یا حتی وارونه جلوه دادن آن حتی اگر آبرو و شرافت دیگری را نابود کند. تا جایی که بگوییم: «کسی که مرده، آبرو میخواهد چه کار؟!».
و در پایان توجه کنید به صحنه زیبای پایانی فیلم که چگونه خودروی رفقا در گِل فرو رفته و بیرون نمیآید…
آری، پایمان در گِل است و ناتوان از نجات خویشتنیم.
…………………………………………………..
کار اصغر فرهادی روز به روز دارد سختتر میشود. او حق ندارد نزول کند، حق ندارد کارنامه درخشان چهار برگیاش را خراب کند. من امیدوارم که او باز هم بتواند با همکاری دیگر دلسوزان سینمای ایران این سینمای رنجور را زنده نگاه دارد. من برایش دعا میکنم.
…………………………………………………..
«درباره الی» برای کارنامه چهار ساله وزارت «ارشاد» غیرفرهنگی دولت نهم بس، چرا که یکتنه فضاحت «خروس جنگی» و «هرچی تو بخوای» و «اخراجیهاها» را جبران میکند. اما آیا با شرایط موجود میتوان امید داشت که در چهار سال آینده یک «الی» دیگر متولد شود؟
گام هفتم: قانون کوچک
شیخالرئیس پورسینا، نامی پرفروغ و خیرهکننده است که بر جلد هر کتابی حک شده باشد نگاه بیننده را بیاختیار
میرباید. از دوستداران عرصه معقولات باشیم یا طب، ریاضیات و یا موسیقی تفاوتی نخواهد کرد، و مطمئناًَُ علت چنین امری بینیاز از شرح و تفسیر است!
اینک فرض کنید پس از گذشت چندین قرن از حیات این نابغه ایرانیِ جهانوطن و فهرست شدن آثار موجود و مفقود او، ناگهان کتابی در اختیارتان قرار گیرد که در هیچ فهرستوارهای از آثارش ثبت نشده باشد؛ در آن صورت شوق مطالعه و آگاهی از محتوای آن شعلهورتر است، حتی اگر صحّت انتساب آن به شیخ ضعیف باشد یا تضعیف شود. اثری که در پیش رو دارید حامل چنین اوصاف و پیامی است. این اثر ترجمه کتابی با عنوان «القانون الصغیر فی الطب ابن سینا» به تصحیح «احمد فرید المزیدی» است که به دست توانای دکتر شاکر لوایی به پارسی برگردانده و توسط دکتر حسین رضاییزاده تحقیق ویراستاری شده است.
کتاب، پس از حمد و ستایش الهی، با مقدمهای درباره کلیات آناتومی و بیان اندامهای مفرد و مرکب آغاز میشود. بخش دوم آن راجع به بیان قوا و خواص گیاهان دارویی و بطور کلی ادویه مفرده است و در بخش سوم به کلیاتی در باب انواع بیماریها، علائم و نسخة درمانی آنها به زبانی همگانی و سهلالعمل پرداخته است.
«قانون کوچک» هشتمین کتاب از مجموعه کتبی است که در قالب طرح احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران به چاپ رسیده است.
ابراهیم…
حق
درود
طی چند روز گذشته و به دنبال انتشار مطلب «برای ابراهیم، معلم دیوانه» دوستان زیادی تماس گرفتند یا ایمیل فرستادند و جویای چند و چون ماجرا بودند. ضمن سپاس از همه یاران عزیز عرض میکنم مطلب مربوط است به معلم گرانمایهام جناب آقای ابراهیم دماوندی که در بازگشت از نماز جمعه تاریخ 26/4/88 بازداشت شده و متأسفانه با گذشت دو هفته، تا امروز رها نشدهاند. ایشان پیری جواندل، دینمدار و مخالف خشونت و معلمی خستگیناپذیر در مقطع دبیرستان و واجد صفات نیکوی انسانی هستند. از همه دوستان التماس دعا داریم.
رب اشرح لی صدری و یسر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
———————————————————————
پس نوشت: امروز، 15 مرداد، بالاخره پس از 20 روز معلم خوبمان، آقا ابراهیم، رها شد و به آغوش خانوادهاش بازگشت. به امید رهایی تمام دربندان آزادی.
سمساري 1 – VCD
حق
درود بر همه
عرض شود که… آقا جان از وقتی ما این سمساریمان را همین بغل افتتاح کردیم فقط مشغول مگس پراندن بودیم و بس.
چند نفری هم که آمدند داخل قصد تشویش اذهان عمومی داشتند و تهمت گرانفروشی زدند و اینها. یکی نبود بگوید اخوی جان شما بخر باش، خوب چانه میزنیم! از قدیم گفتهاند چانه برکت کاسب است!!
الغرض این که از این پس گاهی گداری همین وسط اتاق پذیرایی بساط میکنیم تا کور شود هرآنکس که نتواند دید!
حالا شما بگو بیکلاسیه! نه آقا جان! پیامهای بازرگانیه! از مهدکودک محلی جام جم که کمتر نیستیم!
اما برای شروع به جهت تنگی شدید فضای منزل و همچنین تنگی شدیدتر دست و بال! با کلی ناله و آه آرشیو VCDهایمان را حراج میکنیم!
نه برادر من! کی گفته کسی VCD نمیبینه، همه تو کار DVD هستند؟ نخیر، بعضیها ترجیح میدن با قیمت خیلی کمتر فقط فیلم رو ببینند و همین.
القصه بنده یک آرشیو 1490 تایی VCD دارم که شامل 61 عنوان کارتون، 53 عنوان دوبله فارسی، 15 عنوان زیرنویس فارسی، 1079 عنوان زیرنویس انگلیسی، 1 عنوان هندی، 49 عنوان ایرانی و 232 عنوان متفرقه است و به قیمت توافقی که هوای سیخ و کباب را داشته باشد میفروشم.
در ضمن اینها لیست هم دارند و اگر دوستی خواست امر کند تا لیست را بفرستم خدمتش.
منتظرم و دستگاه پول شمارم رو هم روشن کردم!
برای ابراهیم، معلم دیوانه
«بارها به دانش آموزان در کلاس یا سر صف گفته بودم که اگر فراموشی نبود چقدر زندگی سخت میشد، چقدر تحمل مصیبتها دردناک بود. اگر زمان متوقف میشد ما در نقطه صفر از دست دادن عزیزان چه ناشکیبا و اندوهگین میماندیم. انگار دیگر فردایی نخواهد بود و این ماتم همیشگی است، امّا چه زود فراموش میکنیم! ای کاش فقط فراموش میکردیم، چون نسیان و فراموشی نعمت پربرکتی است که چرخه امید و زندگی را محقق میسازد… تنها یک مطلب را باید به شما بگویم و یک مسأله را باید همه بیاموزیم: دوست داشتن و غمخواری مردم مدرک دانشگاهی نمیخواهد، پست و مقام نمیطلبد، به تحصیلات مستمر نیاز ندارد، حتی به آداب و تعارفات مسخره کلیشهای محتاج نیست. دوستی با مردم نیازمند آموختن الفبای عشق است….»
سلام ابراهیم، سلام معلم دیوانه من؛
اکنون که این نامه را برایت مینویسم «کمکم دارد پاییز از راه میرسد… همیشه بادهای تند و زرد شدن برگهای درختان خبر آمدن پاییز را میداد و فوج کلاغهای کوچنده در آسمان
شهر، قربت پاییز را تکیل میکرد»، اما امسال نمیدانم چرا پس از بهاری سبز و دلگرمکننده به ناگاه پاییز آمده است! تو گویی تابستان در این گرمای آزاردهنده گوشه خنکی برای خودش پیدا کرده و خفته است! نمیدانم چرا به ناگاه همهچیز در اطرافمان زرد شده و کلاغها هم کوچ نمیکنند، انگار که میخواهند تا همیشه در شهر بمانند!
از احوالات ما اگر بخواهی، اینجا هوا خیلی گرم شده است. راستی در این ظهرهای تابستان، آنجا که تو هستی، کسانی هستند که «نوبتی یکدیگر را باد بزنید»؟ یا این که «عطش»تان را فقط «آب خنک» فرو مینشاند؟
معلم دیوانهام
اینک که از من دور شدهای، تو را به خود نزدیکتر یافتهام – و مطمئنم که تو نیز به خدا نزدیکتر شدهای. چیزهای زیادی هست که این سالها از تو در نظر داشتهام ولی روی مطرح کردنشان را نداشتهام و حالا که دارم برایت نامه مینویسم میخواهم بگویم.
من همیشه فکر میکردهام که تو دیوانهای، برایش هم دلیل دارم. یکی آن که «تو معلمی و معلمی بیش ار آن که شغل تو باشد، عشق و زندگی توست. تو به بهروزی مردم امید داری و همواره هزینه چنین عشق و امیدی را پرداخته ای». تازه «امنیت شغلی تو برایم هیجانآور است. تو هر سال کولهبار خستهات را از مدرسهای به مدرسهای دیگر میکشانی. آخر تو چگونه میتوانی حافظ منافع بیپایان و ناسره آنان باشی در حالی که در بند منافع سالم خود نیز نیستی؟! و تازه جرم دیگرت هم این است که: راوی قصههای رفته از یادی»!
پیشترها برایم گفته بودی: «سالهای خیلی دور، آن وقتها که محلههای تهران با چراغ تیرکهای چوبی و سیمانی روشن میشد و فاصله خانهها تا نانوایی و قصابی و ماستبندی و سبزیفروشی و… چنان زیاد بود که تمام اتفاقات فراوان دوران کودکی در طی آنها شکل میگرفت، بیشتر کارها را دستجمعی و همراه هم انجام میدادیم….» تو همیشه به جمع اعتقاد داشتی، همواره سعی میکردی به ما بقبولانی که تواناییمان بیش از آن است که هستیم و همیشه میخواستی ما را دغدغهمند و مسؤول بار بیاوری. تو اصلاً نماد دغدغههای فراوان اجتماعی هستی، دغدغههای فراوانی برای خاکت، مردمت و فرزندان بیشمارت که ذره ذره وجودت را به کام کشیدند تا روح بلندت و شوق بیپایانت برای فراگرفتن، فرادادن و خدمت کردن از تاریخ تولد سجلیات پیروی نکنند. و عجیب آن که تو، تویی که جمعهها هم مدرسه و بچههایت را رها نمیکردی، به عنوان دستخوش یکی از همان رفتارهای اجتماعیات به سفر رفتهای!
بگو بدانم، «هتل»تان راحت هست؟ شنیدهام چند روزی است هیچ نخوردهای؟! باز دیوانگیات گل کرد؟ یا نکند فراموش کردهای با خودت پول برداری؟ اینجا که رفتهای، مگر معلمها ارج و قربی ندارند؟ «خانه معلمی»، «رستوران طرف قراردادی»، چیزی؟! راستی آن «راز قدیمی» یادت هست؟ دست در جیبت کن، شاید «یک مهربان دوستداشتنی از ناحیه خدا» یک دوریالی و یک یکریالی در جیبت گذاشته باشد. آخر تو که شغلت شغل انبیاست، جایی در نمیمانی، خدا را شکر همهجا عزیز هستید شما.
پیشترها فکر میکردم اگر روزی پسرکم بپرسد ویژگیهای یک انسان خوب و متعهد چیست، تو را برایش مثال میزنم و میگویم باید زیاد بخواند تا زیاد بفهمد، از مردم جدا نباشد، نگران محیط زیست و سلامت و ورزش و مشکلات معیشتی مردم باشد، بدون چشمداشت به دیگران خدمت کند و از خود بگذرد، باتقوا و درستکردار باشد، دروغ نگوید و حرف لغو به زبان نیاورد، از تکروی بپرهیزد و جمعگرا باشد، دغدغه همه مظلومان ایران و فلسطین و لبنان و افعانستان و عراق و خلاصه همه جهان را داشته باشد، در تظاهرات مردمی شرکت کند و… و «نماز جمعه» هم برود. ولی این دیوانهبازیهایت را که دیدم تصمیمم عوض شد. میخواهم یادش بدهم سرش به کار خودش باشد، درس بخواند و «دکتر» بشود، چون دکتر بودن بهتر از سپور بودن و یا مردم بودن است. شاید هم کارش را درست کردم، رفت قاطی مغزهای فراری! چه میگویم… انگار دارم مثل تو دیوانه میشوم! آنجا که هستی خوب استراحت کن. تو را به خدا کمی هم فکر کن. آخر ما و خانوادهات چه گناهی کردهایم که تو دیوانهای؟!
بگذریم… با همه اینها که برایت نوشتم، بدان که دیوانه عزیزی هستی. من و بقیه شاگردانت در قنوتهایمان به نیابتت دعا میکنیم: «رب اشرح لی صدری و یسّر لی امری و احلل عقده من لسانی یفقهوا قولی»
امیدورام که «سالم» از این سفر برگردی و باز هم صدباره برایمان نیایش خواجه عبدالله انصاری را از مخاطبه هفتم الهینامه زمزمه کنی:
«ای عزیز، هرکه دانست که خالق در حق خلق تقصیری نکرد، از بد پاک شد و هرکه دانست که قسّام، قسمت روزی بد نکرد، از حسد پاک شد. طومار به یک خط است، گفتار آدمی سقط است. همه درخواب غرورند، مشغول نشاط و سرورند. میپندارند که آنچه میباید، دارند، وای از آن دمی که پرده از روی کار بردارند. سخن جز به راستی نباید گفت و راست را نباید نهفت. صحبت خلق دردیست که دوایش تنهائیست. درد فراق نه نیکوست، امّا چاشنی شوق و ذوق در اوست. گریه که از فراق است، خون و آب است و خونابه که از وصال است روح نایاب است. اگرچه شب فراق بس تاریک است، دل خوش داریم که صبح وصال نزدیک است. دیده از ظلمت شب هرچند در جفاست، امید روشن خورشید در قفاست. آهسته باید بود و لیکن دانسته باید بود. دانسته به خرابات شدن رواست و ندانسته به مناجات رفتن خطاست. بهشت را به بهانه میدهند اما به بها نمیدهند. حال بهانه است و قال افسانه، سالک آن است که باشد از این هر دو بر کرانه. طاووس را رنگ باید و رفتار عندلیب را آهنگ باید…. هرچند نفس طالب بقاست، اما بقای جاوید در فناست؛ پس وظیفه هر خردمندی طالب فنا بودن است و قدم در طریق نیستی نهادن و راه بقا پیمودن».
اخراجیها -2
اخراجیها – 2 (1387)
کارگردان: مسعود دهنمکی
به اصرار همسربانو اخراجیهای 2 را دیدیم. این فیلم آنقدر خوب است که 35 دقیقهاش را هفته پیش دیدیم، بقیهاش را دیشب!
موقعی که اخراجیهای 1 ساخته و نمایش داده شد، خیلیها گفتند این فرهنگ جبهه نبوده، بعضیها با فیلم مسأله محتوایی داشتند و بعضیها مسأله فنی و تکنیکی. بعضی هم از مسائل دیگری میگفتند، این که چنان بودجه ای در اختیار فردی قرار گرفته که تجربه فیلمسازی ندارد و تنها چند مستند کممایه آنچنانی ساخته، این که اساتیدی چون بیضایی و تقوایی و… چنین فرصتی پیدا نمیکنند، این که این آدم مایه اداره اینهمه هنرپیشه خوب را نداشته و… و البته گروهی هم به گذشتههای فیلمساز ارجاع میدادند که چماق بدست بوده و خشونتطلب و….
من هم البته اخراجیها را دوست نداشتم و دهنمکی را هم نمیتوانم دوست داشته باشم ولی فیلم را دیدم، بعضی جاها خندیدم و جایی هم متأثر شدم. و یادتان هست که فیلم چقدر فروخت و شد آنچه شد.
اخراجیهای 2 اما داستان دیگری است. یک مشت از معروفهای سینما دور هم لودگی میکنند، کسی بازی نمیکند، اصلا فیلمنامهای نیست که بازی کنند. فیلمساز هم یا مریض بوده یا خواب مانده… یا شاید هم قدش بیشتر از این نرسیده است.
فیلم اصلا کمدی نیست. نه موقعیت های کمیک دارد، نه آدمهای کمیک، نه گفتار کمیک و نه رخدادهای کمیک. این یک مسخرهبازی گران قیمت است. انگار که دارند برایت جوک تعریف میکنند، جوکی که بیمزه است ولی به ضرب کلام و رفتار مبتذل و بکارگیری لهجه اقوام مختلف در یکی دو موقعیت لبخندی به لبت مینشاند.
میگویند یکی اکس میزنه میره فضا، اون یکی با ضدهوایی میزندش!
دقت کنید. اینجا به جهت سرعت در تعریف کردن جوک و استفاده از نام دو قوم ایرانی (که من حذفشان کردم) و تصور یک موقعیت غیرممکن شاید شما ناگهان بخندید. ولی کمدی با جوک فرق دارد، نمیشود موقعیت زمانی و مکانی، منطق داستانی، منطق روابط انسانی، تاریخ و جغرافیا، ایدئولوژی و… را نادیده گرفت و به هیچ انگاشت تا مگر بتوان تماشاچی را خنداند. وقتی زمان جنگ پراید وجود نداشته نمیتوان با هافبک و هاچبک و صندوقدار شوخی کرد و….
برای همداستان شدن با بنده کافی است صحنههای داخل هواپیمای پس از ربوده شدن را ببینید. دیالوگهای احمقانه، ابلهانه و سخیفی که بین افراد رد و بدل میشود چه منطقی دارد؟ کی گفتهاند برای خنداندن میتوان سوال و جواب عوضی کرد و سربالا حرف زد؟ انگار تعداد زیادی تارزان را پس از عمری دور بودن از تمدن و رابطه و زبان و… دارند از جنگل به باغ وحش میبرند!
راستی این معجون یک نقطه اوج احساسی هم دارد، آنجا که همه، با هر دین و مذهب و عقیدهای، با هر مرام و لباسی و با هر لهجهای «ای ایران»میخوانند. نمیدانم چرا یادم افتاد «ای ایران» تقوایی سالها به خاطر سرودش در محاق بود. و این که زمانی که خیلی دور هم نبود، بچههایی که «ای ایران» میخواندند از فیلمساز قصه ما و همهنرهایش کتک میخوردند.
بس است. بس است آقای دهنمکی. من تکلیفم با آن آقایی که چماق و زنجیر داشت روشنتر بود.
گام ششم: تحفه سلیمانیه
در میان شخصیتهای برجسته و ممتاز پزشکی دوران تمدن اسلامی، جایگاه محمد بن زکریای رازی، هم به لحاظ
پیشگامی، هم به لحاظ شأن علمی و نوآوری و هم به لحاظ خُلقیات و مردممداری، استثنایی و منحصربفرد است. از این رو، هرکس اندک جستجو و کنکاشی در تاریخ پزشکی ایران و دیگر سرزمینهای اسلامی کند در برابر عظمت علمی و سجایای انسانی او عمیقاً احساس کرنش و تواضع میکند و بزرگداشت این ویژگیها، بی آنکه از ارزش دیگر بزرگمردان تاریخ پزشکی ما بکاهد، رازی را در منزلتی متفاوت مطرح میسازد.
تألیفات بسیار رازی، که هر کدام در حدّ برترینها است، آدمی را به شگفتی وامیدارد که چگونه دانشمند جامعالعلومی چون او، همزمان با پاسخگویی به نیازهای انبوه بیماران، از لحظههای عمر پربرکت خود برای به جای نهادن میراثی اینچنین ارزشمند که قرنها به عنوان سرچشمة زلال دانش و تجربه، تشنگان علم را سیراب کند به بهترین وجه بهره گرفته است.
کتاب گرانقدر «طب الفقراء» یا «من لایحضره الطبیب» که اینک نسخة تصحیح شدهای از ترجمة فارسی آن در پیش روی است، گذشته از آن که سرشار از دستورالعملهای سهلالحصول درمانی است، در شرایطی که دسترسی به طبیب حاذق برای مردم میسّر نبوده است، راهنمای خوبی برای آنها و طبیبان و درمانگران متفرّقه در طول زمانی به وسعت حدود یک هزار سال بوده است.
«تحفة سلیمانیه» اثر علاءالدین محمّد طبیب، از پزشکان صاحبنام دوران شاه سلیمان صفوی، ترجمهای از کتاب «من لایحضره الطبیب» است که در گام دهم طرح احیای میراث مکتوب طب سنتی ایران توسط بنده کمترین (دکتر ناصر رضاییپور) و با همراهی پژوهشگر ارجمند سرکار خانم پریسا مزیّنی تصحیح شده و به دوستداران علم و میراث عظیم پزشکی ایران تقدیم میشود. باشد که فرصت تازهای را برای بازخوانی و جستجو در این اثر ماندگار رازی بزرگ فراهم آورد.
فکر نان باید کرد
دشتها آلودهست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشاندهست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشتهاند
که چرا سیمان نیست
و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست
حمید مصدق
هنوز راه رهایی از این وضعیت آشفته بسته نیست.
سید محمد خاتمی پس از حوادث روز 30 خرداد با صدور بیانیه ای ضمن ابراز نگرانی از امنیتی و نظامی شدن فضای کشور تأکید کرد: بر این باورم که هنوز راه رهایی از این وضعیت آشفته بسته نیست.
متن کامل این بیانیه بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
حضور مردم در صحنه از دست آوردهای بزرگ انقلاب اسلامی است که باید آن را پاس داشت و راههای آن را گشاده تر کرد. این حضور شکوهمند از همه بخش ها و گروههای سنی و صنفی در ایران یک پیام روشن دارد که مردم صاحب کشور و انقلاب اند. این پیام را امروز نیز باید دریافت؛ سکوت اعتراضی و رفتار مدنی مردم در راهپیماییها هم نشانه رشد و بیداری و مسؤولیت پذیری مردم است و هم حکایتگر این واقعیت انکار ناپذیر است که مردم دارای حقوق اساسی و مشخص هستند که هر نظامی موظف به رعایت آنهاست. تبلیغات تحریک کننده و اهانت آمیز نسبت به مردم که همواره مستقل عمل کرده اند و انتساب حرکت سالم آنان به بیگانگان خود جلوه ای از اعمال سیاست های نادرست است که سبب دورتر شدن مردم از حکومت می شود.
در ایران انتخاباتی برگزار شده است و انبوهی از مردمان بزرگوار که آن حماسه حضور را آفریدند نتیجه اعلام شده را باور ندارند و به آن معترض اند. اعتماد عمومی در این زمینه لطمه دیده است و بستن راه اعتراض مدنی به روی مردم به معنی گشودن راههای خطرناکی است که خدا می داند به کدام سرانجام برسد.
باید حق مردم را پاس داشت و در عین تدبیر در برابر هرگونه تشنج و تشنج آفرینی و ناامنی (که از ساحت مردم به دور است) باید از شیوه های پرهزینه و زیانبار برای نظام و مردم از جمله مقابله نظامی و خشونت فاصله گرفت و همگان در جهت ترمیم اعتماد عمومی که پشتوانه اصلی نظام و کشور است برآییم و حرکت کنیم.
ضرب و جرح و ارعاب که نمونه تأسف آور آن را در روز شنبه شاهد بودیم و موجی از دستگیری از زنان و مردان و نخبگان سیاسی و فرهنگی کشور از اولین ساعات اعلام نتایج تاکنون و ممانعت از اجتماعات آرام و باوقار مردم که از نشانه های فرهنگ بالای هموطنان است، مشکلات را افزون می کند.
فرصت ها به سرعت می گذرد و به تهدید تبدیل می شود، در حالی که بر این باورم که هنوز راه رهایی از این وضعیت آشفته بسته نیست و نیازی به امنیتی کردن و نظامی کردن فضا ندارد.
ارجاع امر به مرجع یا مراجعی که باید حافظ حقوق مردم و مجری انتخابات سالم و آزاد و ناظر بر آن باشند، ولی خود مورد انتقاد و شکایت اند راه حل مسأله نیست.
در بازگشایی این گره چرا نگاهی به روش و سیرت حضرت امام (ره) نداریم که در موارد مشابه بوده است و می تواند و باید مورد تأسی و اهتمام قرار گیرد.
تعیین هیأتی عادل، کاردان، بیطرف و شجاع که به ویژه مورد اعتماد معترضان هم باشد و پذیرش داوری منصفانه آن هیأت راهی برای عبور از این مرحله و گامی مثبت در جهت تقویت نظام و بازسازی اعتماد عمومی و نیز نشانه تصمیم گیری خطیر و گره گشا در هنگامه های حساس به نفع مردم و در جهت آرمانهای انقلاب است.
آزادی سریع دستگیر شدگان و زندانیهایی که موجب نگرانی عمیق خانواده های آنان و بسیاری از مردم شده است و نیز بازکردن راههای ارتباطی و اطلاع رسانی که متأسفانه همه را بسته اند می تواند فضای جامعه را تلطیف کند.
از سوی دیگر اعتراض و انتقاد به شیوه مدنی و به دور از هرگونه ناآرامی را که حق مسلم مردم است باید همگان پاس داریم.
نفی خشونت و تغییر فضاسازی کین توزانه و دشمن آفرین و مبتنی بر تهمت و افترا به فضای جدید مبتنی بر حقیقت، به محبت و دوستی و تعامل با یکدیگر نیز باید سرلوحه عمل قرار گیرد.
در این صورت است که هر هزینه ای که پرداخت شود نظام با همه ارزشهایش مصون و محفوظ خواهد ماند.
مردم حضور دارند و همچنان در انتظارند، این حضور را باید محترم شمرد.
ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقی الا بالله * علیه توکلت و الیه انیب
سید محمد خاتمی
31 خرداد 1388
وقتی دغدغه و بیحوصلگی یک جا جمع میشوند
حق
درود بر همه شما
حرف گفتنی و شنُفتنی زیاد دارم که خیلیها را هم تایپ کردهام، ولی خوب حوصله تا دلتان بخواهد ندارم. دیگر خس و خاشاک چیست که حوصله داشته باشد!؟
خلاصه «و اینک مروری بر خلاصه خبرها» گذاشتم:
چه میتوان کرد؟ (آینده – عباس عبدی)
هفتهنامه!! (سنگچین – سعید بیابانکی)
انا لله و انا الیه راجعون (پاورقی – مسعود زارع مهرجردی)
عجب خس و خاشاک زیادی! و زهرآلود و این داستان ادامه دارد… و ادامه داستان (گیس طلا – گیس طلا!)
حماسه ملبورن در برابر حماسه امروز رنگ باخت (درباره افشین قطبی – ؟)
گوسفند عزیز (از قلب کویر – مرجان)
* دعوت شما به خواندن این مطالب لزوما به معنی تأیید همه یا بخشی از آنها نیست و ممکن است کمترین با بخشهایی از آنها موافق نباشم.
دعا برای عاقبت به خیری ایران خانوم فراموش نشود!




